{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 5

ات اخم کرد. این یا نشانهٔ خیلی خوبی بود... یا خیلی بد. یک سادیسمی با آن درجهٔ خطر، یکهو "آروم" بشه؟ دلش شور می‌زد.

وقتی در سنگین اتاق A1 این بار باز شد، ات با صحنه‌ای روبرو شد که تمام تمرکز حرفه‌ای‌اش را برای چند ثانیه فلج کرد. کیم تهیونگ، آزادانه پشت میز نشسته بود. خبری از زنجیرهای فولادی نبود. خبری از پابند و دستبند. او یک شلوار مشکی رسمی و یک پیراهن یقه‌اسکی خاکستری تیره پوشیده بود که آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود. عضلات ساعد و دستان گندم‌گون و قدرتمندش که رگ‌های برجسته‌ای از پشتشان می‌گذشت، زیر نور مهتابی اتاق برق می‌زدند. موهای بلند و نرم مشکی‌اش را از پشت گوش‌هایش رد کرده بود و چند تار سرکش روی پیشانی‌اش افتاده بوداما این قیافه نبود که ات را شوکه کرد. بلکه، لبخندش بود. لبخندی گرم، پهن و صمیمی که چشمان بادامی‌اش را به دو هلال قشنگ تبدیل کرده بود. همان چشمانی که هفتهٔ پیش گودال‌های بیانتها بودند، حالا می‌درخشیدند. انگار پسری شیطون و خوش‌قلب بود که به دیدن معشوقه‌اش آمده. انگار تمام آن وحشت و سادیسم هفتهٔ پیش، یک توهم جمعی بود.

تهیونگ به محض دیدن ات، از جایش بلند شد. قد بلند و 189 سانتی‌متری‌اش، ات 165 سانتی را کاملاً تحت‌الشعاع قرار داد. اما به جای آن حس غریب وحشت، ات این بار موجی از یک انرژی متفاوت گرفت. انرژی‌ای فریبنده، شیرین و به شدت خطرناک.

با همان لبخند، دستش را به سمت ات دراز کرد. «دکتر پارک، چه افتخار بزرگی. تمام این هفته رو لحظه‌شماری می‌کردم که باز ببینمتون.» لحنش کاملاً فرق کرده بود. از آن غرّش حیوانی و کلمات تمسخرآمیز خبری نبود. صدایش گرم، نرم و مثل مخمل بود، با چاشنی‌ای از ادب و احترام که زیادی خوب تمرین شده به نظر می‌رسید.

ات که گیج شده بود ولی نمی‌خواست ضعف نشان بدهد، دستش را دراز کرد. به محض اینکه انگشتانش با دست بزرگ و گرم تهیونگ تماس پیدا کرد، شوک کوچکی از ستون فقراتش بالا رفت. دستش کاملاً در مشت تهیونگ گم شد. اما تهیونگ به جای یک دست دادن رسمی و کوتاه، دست ات را آرام بلند کرد و بدون اینکه چشم از چشمانش بردارد، با لب‌های گرم و نرمش، بوسه‌ای آرام و طولانی روی پشت دستش گذاشت. بوسه‌ای که بیشتر از چند ثانیه طول کشید و در طی آن، نوک زبانش برای کسری از ثانیه با پوست ظریف دست ات تماس پیدا کرد.
ات مثل فنر جمع شد و با عجله دستش را عقب کشید. قلبش داشت توی سینه‌اش غلت می‌زد. گونه‌هایش بی‌اختیار گل انداخته بود. «آ... آقای کیم! این کار ضروری نیست. خواهش می‌کنم بشینین.»

تهیونگ لبخندش را عمیق‌تر کرد، انگار از این واکنش لذت برده باشد. «برای من ضروریه، دکتر. احترام به یه زن زیبا و باهوش، اونم کسی که قراره ذهن تاریک منو نجات بده، کمترین کاریه که می‌تونم بکنم.» و با حرکتی برازنده، صندلی روبروی ات را کشید و خودش هم نشست، اما جوری که فاصله‌شان به طرز ناخوشایندی کم بود.

ات سعی کرد نبض وحشی مچ دستش را نادیده بگیرد و پرونده را باز کند. «خب... آقای کیم. خوشحالم که این هفته شرایط بهتری داشتین. پرستارها از همکاری‌تون راضی بودن. می‌خوام بدونم چه تغییری توی ذهنیت‌تون ایجاد شده.»

تهیونگ آرنجش را روی میز گذاشت، چانه‌اش را روی دست‌های به هم گره کرده‌اش تکیه داد و با نگاهی پر از تحسین به ات خیره شد. انگار داشت به یک تابلوی نقاشی کمیاب نگاه می‌کرد. «راستشو بخواین... من یه منبع الهام پیدا کردم. کسی که باعث شد بخوام آدم بهتری باشم. یا حداقل...» گوشهٔ لبش به شیطنت کج شد، «...رفتار بهتری داشته باشم.»

نگاهش روی گردن بلند و سفید ات خزید. «می‌دونین، من عاشق چیزای کمیاب و زیبا هستم. هر چیزی که تک باشه و هیچکس دیگه‌ای نتونه داشته باشتش، ارزشمندترین کالای منه.» به‌آرامی زمزمه کرد: «شما مطمئناً یکی از همون چیزای کمیاب هستین، دکتر پارک.»

ات که داشت کم‌کم زیر نگاه‌های ذوب‌کننده و حرف‌های قندآلودش آب می‌شد، سعی کرد تمرکزش را حفظ کند. این هم تاکتیک بود. قبلاً در کتاب‌ها خوانده بود، سایکوپت‌ها و سادیسمی‌ها می‌توانستند جذاب‌ترین و فریبنده‌ترین آدم‌های روی زمین باشند. این مهربانی و لاس‌بازی، یک زره محافظ بود. یک طعمه برای به دام انداختن روح او.

اما یک بخش از ذهنش، بخش احمق و مازوخیستش، آرام نجوا می‌کرد: «اما چقدر قشنگ دروغ می‌گه...»

برای اینکه جو را عوض کند، ات از جایش بلند شد. «آقای کیم، به نظر من شما پیشرفت خیلی خوبی داشتین. می‌خوام با یه تست روانشناسی سنجش شخصیت، جلسه رو تموم کنم. کارت‌های رورشاخ.» و به سمت کمد آهنی کوچک گوشهٔ اتاق رفت.
دیدگاه ها (۰)

dark life = 6

dark life = 4

رمان دختر خاص پارت 26

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp²فردای آن روز، کلینیک هنوز در سکوت صب...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 120✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط