{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاج احمدهیکل درشتی داشت بچه ها سر به سرش می گذاشتند با

حاج احمد هیکل درشتی داشت. بچه ها سر به سرش می گذاشتند. با این هیکل درشت چطور می خواهی توی قبرهای کوچک گلزار شهدا جا شوی؟!
می خندید و می گفت: همین قبرها هم برای من زیاد است. آرزویش این بود که اربا اربا شود.
وقتی در ابتدای عملیات کربلای پنج، در پشت خاکریز در حال ساخت، مستقر شده بود، گلوله توپی خاکریز را مورد هدف قرار داد. ترکش های گلوله بالای سینه و پاهایش را برده بود. شده بود یک تکه گوشت له شده. همان که می خواست؛ اربا اربا.

شهید حاج#احمد_کریمی🕊🌹
دیدگاه ها (۰)

#هدف

توی خط مقدم کارها گره خورده بود، خیلی از بچه ها پرپر شده بود...

یک‌بار سید از کشاورزی بار سیب زمینی خرید، بارش خیلی خوب نبود...

ابراهیم در دفترش صندوقی کنار میز کارش گذاشته بود و گه‌گاهی چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط