{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

-خسته ام، این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟

-خسته ام، این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟
دقیق می شوم، دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم، بلکه صدایش را بشنوم، اما نه، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند. 
مغزم، مغزم درد می کند از حرف زدن، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام. خروار، خروار حرف با لحن و حالت های مختلف، مغایر، متضاد و ..
گفته ام و شنیده ام، خاموش شده و باز بر افروخته ام، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.
اشک هرگز!


#محمود_دولت_آبادی
دیدگاه ها (۶)

رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنندوان مرغ آبی را بگو مست...

-آﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺭﻫﺎ ؛ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻫﺎﯾﯽ ﺗﯿﺮﻩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺪﻩ اﻡ .ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮ ﺍ...

دوست داشتـنتدستِ خودم است ...مثلا میـتوانمتصمیم بگیـرم دیگر ...

_وداع

سفیر کبیر Grand Ambassador

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط