{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


‌حالا من مانده‌ام و
پنجره‌ای خالی
و فنجان قهوه‌ای که
از حرف‌های نگفته پشیمان است ...

#
دیدگاه ها (۱)

❤ ️مثلاوقت هایی که کارِ واجبی دارم و با عجله صدایت می زنم .....

همیشه چند دقیقه مانده بود به آمدنشخودم را غرقِ ادکلن میکردمد...

❤ ️همراهت می آیم تا آخر راهو هیچ نمیپرسم هرگز با تو اول کجاس...

اگر عاشق شدن درد است چه خوش باشم از این بیماری که درمانش تو ...

یک فنجان چای میخواهم و کسیکه بشود با او حرف زد و پشیمان نشد....

مرا دعوت کن پشت پنجره بارانی همانجا کهبخار غم نشسته ستتا یاد...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط