{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق مافیایی

عشق مافیایی

Part 20

ویو ات
حس کردم تو شکمم پروانه ها پرواز می‌کنن
ات: دروغ نمیگی آره
جیمین: نه چرا باید دروغ بگم عزیزم تو هم منو دوست داری آره
ات: نمیشه گفت دوست دارم فقط یه حسی دارم که نمی‌دونم اسمش چیه
جیمین: یعنی تو هم داری عاشقم میشی
ات: همانطور که گفتم مطمئن نیستم
جیمین‌ : باید مطمئن باشی
ات: هومم
جلوی یه فروشگاه بزرگ پارک کرد پیاده شد درو برام باز کرد پیاده شدم دستمو گرفت رفتیم داخل فروشگاه وقتی وارد شدیم همه تعظیم کردن
جیمین‌: اینا عادیه
ات: من خوشم نمیاد آدم ها جلوی من یا تو تعظیم کنن چون اونا هم مثل ما هستن
جیمین: اولین کسی هستی که اینطوری فکر می‌کنی خیلی مهربونی
ات: همین که گفتم
جیمین: خانوم پرنسس حالا کدوم لباس عروسی رو میپسندی
ات: جیمین‌ میشه دوتایی انتخاب کنیم
جیمین: آره خوشگلم میشه بیا بریم
شروع کردیم به انتخاب لباس عروسی یکیشو انتخاب کردم
ات: جیمین‌ این چطوره
جیمین: برو پرو کن ببینم چطوریه
ات: باشه
با کمک کارمند های فروشگاه لباس رو بردم پرده رو کشیدم شروع کردم به پوشیدن لباس خواستم زیپشو بکشم ولی دستم بهش نرسید به جیمین نگاه کردم داشت قهوه میخورد
ات: جیمین جیمین
جیمین : جانم
ات: میشه بیایی کمک
بلند شد اومد جلوم وایساد
جیمین: بگو خوشگلم
ات: میشه زیپ اینو ببندی دستم نمیرسه
جیمین: بچرخ
چرخیدم پشتمو بهش کردم موهامو جمع کرد رو شونه ام انداخت زیپمو بالا کشید
جیمین: تموم شد
ات: مرسی برو بشین ببین چطوریه
ویو جیمین
رفتم نشستم روی صندلی منتظر موندم ات بیاد وقتی اومد کاملاً غرقش شدم چقدر تو این لباس خوشگله شبیه فرشته‌ها شده بود یهو با صدای ات از افکارم خارج شدم
ات: جیمین‌ یه ساعته دارم صدات میکنم کجایی
جیمین: ببخشید عشقم حواسم نبود
ات: چطور شدم
جیمین: شبیه فرشته‌ها
ات: واقعا یعنی عالیه
جیمین: آره خوشگلم
ات: باشه پس همینو برمیدارم
رفت لباسشو در بیاره بلند شدم دنبالش رفتم کنارش وایسادم پرده رو کشیدم
ات: جیمین‌ اینجا چیکار میکنی
بدون هیچ حرفی زیپ لباسشو باز کردم بعد آروم دستامو دور کمرش حلقه کردم چونه ام گذاشتم رو شونه اش
جیمین: من میخوام منو لوس کنی
ات: واقعاً بچه کوچولو موچولوم
جیمین: آره

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

the lost leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۵۲ 𓆪 🖤ات با لبخند از جیمین فاصله گرفت و گفت:— برو باب...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

Destiny part 21

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

پارت ۲ × چشم ...خیلی ممنون‌..........( و جیمین با استرس اینک...

سلام قشنگام میخوام یه چند پارتی رو همزمان با فیکم بنویسموقتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط