{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قاتل_افسانه_ای

#قاتل_افسانه_ای
#پارت_۴

( جیمین ) : ت-...تو ... میخوای من-... منو ... بک-... بکشی ... ( بغض‌)

( یونگی ) : نه اینطور نیست ...

( جیمین ) : منو نکش ... لطفا ... خواهش میکنم ... ( گریه )

( یونگی ) : نمیخوام بکشم ... راست میگم ..

( جیمین ) : نه میخوای منو بکشی ...

( یونگی ) : نه . ( داد )

جیمین از ترسش گریه نکرد و بغض سنگینی رو تو گلوش نگه داشت .

یونگی که دید چشمای جیمین پر اشکه و داره میلرزه اونو در اغوش گرفت .

( یونگی ) : ببخشید افسر پارک . نباید داد میزدم .

جیمین یکم ترسید ولی بعدش توی بغل یونگی خوابش برد .

( * پیش تهکوک * )

جونگکوک وارد زندان شد .

( تهیونگ ) : عاااااااا ( داد )

و شلاق به کمرش زده شد .

( جونگکوک ) : دارید چیکار میکنید ؟؟؟

_ خودتون گفتید-...

( جونگکوک ) : من کی گفتم ؟؟؟

و سریع رفت تهیونگ رو باز کرد . ته نتونست روی پاش وایسه و افتاد تو بغل جونگکوک .

( تهیونگ ) : کوک ... متاسفم ....

و بیهوش شد .

یکم گذشت و کوک بالا سر تهیونگ نشسته بود تا به هوش اومد، کوک وقتی صورت تهیونگ و دید نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر گریه تهیونگ سعی میکرد جلوشو بگیره ولی هی بدتر میشد و کوک بلند داد
میزد

( جونگکوک ) : متاسفم . ( داد و گریه )

تهیونگ ، کوک رو محکم بغل کرد تا بالاخره یکم اروم گرفت کم کم چشماش نرم شد چون کل شب بیدار بود و تو بغل تهیونگ خوابش برد ‌.

( * پیش نامجین * )

روز بعدش دوباره همو دیدن باهم قرار گذاشتن برای ناهار به سلف برن نامجون اول رسیده بود و منتظر جین بود که دید حجم عظیمی جلوی در وایسادن و میگن یعنی مرده؟ امیدی بهش هست؟ نامجون که ترس توی چشاش موج میزد رفت اونجا و دید ...

( نامجون ) : جینننن !!! ( داد )

جین روی زمین افتاده بود و خون زیادی ازش رفته بود . بیهوش شده بود و پهلوش زخم عمیقی برداشته بود .

( نامجون ) : جین ... چیشده ؟! ( ترس )

یه سرباز سمت نامجون رفت ..

_ ازشون فاصله بگیر-...

و خواست دستشو به نامجون بزنه .

( نامجون ) : دستتو به من نزن لعنتی !!!

و جینو براید استایل بغل کرد و پیش هوسوک برد .هوسوک به نامجون گفت ...
( هوسوک ) : از اتاق برو .


و با هزار زور رفت بیرون . خونریزی خیلی زیاد بود ولی بالاخره کم شد و شروع به بخیه زدن کرد نامجون تمام مدت تو شوک بود و داشت فکر میکرد کار کی می تونه باشه تا بالاخره از اتاق اومدن بیرون و نامجون نگاهی پر از غم اما امیدوار به هوسوک کرد .

( هوسوک )‌ : عمل موفقیت امیز بوده ...

و ی سری نکات رو توضیح داد برای مراقبت و گفت ...

( هوسوک ) : الان فعلا باید منتظر باشیم تا بهوش بیاد ...

( * نیم ساعت بعد * )

جین چشماشو آروم باز کرد .

( نامجون ) : جین ... حالت خوبه ؟

جین بی اختیار زد زیر گریه .

( جین ) : منو ... هق ... نکش ... ( گریه و هق هق )

نامجون متوجه شد یه نفر انقدر جین رو زده که جین از همه میترسه .

( نامجون ) : نمیخوام بهت آسیب بزنم .

( جین ) : دروغ ... هق ... میگی .

( نامجون ) : نه راست میگم .

و محکم جینو بغل کرد . جین هی وول خورد که بره ولی بعد از یه مدت حس امنیت پیدا کرد و تو بغل نامجون خوابش برد .

( * پیش یونمین * )

End part ¤
دیدگاه ها (۱)

حمایت کنید بانو رو پیجش بینظیره 🛐https://wisgoon.com/mmanmma...

#قاتل_افسانه_ای#پارت_۳( * پیش نامجین * )نامجون داشت توی حیاط...

#دوستی_اجباری#فصل_۲#پارت_۶تهیونگ و جونگکوک هوسوک رو تو راه د...

من که میدونم اینا شبا تو بغل هم میخوابن ولی نمیتونم ثابت کنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط