تکپارتی جیمین
تکپارتی جیمین
My stepbrother
ویو ات
بعد از مرگ پدرم مامانم رفت با یه مرد دیگه ازدواج کرد آقای پارک بود مردی مهربون و دلسوز تا حالا روم صداشو بلند نکرده و واقعاً پدری خوبی برام شد ولی جیمین برادر ناتنیم که حتی بدون اجازه اش نمیتونم بیرون برم آخه اون کیه فقط یه داداش ناتنی یهو با صدای مامانم از افکارم در اومدم
مامان: دخترم بهت گفته بودم دیگه من و بابات دو هفته میخواییم بریم فرانسه
ات: آره آره مامان
مامان: امشب میریم
ات: چرا زود
مامان: زود نیست عزیزم
ات: خوش بگذره مامانی
مامان: من برم چمدون هارو آماده کنم
ات: باش برو
بعد از رفتنش فهمیدم قراره با این دو هفته تنها بمونم نفس عمیق کشیدم بلند شدم رفتم اتاقم گوشیمو برداشتم
پرش زمانی به شب
دیگه میخواستن برن سوار ماشین شدیم جیمین رانندگی میکرد منم عقب کنار مامانم نشسته بودم وقتی رسیدیم فرودگاه ماشینو پارک کرد پیاده شدیم مامان و بابام کارای لازمو انجام دادن آخرین بار محکم بغلشون کردم
ات: مامان زود برگرد دلم برات تنگ میشه
مامان: فدات شم عزیزم زود برمیگردم
بابامو هم بغل کردم
بابا : دختر شیطون مراقب خودت باش
ات: چشم
لبخندی زد سوار هواپیما شدن رفتن با جیمین برگشتم ماشین خواستم عقب بشینم
جیمین: بیا جلو بشین
ات: باشه
رفتم جلو نشستم هی بهش نگاه میکردم من چرا اینطوری شدم آخه بهش نگاه نکن ولش کن ولی این منصفانه نیست این پسر چقدر جذاب میتونه صد تا دختر رو رام خودش کنه
ات : داداش میشه اینجا وایسی میخوام خوراکی بخرم
جیمین: باشه با همدیگه میریم
ات: باشه
بعد از چند مین رسیدیم فرودگاه پیاده شدم باهاش رفتیم داخل کلی خوراکی خریدم سرمو پایین بود یهو خوردم به یه پسر
ات: ببخشید
پسر: یه دختر خوشگل چرا باید تنها باشه
ات: چی میگی گمشو میخوام برم
پسر: نه تو جایی نمیری
از بازوم محکم گرفت به خودش نزدیک کرد
ات: چیکار میکنی عوضی ولم کن جیمین کجایی بیا
جیمین اومد به پسر نگاه کرد
جیمین : ولش کن
پسر: نکنم چی
اومد جلو بازومو از دست پسره جدا کرد مشت محکم زد به صورت پسره ، پسر افتاد زمین
جیمین: حواست باشه تو هم سوار شو ماشین بریم
با ترس سوار ماشین شدم سوار ماشین شد با سرعت بالا رانندگی کرد رفت کنار دریا پیاده شد رفت جلو یه نفس عمیق کشید پیاده شدم رفتم کنارش وایسادم
جیمین: دیگه نمیخوام با پسری جز من صحبت کنی
ات: چرا آخه ها
جیمین: چون عاشقتم بفهم ( با داد)
ات: چی گفتی
جیمین: عاشقتم میخوایی تا آخر فقط مال من باشی
یکم فکر کردم منم یه حس هایی داشتم الان مطمئن شدم
ات: منم عاشقتم
جیمین: پس قبول میکنی
ات: آره
همو بغل کردیم
پایان
The
My stepbrother
ویو ات
بعد از مرگ پدرم مامانم رفت با یه مرد دیگه ازدواج کرد آقای پارک بود مردی مهربون و دلسوز تا حالا روم صداشو بلند نکرده و واقعاً پدری خوبی برام شد ولی جیمین برادر ناتنیم که حتی بدون اجازه اش نمیتونم بیرون برم آخه اون کیه فقط یه داداش ناتنی یهو با صدای مامانم از افکارم در اومدم
مامان: دخترم بهت گفته بودم دیگه من و بابات دو هفته میخواییم بریم فرانسه
ات: آره آره مامان
مامان: امشب میریم
ات: چرا زود
مامان: زود نیست عزیزم
ات: خوش بگذره مامانی
مامان: من برم چمدون هارو آماده کنم
ات: باش برو
بعد از رفتنش فهمیدم قراره با این دو هفته تنها بمونم نفس عمیق کشیدم بلند شدم رفتم اتاقم گوشیمو برداشتم
پرش زمانی به شب
دیگه میخواستن برن سوار ماشین شدیم جیمین رانندگی میکرد منم عقب کنار مامانم نشسته بودم وقتی رسیدیم فرودگاه ماشینو پارک کرد پیاده شدیم مامان و بابام کارای لازمو انجام دادن آخرین بار محکم بغلشون کردم
ات: مامان زود برگرد دلم برات تنگ میشه
مامان: فدات شم عزیزم زود برمیگردم
بابامو هم بغل کردم
بابا : دختر شیطون مراقب خودت باش
ات: چشم
لبخندی زد سوار هواپیما شدن رفتن با جیمین برگشتم ماشین خواستم عقب بشینم
جیمین: بیا جلو بشین
ات: باشه
رفتم جلو نشستم هی بهش نگاه میکردم من چرا اینطوری شدم آخه بهش نگاه نکن ولش کن ولی این منصفانه نیست این پسر چقدر جذاب میتونه صد تا دختر رو رام خودش کنه
ات : داداش میشه اینجا وایسی میخوام خوراکی بخرم
جیمین: باشه با همدیگه میریم
ات: باشه
بعد از چند مین رسیدیم فرودگاه پیاده شدم باهاش رفتیم داخل کلی خوراکی خریدم سرمو پایین بود یهو خوردم به یه پسر
ات: ببخشید
پسر: یه دختر خوشگل چرا باید تنها باشه
ات: چی میگی گمشو میخوام برم
پسر: نه تو جایی نمیری
از بازوم محکم گرفت به خودش نزدیک کرد
ات: چیکار میکنی عوضی ولم کن جیمین کجایی بیا
جیمین اومد به پسر نگاه کرد
جیمین : ولش کن
پسر: نکنم چی
اومد جلو بازومو از دست پسره جدا کرد مشت محکم زد به صورت پسره ، پسر افتاد زمین
جیمین: حواست باشه تو هم سوار شو ماشین بریم
با ترس سوار ماشین شدم سوار ماشین شد با سرعت بالا رانندگی کرد رفت کنار دریا پیاده شد رفت جلو یه نفس عمیق کشید پیاده شدم رفتم کنارش وایسادم
جیمین: دیگه نمیخوام با پسری جز من صحبت کنی
ات: چرا آخه ها
جیمین: چون عاشقتم بفهم ( با داد)
ات: چی گفتی
جیمین: عاشقتم میخوایی تا آخر فقط مال من باشی
یکم فکر کردم منم یه حس هایی داشتم الان مطمئن شدم
ات: منم عاشقتم
جیمین: پس قبول میکنی
ات: آره
همو بغل کردیم
پایان
The
- ۲۴.۵k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط