« چند پارتی تهیونگ »
« چند پارتی تهیونگ »
پارت اول
هوای سالن مدرسه بوی چوب کفپوش و کمی عرق گرفته بود. هنوز نفسهایت از تمرین ژیمناستیک سنگین بود و حوله را روی گردنت انداخته بودی. موهایت کمی به پیشانیات چسبیده بود و از خستگی فقط میخواستی بروی سر کلاس و چند دقیقه روی میزت ولو شوی.
درِ کلاس را آرام باز کردی.
هنوز نیمه وارد نشده بودی که صدایی آشنا از آخر کلاس گفت:
«وای… بالاخره قهرمان برگشت.»
سرت را بالا آوردی. تهیونگ روی صندلیاش نیمه لم داده بود، پاهایش را کشیده بود جلو و مدادش را بین انگشتهایش میچرخاند. وقتی نگاهت با نگاهش تلاقی کرد، لبخند شیطنتآمیزی زد.
تو: «تهیونگ… حوصله ندارما امروز اذیتم کنی.»
او مستقیم نشست و با دقت نگاهت کرد.
«کی گفته اذیت؟ من داشتم نگران میشدم… فکر کردم شاید از بس پشتک زدی رفتی یه کشور دیگه فرود اومدی.»
چشمت را ریز کردی و کیف ورزشیات را روی میزت انداختی.
«خیلی بامزهای.»
تهیونگ خندید، آن خندهی گرم و بازیگوشش که همیشه نصف کلاس را هم میخنداند. بعد کمی جلو خم شد و آهسته گفت:
«ولی جدی… خیلی خسته به نظر میای.»
تو روی صندلی نشستی و سرت را روی میز گذاشتی.
«دارم میمیرم… مربی امروز دیوونه شده بود.»
چند ثانیه بعد صدای صندلیاش را شنیدی. حس کردی کنار میزت ایستاده. سر بلند کردی.
تهیونگ بالای سرت خم شده بود و با شیطنت گفت:
«ولی باید اعتراف کنم…»
تو: «چی؟»
نگاهش لحظهای روی صورت عرقکردهات ماند.
«حتی وقتی اینقدر خستهای هم… خیلی باحالی.»
گونههایت کمی گرم شد.
«خفه شو تهیونگ.»
او خندید و نشست روی صندلی کناریات، نزدیکتر از همیشه.
«باشه، باشه. ولی یه سوال مهم.»
تو با بیحوصلگی نگاهش کردی.
«چی؟»
مداد را روی میزت قل داد و گفت:
«اگه یه روز از اون میلههای ژیمناستیک افتادی… میتونم قهرمانانه بگیرمت؟»
چشمت را گرد کردی.
«اولاً من نمیافتم.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«فرضی.»
تو: «دوماً… تو که قدت نصف میلهها هم نیست.»
او وانمود کرد قلبش شکسته.
«واو. این توهین بود.»
بعد کمی نزدیکتر خم شد و زیرلب گفت:
«ولی اگه بیفتی… حتی اگه خودم هم بیفتم، باز میگیرمت.»
چند لحظه سکوت شد. نگاهش خیلی جدیتر از شوخیهای همیشگیاش شده بود.
تو سریع نگاهت را دزدیدی.
«تو خیلی عجیب شدی امروز.»
تهیونگ دوباره همان لبخند شیطانیاش را زد تا فضا را عوض کند.
«نه بابا. من همیشه همینم.»
بعد بطری آبش را جلوی تو گذاشت.
«بخور. قبل از اینکه از خستگی بیهوش شی و مجبور شم واقعاً بگیرمت.»
بطری را گرفتی.
«ممنون.»
او تکیه داد به صندلی و با نگاهی که انگار چیزی را پنهان میکرد گفت:
«خواهش میکنم… قهرمان من.»
وقتی سرت را پایین انداختی که آب بخوری، تهیونگ زیرلب خندید — همان خندهای که معلوم بود هنوز کلی شوخی و شیطنت دیگر برای اذیت کردن تو توی ذهنش دارد.
پارت اول
هوای سالن مدرسه بوی چوب کفپوش و کمی عرق گرفته بود. هنوز نفسهایت از تمرین ژیمناستیک سنگین بود و حوله را روی گردنت انداخته بودی. موهایت کمی به پیشانیات چسبیده بود و از خستگی فقط میخواستی بروی سر کلاس و چند دقیقه روی میزت ولو شوی.
درِ کلاس را آرام باز کردی.
هنوز نیمه وارد نشده بودی که صدایی آشنا از آخر کلاس گفت:
«وای… بالاخره قهرمان برگشت.»
سرت را بالا آوردی. تهیونگ روی صندلیاش نیمه لم داده بود، پاهایش را کشیده بود جلو و مدادش را بین انگشتهایش میچرخاند. وقتی نگاهت با نگاهش تلاقی کرد، لبخند شیطنتآمیزی زد.
تو: «تهیونگ… حوصله ندارما امروز اذیتم کنی.»
او مستقیم نشست و با دقت نگاهت کرد.
«کی گفته اذیت؟ من داشتم نگران میشدم… فکر کردم شاید از بس پشتک زدی رفتی یه کشور دیگه فرود اومدی.»
چشمت را ریز کردی و کیف ورزشیات را روی میزت انداختی.
«خیلی بامزهای.»
تهیونگ خندید، آن خندهی گرم و بازیگوشش که همیشه نصف کلاس را هم میخنداند. بعد کمی جلو خم شد و آهسته گفت:
«ولی جدی… خیلی خسته به نظر میای.»
تو روی صندلی نشستی و سرت را روی میز گذاشتی.
«دارم میمیرم… مربی امروز دیوونه شده بود.»
چند ثانیه بعد صدای صندلیاش را شنیدی. حس کردی کنار میزت ایستاده. سر بلند کردی.
تهیونگ بالای سرت خم شده بود و با شیطنت گفت:
«ولی باید اعتراف کنم…»
تو: «چی؟»
نگاهش لحظهای روی صورت عرقکردهات ماند.
«حتی وقتی اینقدر خستهای هم… خیلی باحالی.»
گونههایت کمی گرم شد.
«خفه شو تهیونگ.»
او خندید و نشست روی صندلی کناریات، نزدیکتر از همیشه.
«باشه، باشه. ولی یه سوال مهم.»
تو با بیحوصلگی نگاهش کردی.
«چی؟»
مداد را روی میزت قل داد و گفت:
«اگه یه روز از اون میلههای ژیمناستیک افتادی… میتونم قهرمانانه بگیرمت؟»
چشمت را گرد کردی.
«اولاً من نمیافتم.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«فرضی.»
تو: «دوماً… تو که قدت نصف میلهها هم نیست.»
او وانمود کرد قلبش شکسته.
«واو. این توهین بود.»
بعد کمی نزدیکتر خم شد و زیرلب گفت:
«ولی اگه بیفتی… حتی اگه خودم هم بیفتم، باز میگیرمت.»
چند لحظه سکوت شد. نگاهش خیلی جدیتر از شوخیهای همیشگیاش شده بود.
تو سریع نگاهت را دزدیدی.
«تو خیلی عجیب شدی امروز.»
تهیونگ دوباره همان لبخند شیطانیاش را زد تا فضا را عوض کند.
«نه بابا. من همیشه همینم.»
بعد بطری آبش را جلوی تو گذاشت.
«بخور. قبل از اینکه از خستگی بیهوش شی و مجبور شم واقعاً بگیرمت.»
بطری را گرفتی.
«ممنون.»
او تکیه داد به صندلی و با نگاهی که انگار چیزی را پنهان میکرد گفت:
«خواهش میکنم… قهرمان من.»
وقتی سرت را پایین انداختی که آب بخوری، تهیونگ زیرلب خندید — همان خندهای که معلوم بود هنوز کلی شوخی و شیطنت دیگر برای اذیت کردن تو توی ذهنش دارد.
- ۷۶
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط