{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابراهیم در دفترش صندوقی کنار میز کارش گذاشته بود و گه‌گاه

ابراهیم در دفترش صندوقی کنار میز کارش گذاشته بود و گه‌گاهی چند سکه داخل آن می‌ریخت. همه‌ی همکاران او کنجکاو بودند بدانند ابراهیم چرا این کار را می‌کند. تا اینکه یک روز یکی از اقوام ابراهیم که به قائم‌شهر آمده بود، سری هم به او زد و در حین گفتگو از ابراهیم خواهش کرد که اگر ممکن است یک تلفن بزند. همه تا اسم تلفن را شنیدند حساس شدند که ببینند ابراهیم چه جوابی به او می‌دهد. ابراهیم کمی مکث کرد و بعد پولی از جیبش درآورد و گرفت سمت مهمانش و گفت: این تلفن متعلق به بیت‌المال است. شما لطف کنید از مخابرات سر کوچه استفاده کنید. هزینه‌اش را هم من می‌پردازم. آن مرد حیرت‌زده و با خوشحالی راهی مخابرات شد و ابراهیم رو به همکارانش گفت: برادران! چون ما اینجا مشغول خدمت هستیم و نمی‌توانیم اینجا را ترک کنیم، اگر کاری داشته باشیم با این تلفن تماس می‌گیریم و هزینه‌اش را داخل صندوق می‌ریزیم.

شهید#ابراهیم_وکیل‌زاده🕊🌹
دیدگاه ها (۰)

یک‌بار سید از کشاورزی بار سیب زمینی خرید، بارش خیلی خوب نبود...

حاج احمد هیکل درشتی داشت. بچه ها سر به سرش می گذاشتند. با ای...

وصیت من به تمام راهیان شهادت حفظ حرمت ولایت فقیه و مبارزه با...

#شهید_آوینی:«خون» با حسین، پیمان «ریختن» بسته است، «سر» با ح...

my littel boy

پارت ۴ دستم شیکست بالاخره زمانی که کاکاشی ازش عین چی میترسید...

اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟پارت ۱۱( مکان : برج ، از زبان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط