.Hate Kiss¹
.Hate Kiss¹
ویو جونکوک
با صدای مسخره ی زنگ ساعت چشمامو باز کردم عالیه یه روز مسخره ی دیگه
چشمام از گریه دیشب قرمز و پف کرده شده بود صورتمو نشستم و رفتم پایین
پدرم لیهوا و مادر ناتنیم هیوا پشت میز نشسته بودند
جونکوک: سلام
هیوا: سلام صبحت بخیر پسرم
لیهوا: دیشب کجا بودی جونکوک؟؟
جونکوک: با میا رفته بودم بیرون
لیهوا با مشت روی میز کوبید و گفت: جونکوک چندبار بهت بگم دست از سر این دختر بردار ؟؟
جونکوک: نمیتونم ولش کنم من عاشقشم
نصف صورتم سوخت مثل همیشه کتک خوردن بخاطر لیا
هیوا سریع سمتم اومد
هیوا: خوبی پسرم؟
بلند شدم و گفتم: هرچقدم کتکم بزنی ولش نمیکنم اینو مطمئن باش
از خونه بیرون اومدم و شماره لیا رو گرفتم
لیا: سلام عزیزم
جونکوک: خوبی قشنگم؟
لیا: همین که صداتو شنیدم حالمو خوب کرد کجایی؟
جونکوک: دارم میرم همون کافه همیشگیمون
لیا: باشه پس منم میام همونجا
گوشی رو قطع کردم و سمت گل فروشی رفتم چند شاخه لیلیوم آبی برای لیا گرفتم
وارد کافه شدم از دور لیا رو دیدم با ذوق سمتم اومد و گل هارو گرفت
لیا: چخبر عشقم ؟
جونکوک: مثل همیشه کتک خوردن از بابام بخاطر رابطم با تو
لیا: عزیزم من نمیخوام تو اذیت بشی اگه بابات با رابطه ما مشکل داره میتونیم کات کنیم
جونکوک: دیگه هیچوقت این حرفو نزن بابام هرکاری بکنه نمیتونه تورو از من بگیره
لیا: امشب باهم بریم سینما؟
جونکوک: باشه خوشگلم
غرق حرف زدن با لیا بودم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم لیهوا اخمام تو هم رفت
جونکوک: چیه بابا؟؟
لیهوا: جونکوک زود بیا خونه برادر ناتنیت اومده
جونکوک: من چرا باید بیام اونو ببینم؟؟؟
لیهوا: رو حرف من حرف نزن زود بیا
خواستم چیزی بگم که قطع کرد
جونکوک: لیا متاسفم باید برم
لیا: باشه اشکالی نداره
متوجه شدم ناراحت شده اما کاری از دستم برنمیومد
ویو جونکوک
با صدای مسخره ی زنگ ساعت چشمامو باز کردم عالیه یه روز مسخره ی دیگه
چشمام از گریه دیشب قرمز و پف کرده شده بود صورتمو نشستم و رفتم پایین
پدرم لیهوا و مادر ناتنیم هیوا پشت میز نشسته بودند
جونکوک: سلام
هیوا: سلام صبحت بخیر پسرم
لیهوا: دیشب کجا بودی جونکوک؟؟
جونکوک: با میا رفته بودم بیرون
لیهوا با مشت روی میز کوبید و گفت: جونکوک چندبار بهت بگم دست از سر این دختر بردار ؟؟
جونکوک: نمیتونم ولش کنم من عاشقشم
نصف صورتم سوخت مثل همیشه کتک خوردن بخاطر لیا
هیوا سریع سمتم اومد
هیوا: خوبی پسرم؟
بلند شدم و گفتم: هرچقدم کتکم بزنی ولش نمیکنم اینو مطمئن باش
از خونه بیرون اومدم و شماره لیا رو گرفتم
لیا: سلام عزیزم
جونکوک: خوبی قشنگم؟
لیا: همین که صداتو شنیدم حالمو خوب کرد کجایی؟
جونکوک: دارم میرم همون کافه همیشگیمون
لیا: باشه پس منم میام همونجا
گوشی رو قطع کردم و سمت گل فروشی رفتم چند شاخه لیلیوم آبی برای لیا گرفتم
وارد کافه شدم از دور لیا رو دیدم با ذوق سمتم اومد و گل هارو گرفت
لیا: چخبر عشقم ؟
جونکوک: مثل همیشه کتک خوردن از بابام بخاطر رابطم با تو
لیا: عزیزم من نمیخوام تو اذیت بشی اگه بابات با رابطه ما مشکل داره میتونیم کات کنیم
جونکوک: دیگه هیچوقت این حرفو نزن بابام هرکاری بکنه نمیتونه تورو از من بگیره
لیا: امشب باهم بریم سینما؟
جونکوک: باشه خوشگلم
غرق حرف زدن با لیا بودم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم لیهوا اخمام تو هم رفت
جونکوک: چیه بابا؟؟
لیهوا: جونکوک زود بیا خونه برادر ناتنیت اومده
جونکوک: من چرا باید بیام اونو ببینم؟؟؟
لیهوا: رو حرف من حرف نزن زود بیا
خواستم چیزی بگم که قطع کرد
جونکوک: لیا متاسفم باید برم
لیا: باشه اشکالی نداره
متوجه شدم ناراحت شده اما کاری از دستم برنمیومد
- ۷۴
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط