به نام خدا سلام ... لبیک یا حسین ... 55 قدم تا محرم مانده
به نام خدا سلام ... لبیک یا حسین ... 55 قدم تا محرم مانده ...
به نام خدای حسین علیه السلام
هر سال ، نزدیکای محرم ، انگار که همه جا زیر و رو میشه ، کوچیک و بزرگ عوض میشن ، در و دیوار تغییر میکنن ، خیلی جاها پرچم های سیاه بالا میره ، خیلی جاها رو سقف میزنن ، چراغ آویزون میکنن ، ایستگاه راه میندازن و… یه تکونی مردم به خودشون میدن و مثل موج حرکت پیدا میکنند …
فرقی نداره چجور آدمی هستی ، مهم اینه که الان فقط امام حسین و عشق است ، عرق خور دیدم که حرمت نیگر میداره ، خسیسی که دست و دلباز میشه ، گرسنه ای که سیر و ...
خیلیا نه از حسین چیزی می دونند ، نه از دلیل قیامش ، نه از دوران حکومت یزیدو خیلی چیزای دیگه که توی قیام امام حسین مطرحه … همهء اون خیلیا ، فقط یه چیزی توی گوشت و خون و پوستشونه و اونم چیزی نیست به جز یه محبت ذاتی و بی حساب کتاب به کسی که خیلی خوبه !
من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
روز اول کآمدم دستور تا آخر گرفتم
بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسینی
سبقت از مشک و گلاب و نافه و عنبر گرفتم
امثال شب عاشورا ، توی هیأت ، دیگه نه خبری از واعظ بود ، نه خبر از مقتل خوان و نه مداح … خواستیم سینه بزنیم ، بلند شدیم ، شروع کردیم ، حسین حسین حسین حسین ، حسین حسین حسین حسین… نه فریادی ، نه میون داری ، نه مجری … خودت بودی و ذکر ِ زیر لبتو عشقت … نمیدونم چی می شد که مردم اشکشون راه میوفتاد ، نمیدونم مگه چی میگفتن که ناله میکردن ، نمیدونم …
یه جای دیگم رفته بودم توی خیابون ظفر برای کمک توی درست کردن غذا و پخش بین مردم ، موقع دادنش شد ، دیدم صف کشیدن، هواسم نبود ، مجبور شدم بیام بیرون ، چهره ها رو دیدم ماتم برده بود ، نمیودنم شما اگه اونا رو با اون لباسها و اون قیافه ها و آرایش ها و کلا ، جایی میدید چه فکری میکردید ، اما من تو دلم از داشتن همچین امامی به خودم بالیدم ، امام حسینه ، فقیر و غنی نداره، همه دوسش دارن ... نمیدونم چرا دارم مینویسم حسین اشکام سرازیر شده .
دههء اول که شروع میشه و میره جلو ، هر روز یه تیکه برات میگن از اتفاقهایی که افتاده ، هر بار ، هر تیکشو که گوش میدی با خودت میگی عجب صبری خدا داره .
لازم نیست محب اهل بیت باشی ، لازم نیست شیعه باشی ، لازم نیست اصلا مسلمون باشی ، فقط کافیه یه ذره ، فقط یه ذره مرد باشی . هر تیکه که میشنوی تو دلت میگی اگه من بودم ، اگه دستم میرسید بهشون ، اگه گیرشون می آوردم تیکه تیکشون میکردم ، آخه بخدا نامردیم حدی داره … اگه دین ندارید لااقل آزاده باشید …
نمیدونم وقتی میشنوی ، تجسم هم میتونی بکنی یا نه ؟ یه جای دستمون میبره ، هرچی آدم اطرافته میریزن دورت که نکنه زخمت ناجور باشه ! نکنه یه دفعه عزیزشون ناراحت بشه . میخواستم بگم حالا یه عزیزتو تجسم کن ، اما حرفمو خوردم ، خودتو تجسم کن ( خدایی نکرده ) فکر کن دستت نبره ، چاک برداره ؛ یه جاش نه ، تیکه به تیکهء جسم ؛ هم زخم عمیق ، هم زیاد ، حالا به اینا عامل ایجادشم که توش مونده اضافه کن ، مثلا سنگینی یه نیزه که وقتی حرکت میکنه توی زخم چه حالی داره …
حالا داری میرسی به اون آخرا ، نمیتونی دل بکنی ، نمیشه با خیال راحت مرد ، میگی اگه من برم پس امام رو چیکار کنم ؟ چه بلایی سرش میاد ؟ سر زنا و بچه ها ؟
حجت خدا رو حالا در نظر بگیر ، هیچی ازشون نمونده ، پر تیر و زخم ، حالا یه سری که نمیدونم از چه راهی زاده شدن ، سوار اسب بشن ، بتازن و بتازن تا ..... من حتی روم نمیشه بگم چی شد ، اونوقت اونا...
بزارید یه تیکه دیگم بگم ، وقتی شمر اومد برای ذبح اماممون ، دیدید بخوان سر ببرن ، میشه یا با یه شمشیر ، مثل گیوتین سر و زد ، یعنی یه دفعه تموم بشه ، یا اینکه با چیزی مثل چاقو تیکه به تیکه برید ............ میدونید چجوری سر بریده ؟ برید مقتل رو بخونید ، ملعون، بریده خورد خورد ، بعد تا ته نرفته ، یه تیکه که مونده بوده سرو گرفته .......................................... یا صاحب الزمان ... بخدا سنگ هم جنساش فرق داره ، دل سنگی هم مرتبه داره ، اینا دیگه ......................
....
می شناسیم آدمهایی رو که آدمای خوبی نیستند ، خودمونم یکی از اونا ، اما توی عزاداریهای هستند و مثلا سینه زنی آنچنانی میکنند... دیدم کسایی رو که میگن یعنی چی که هر غلطی دوست داری میکنی و بعدش میری سینه میزنی ، لازم نیست سینه بزنی ، برو آدم باش ...
نمیدونم شما نظرتون چیه ، من هم قبول دارم هم ندارم ، قبول دارم چون امام حسین نمیگه آدم بد باش ، و قبول ندارم چون فکر میکنم من و امثال من که اوضامون خیلی ناجوره و خیلی فاصله داریم تا آدم بودن ، اگه این کارا رو نکینم دیگه رفتیم که
به نام خدای حسین علیه السلام
هر سال ، نزدیکای محرم ، انگار که همه جا زیر و رو میشه ، کوچیک و بزرگ عوض میشن ، در و دیوار تغییر میکنن ، خیلی جاها پرچم های سیاه بالا میره ، خیلی جاها رو سقف میزنن ، چراغ آویزون میکنن ، ایستگاه راه میندازن و… یه تکونی مردم به خودشون میدن و مثل موج حرکت پیدا میکنند …
فرقی نداره چجور آدمی هستی ، مهم اینه که الان فقط امام حسین و عشق است ، عرق خور دیدم که حرمت نیگر میداره ، خسیسی که دست و دلباز میشه ، گرسنه ای که سیر و ...
خیلیا نه از حسین چیزی می دونند ، نه از دلیل قیامش ، نه از دوران حکومت یزیدو خیلی چیزای دیگه که توی قیام امام حسین مطرحه … همهء اون خیلیا ، فقط یه چیزی توی گوشت و خون و پوستشونه و اونم چیزی نیست به جز یه محبت ذاتی و بی حساب کتاب به کسی که خیلی خوبه !
من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
روز اول کآمدم دستور تا آخر گرفتم
بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسینی
سبقت از مشک و گلاب و نافه و عنبر گرفتم
امثال شب عاشورا ، توی هیأت ، دیگه نه خبری از واعظ بود ، نه خبر از مقتل خوان و نه مداح … خواستیم سینه بزنیم ، بلند شدیم ، شروع کردیم ، حسین حسین حسین حسین ، حسین حسین حسین حسین… نه فریادی ، نه میون داری ، نه مجری … خودت بودی و ذکر ِ زیر لبتو عشقت … نمیدونم چی می شد که مردم اشکشون راه میوفتاد ، نمیدونم مگه چی میگفتن که ناله میکردن ، نمیدونم …
یه جای دیگم رفته بودم توی خیابون ظفر برای کمک توی درست کردن غذا و پخش بین مردم ، موقع دادنش شد ، دیدم صف کشیدن، هواسم نبود ، مجبور شدم بیام بیرون ، چهره ها رو دیدم ماتم برده بود ، نمیودنم شما اگه اونا رو با اون لباسها و اون قیافه ها و آرایش ها و کلا ، جایی میدید چه فکری میکردید ، اما من تو دلم از داشتن همچین امامی به خودم بالیدم ، امام حسینه ، فقیر و غنی نداره، همه دوسش دارن ... نمیدونم چرا دارم مینویسم حسین اشکام سرازیر شده .
دههء اول که شروع میشه و میره جلو ، هر روز یه تیکه برات میگن از اتفاقهایی که افتاده ، هر بار ، هر تیکشو که گوش میدی با خودت میگی عجب صبری خدا داره .
لازم نیست محب اهل بیت باشی ، لازم نیست شیعه باشی ، لازم نیست اصلا مسلمون باشی ، فقط کافیه یه ذره ، فقط یه ذره مرد باشی . هر تیکه که میشنوی تو دلت میگی اگه من بودم ، اگه دستم میرسید بهشون ، اگه گیرشون می آوردم تیکه تیکشون میکردم ، آخه بخدا نامردیم حدی داره … اگه دین ندارید لااقل آزاده باشید …
نمیدونم وقتی میشنوی ، تجسم هم میتونی بکنی یا نه ؟ یه جای دستمون میبره ، هرچی آدم اطرافته میریزن دورت که نکنه زخمت ناجور باشه ! نکنه یه دفعه عزیزشون ناراحت بشه . میخواستم بگم حالا یه عزیزتو تجسم کن ، اما حرفمو خوردم ، خودتو تجسم کن ( خدایی نکرده ) فکر کن دستت نبره ، چاک برداره ؛ یه جاش نه ، تیکه به تیکهء جسم ؛ هم زخم عمیق ، هم زیاد ، حالا به اینا عامل ایجادشم که توش مونده اضافه کن ، مثلا سنگینی یه نیزه که وقتی حرکت میکنه توی زخم چه حالی داره …
حالا داری میرسی به اون آخرا ، نمیتونی دل بکنی ، نمیشه با خیال راحت مرد ، میگی اگه من برم پس امام رو چیکار کنم ؟ چه بلایی سرش میاد ؟ سر زنا و بچه ها ؟
حجت خدا رو حالا در نظر بگیر ، هیچی ازشون نمونده ، پر تیر و زخم ، حالا یه سری که نمیدونم از چه راهی زاده شدن ، سوار اسب بشن ، بتازن و بتازن تا ..... من حتی روم نمیشه بگم چی شد ، اونوقت اونا...
بزارید یه تیکه دیگم بگم ، وقتی شمر اومد برای ذبح اماممون ، دیدید بخوان سر ببرن ، میشه یا با یه شمشیر ، مثل گیوتین سر و زد ، یعنی یه دفعه تموم بشه ، یا اینکه با چیزی مثل چاقو تیکه به تیکه برید ............ میدونید چجوری سر بریده ؟ برید مقتل رو بخونید ، ملعون، بریده خورد خورد ، بعد تا ته نرفته ، یه تیکه که مونده بوده سرو گرفته .......................................... یا صاحب الزمان ... بخدا سنگ هم جنساش فرق داره ، دل سنگی هم مرتبه داره ، اینا دیگه ......................
....
می شناسیم آدمهایی رو که آدمای خوبی نیستند ، خودمونم یکی از اونا ، اما توی عزاداریهای هستند و مثلا سینه زنی آنچنانی میکنند... دیدم کسایی رو که میگن یعنی چی که هر غلطی دوست داری میکنی و بعدش میری سینه میزنی ، لازم نیست سینه بزنی ، برو آدم باش ...
نمیدونم شما نظرتون چیه ، من هم قبول دارم هم ندارم ، قبول دارم چون امام حسین نمیگه آدم بد باش ، و قبول ندارم چون فکر میکنم من و امثال من که اوضامون خیلی ناجوره و خیلی فاصله داریم تا آدم بودن ، اگه این کارا رو نکینم دیگه رفتیم که
- ۵۳۳
- ۰۹ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط