「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 126
✦.................................
نیکان: فقط مطمئن شدم.
سولی: منم مطمئن شدم که هنوز ازت خوشم میاد، عو៸ضیِ جذاب.
نیکان: این قسمت رو لازم نبود بگی
سولی: اتفاقاً لازم بود
و با همان غرور همیشگی از کنارش رد شد
نیکان از وقتی سولی وارد خانه شده بود، به جای نگاه کردن به او، فقط به صفحهی گوشی خیره ماند؛ همان شمارهای که حالا خاموش بود و پشت آن، خواهری قرار داشت که هشت سال تمام فکر کرده بود از دستش داده.
ـ [ 🌑 8:20 | روز بعد ]
یونا روی تخت بیمارستان نشسته بود و نگاهش هنوز روی برگهی آزمایش ثابت مانده بود انگشتهایش از اضطراب در
هم قفل شده بودند و حتی جرئت نمیکرد سرش را بالا بیاورد.
تهیونگ کنارپنجره ایستاده بود؛ چند دقیقه ای میشد که چیزی نگفته بود.
پزشک از اتاق بیرون رفته بود و حالا فقط سکوت بینشان مانده بود
یونا بالاخره با صدای آرامی گفت:
یونا: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
یونا: حالا... حالا باورم میکنی؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت. بعد نگاهش روی شکم یونا نشست و دوباره به چشمهایش برگشت.
تهیونگ: آره.
یونا نگاهش را پایین انداخت. تهیونگ جلو آمد و روی صندلی کنار تخت نشست.
تهیونگ: یونا، به من نگاه کن.
یونا آرام سر بلند کرد و تهیونگ دستش را گرفت
تهیونگ: از این لحظه به بعد، قرار نیست تنهایی از پسش بربیای.
چشمهای یونا خیس شد
یونا: یعنی چی؟
تهیونگ: یعنی از تو و بچهمون مراقبت میکنم.
یونا برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
تهیونگ: هرچی لازم باشه. دکتر، آزمایش، مراقبت... هرچی. من کنارتم.
اشک از گوشهی چشم یونا پایین افتاد
یونا: قول میدی؟
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت
تهیونگ: قول میدم.
یونا آرام سرش را پایین انداخت و برای اولین بار از وقتی جواب آزمایش را شنیده بود، نفس راحتی کشید.
...
ـ [ ویلای ساحلی🌊 | همان لحضه ]
صبح از نیمه گذشته بود و نور آفتاب از میان پردههای بلند اتاق خواب روی کف چوبی افتاده بود.
نیکی هنوز خواب بود؛ موهایش روی بالش پخش شده بود و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشیده بود، صورتش برخلاف همیشه آرام بود و خبری از آن اخمهای ریز صبحگاهی نداشت.
اما جونگکوک از مدتها قبل بیدار شده بود، کنار تخت ایستاده بود و با یک دست تلفنش را نگه داشته بود و با دست دیگر فنجان قهوهاش را، چند ثانیه به صفحهی گوشی نگاه کرد و بعد آرام سرش را بالا آورد
نگاهش روی نیکی ثابت ماند، چند لحظه فقط تماشایش کرد بعد تلفنش زنگ خورد.
جونگکوک بلافاصله تماس را جواب داد و با صدای پایین گفت:
_ بگو.
صدای مرد از آن طرف خط آمد:
مرد: رئیس، ماشین آمادهست. اگه بخواید میتونیم تا نیم ساعت دیگه حرکت کنیم.
جونگکوک نگاهی به نیکی انداخت
_ لغوش کن.
مرد: ولی جلسه-
_ گفتم لغوش کن.
مرد: چشم، رئیس
تماس قطع شد
جونگکوک گوشی را روی میز گذاشت و دوباره سمت تخت برگشت، همان لحظه نیکی کمی تکان خورد... ابروهایش درهم رفت و صورتش را بیشتر داخل بالش فرو برد
+ کوک...
جونگکوک همانجا مکث کرد
_ جان؟
نیکی بدون اینکه چشمهایش را باز کند، دستش را از زیر پتو بیرون آورد و کور کورانه سمت او دراز کرد
+ بیا اینجا
گوشهی لب جونگکوک بالا رفت
_ اینجام.
نیکی با صدای خوابآلود گفت:
+ نه... نزدیکتر.
جونگکوک فنجان قهوه را کنار گذاشت روی لبهی تخت نشست و دست نیکی را گرفت.
نیکی بلافاصله انگشتهایش را دور دست او حلقه کرد و دوباره آرام شد. جونگکوک چند ثانیه به دستهایشان نگاه کرد
_ بیدار شدی؟
+ نه.
_ پس داری تو خواب حرف میزنی؟
نیکی چشمهایش را باز کرد و با اخم نگاهش کرد
+ میشه صبح اول صبح رو مخم نری؟
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد. نیکی پتو را کمی بیشتر بالا کشید
+ سردمه.
جونگکوک نگاهش کرد
_ هنوز درد داری؟
نیکی چند ثانیه ساکت ماند و خیلی آرام سر تکان داد
+ یکم.
حالت جونگکوک همان لحظه جدیتر شد
_ بریم صبحونه بخوریم
+ حوصله ندارم...
_ سؤال نپرسیدم.
نیکی با ناباوری نگاهش کرد
نیکی: تو از کی انقدر دستوردهنده شدی؟
_ از وقتی زنم تصمیم گرفته با شکم خالی درد بکشه.
نیکی لبهایش را جمع کرد
+ من خودم میتونم مراقب خودم باشم
جونگکوک کمی خم شد و نگاهش کرد
_ لازم نیست خودت همهچیو تحمل کنی.
نگاه نیکی برای لحظهای نرم شد و آهسته گفت:
+ کوک...
_ جان؟
نیکی کمی مکث کرد
+ دیشب...
_ دیشب چی؟
نیکی فوراً نگاهش را دزدید
+ هیچی.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 126
✦.................................
نیکان: فقط مطمئن شدم.
سولی: منم مطمئن شدم که هنوز ازت خوشم میاد، عو៸ضیِ جذاب.
نیکان: این قسمت رو لازم نبود بگی
سولی: اتفاقاً لازم بود
و با همان غرور همیشگی از کنارش رد شد
نیکان از وقتی سولی وارد خانه شده بود، به جای نگاه کردن به او، فقط به صفحهی گوشی خیره ماند؛ همان شمارهای که حالا خاموش بود و پشت آن، خواهری قرار داشت که هشت سال تمام فکر کرده بود از دستش داده.
ـ [ 🌑 8:20 | روز بعد ]
یونا روی تخت بیمارستان نشسته بود و نگاهش هنوز روی برگهی آزمایش ثابت مانده بود انگشتهایش از اضطراب در
هم قفل شده بودند و حتی جرئت نمیکرد سرش را بالا بیاورد.
تهیونگ کنارپنجره ایستاده بود؛ چند دقیقه ای میشد که چیزی نگفته بود.
پزشک از اتاق بیرون رفته بود و حالا فقط سکوت بینشان مانده بود
یونا بالاخره با صدای آرامی گفت:
یونا: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
یونا: حالا... حالا باورم میکنی؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت. بعد نگاهش روی شکم یونا نشست و دوباره به چشمهایش برگشت.
تهیونگ: آره.
یونا نگاهش را پایین انداخت. تهیونگ جلو آمد و روی صندلی کنار تخت نشست.
تهیونگ: یونا، به من نگاه کن.
یونا آرام سر بلند کرد و تهیونگ دستش را گرفت
تهیونگ: از این لحظه به بعد، قرار نیست تنهایی از پسش بربیای.
چشمهای یونا خیس شد
یونا: یعنی چی؟
تهیونگ: یعنی از تو و بچهمون مراقبت میکنم.
یونا برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
تهیونگ: هرچی لازم باشه. دکتر، آزمایش، مراقبت... هرچی. من کنارتم.
اشک از گوشهی چشم یونا پایین افتاد
یونا: قول میدی؟
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت
تهیونگ: قول میدم.
یونا آرام سرش را پایین انداخت و برای اولین بار از وقتی جواب آزمایش را شنیده بود، نفس راحتی کشید.
...
ـ [ ویلای ساحلی🌊 | همان لحضه ]
صبح از نیمه گذشته بود و نور آفتاب از میان پردههای بلند اتاق خواب روی کف چوبی افتاده بود.
نیکی هنوز خواب بود؛ موهایش روی بالش پخش شده بود و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشیده بود، صورتش برخلاف همیشه آرام بود و خبری از آن اخمهای ریز صبحگاهی نداشت.
اما جونگکوک از مدتها قبل بیدار شده بود، کنار تخت ایستاده بود و با یک دست تلفنش را نگه داشته بود و با دست دیگر فنجان قهوهاش را، چند ثانیه به صفحهی گوشی نگاه کرد و بعد آرام سرش را بالا آورد
نگاهش روی نیکی ثابت ماند، چند لحظه فقط تماشایش کرد بعد تلفنش زنگ خورد.
جونگکوک بلافاصله تماس را جواب داد و با صدای پایین گفت:
_ بگو.
صدای مرد از آن طرف خط آمد:
مرد: رئیس، ماشین آمادهست. اگه بخواید میتونیم تا نیم ساعت دیگه حرکت کنیم.
جونگکوک نگاهی به نیکی انداخت
_ لغوش کن.
مرد: ولی جلسه-
_ گفتم لغوش کن.
مرد: چشم، رئیس
تماس قطع شد
جونگکوک گوشی را روی میز گذاشت و دوباره سمت تخت برگشت، همان لحظه نیکی کمی تکان خورد... ابروهایش درهم رفت و صورتش را بیشتر داخل بالش فرو برد
+ کوک...
جونگکوک همانجا مکث کرد
_ جان؟
نیکی بدون اینکه چشمهایش را باز کند، دستش را از زیر پتو بیرون آورد و کور کورانه سمت او دراز کرد
+ بیا اینجا
گوشهی لب جونگکوک بالا رفت
_ اینجام.
نیکی با صدای خوابآلود گفت:
+ نه... نزدیکتر.
جونگکوک فنجان قهوه را کنار گذاشت روی لبهی تخت نشست و دست نیکی را گرفت.
نیکی بلافاصله انگشتهایش را دور دست او حلقه کرد و دوباره آرام شد. جونگکوک چند ثانیه به دستهایشان نگاه کرد
_ بیدار شدی؟
+ نه.
_ پس داری تو خواب حرف میزنی؟
نیکی چشمهایش را باز کرد و با اخم نگاهش کرد
+ میشه صبح اول صبح رو مخم نری؟
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد. نیکی پتو را کمی بیشتر بالا کشید
+ سردمه.
جونگکوک نگاهش کرد
_ هنوز درد داری؟
نیکی چند ثانیه ساکت ماند و خیلی آرام سر تکان داد
+ یکم.
حالت جونگکوک همان لحظه جدیتر شد
_ بریم صبحونه بخوریم
+ حوصله ندارم...
_ سؤال نپرسیدم.
نیکی با ناباوری نگاهش کرد
نیکی: تو از کی انقدر دستوردهنده شدی؟
_ از وقتی زنم تصمیم گرفته با شکم خالی درد بکشه.
نیکی لبهایش را جمع کرد
+ من خودم میتونم مراقب خودم باشم
جونگکوک کمی خم شد و نگاهش کرد
_ لازم نیست خودت همهچیو تحمل کنی.
نگاه نیکی برای لحظهای نرم شد و آهسته گفت:
+ کوک...
_ جان؟
نیکی کمی مکث کرد
+ دیشب...
_ دیشب چی؟
نیکی فوراً نگاهش را دزدید
+ هیچی.
- ۱.۸k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط