اقا اینم از پارت جادید
اقا اینم از پارت جادید👍🗿
*خودم خیلی این پارت رو دوست دا_
---
Part⁶: Penetration
سه روز از حملهی شبانه گذشته بود. مایکل مدام در حال آمادهسازی تجهیزات بود، ولی ماری ساکتتر از همیشه شده بود. اون حالا میدونست که قدرتش فقط بالها نیست—ذهنش، حسهاش، و حتی خوابهاش هم بهش هشدار میدادن.
اون شب، ماری به مایکل گفت: «من باید برم اونجا. به مقرشون. باید بفهمم چی میخوان از من.»
مایکل اخم کرد. «اونا خطرناکان. تو هنوز کامل آماده نیستی.»
ماری نگاهش کرد. «اگه منتظر آمادگی بمونم، هیچوقت نمیرم. من باید بدونم کیام. و چرا منو انتخاب کردن.»
مایکل سکوت کرد. بعد از چند لحظه، یه نقشهی قدیمی از زیر زمین بیرون آورد. «این تنها راه ورود مخفیانهست. یه تونل زیرزمینی که به بخش تحقیقاتیشون میرسه.»
---
ورود به سایهها
شب بعد، ماری با لباس مشکی و بالهایی که حالا با پارچه پوشونده بود، وارد تونل شد. دیوارها خیس بودن، هوا سنگین، و سکوت مثل وزنه روی شونههاش افتاده بود.
در انتهای تونل، به در فلزی بزرگی رسید. با ذهنش تمرکز کرد—و قفل شکست. خودش هم از قدرتش جا خورد.
داخل مقر، همهچیز سرد و فلزی بود. اتاقهایی با شیشههای ضخیم، آدمهایی با لباسهای آزمایشگاهی، و مانیتورهایی که تصاویر کودکی خودش رو نشون میدادن.
ماری نفسش بند اومد. اونا از بچگی تحت نظرش داشتن. حتی قبل از تصادف.
---
حقیقتی تلخ
در یکی از اتاقها، صدایی شنید. وارد شد و با چیزی روبهرو شد که انتظارش رو نداشت: پدرش.
زنده. ولی درون یه محفظهی شیشهای، با سیمهایی وصل به بدنش.
ماری فریاد زد: «بابا؟»
مردی با روپوش سفید وارد شد. «اون زندهست، ولی نه برای همیشه. ما ازش برای فعالسازی قدرت تو استفاده کردیم. تو پیوندی با اون داری که انرژیتو تقویت میکنه.»
ماری لرزید. اشک توی چشمهاش جمع شد. «شما... باعث اون تصادف بودین؟»
مرد لبخند زد. «ما فقط مسیر رو هموار کردیم. تو باید بیدار میشدی.»
---
ماری حالا میدونست که همه چیز از قبل برنامهریزی شده بود. تصادف، مرگ مادر، فرار پدر، و حتی بالهاش.
ولی یه چیز هنوز دست خودش بود: انتخاب.
---
همین دیگهه
این پارت هم تموم شد🗿
پارت بعدی شرطی نداره👍🗿
*خودم خیلی این پارت رو دوست دا_
---
Part⁶: Penetration
سه روز از حملهی شبانه گذشته بود. مایکل مدام در حال آمادهسازی تجهیزات بود، ولی ماری ساکتتر از همیشه شده بود. اون حالا میدونست که قدرتش فقط بالها نیست—ذهنش، حسهاش، و حتی خوابهاش هم بهش هشدار میدادن.
اون شب، ماری به مایکل گفت: «من باید برم اونجا. به مقرشون. باید بفهمم چی میخوان از من.»
مایکل اخم کرد. «اونا خطرناکان. تو هنوز کامل آماده نیستی.»
ماری نگاهش کرد. «اگه منتظر آمادگی بمونم، هیچوقت نمیرم. من باید بدونم کیام. و چرا منو انتخاب کردن.»
مایکل سکوت کرد. بعد از چند لحظه، یه نقشهی قدیمی از زیر زمین بیرون آورد. «این تنها راه ورود مخفیانهست. یه تونل زیرزمینی که به بخش تحقیقاتیشون میرسه.»
---
ورود به سایهها
شب بعد، ماری با لباس مشکی و بالهایی که حالا با پارچه پوشونده بود، وارد تونل شد. دیوارها خیس بودن، هوا سنگین، و سکوت مثل وزنه روی شونههاش افتاده بود.
در انتهای تونل، به در فلزی بزرگی رسید. با ذهنش تمرکز کرد—و قفل شکست. خودش هم از قدرتش جا خورد.
داخل مقر، همهچیز سرد و فلزی بود. اتاقهایی با شیشههای ضخیم، آدمهایی با لباسهای آزمایشگاهی، و مانیتورهایی که تصاویر کودکی خودش رو نشون میدادن.
ماری نفسش بند اومد. اونا از بچگی تحت نظرش داشتن. حتی قبل از تصادف.
---
حقیقتی تلخ
در یکی از اتاقها، صدایی شنید. وارد شد و با چیزی روبهرو شد که انتظارش رو نداشت: پدرش.
زنده. ولی درون یه محفظهی شیشهای، با سیمهایی وصل به بدنش.
ماری فریاد زد: «بابا؟»
مردی با روپوش سفید وارد شد. «اون زندهست، ولی نه برای همیشه. ما ازش برای فعالسازی قدرت تو استفاده کردیم. تو پیوندی با اون داری که انرژیتو تقویت میکنه.»
ماری لرزید. اشک توی چشمهاش جمع شد. «شما... باعث اون تصادف بودین؟»
مرد لبخند زد. «ما فقط مسیر رو هموار کردیم. تو باید بیدار میشدی.»
---
ماری حالا میدونست که همه چیز از قبل برنامهریزی شده بود. تصادف، مرگ مادر، فرار پدر، و حتی بالهاش.
ولی یه چیز هنوز دست خودش بود: انتخاب.
---
همین دیگهه
این پارت هم تموم شد🗿
پارت بعدی شرطی نداره👍🗿
- ۸.۳k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط