{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_شب...

#داستان_شب...



یک حکیم سالخورده‌ی چینی از دشتی پر از برف رد می‌شد که به زنی برخورد که گریه می‌کرد.
حکیم پرسید:
- شما چرا گریه می‌کنید؟
- چون به زندگی‌ام فکر می‌کنم،
به جوانی‌ام،
به آن چهره‌ی زیبایی که در آینه می‌دیدم و مردی که دوستش داشتم.
این از رحمت خدا به دور است که به من توانایی به خاطر آوردن گذشته را داده است.
او می‌دانست که من بهار زندگی‌ام را به خاطر می‌آورم و گریه می‌کنم.
حکیم در آن دشت پر برف ایستاد و به نقطه‌ای خیره شد و به فکر فرو رفت. عاقبت گریه‌ی زن بند آمد.
او پرسید:
- شما در آن‌جا چه می‌بینید؟
حکیم پاسخ داد:
- دشتی پر از گل سرخ.
خداوند وقتی به من توانایی به یاد آوردن را داد، نسبت به من لطف داشت. می‌دانست که من در زمستان همیشه می‌توانم بهار را به خاطر بیاورم و لبخند بزنم.

👤 استفنی میر
دیدگاه ها (۳)

شب و تاریکی...میتوانست قصه‌ای وهم آور باشداگر وعده خدا در آن...

#فال_روزانه...#فال_حافظ...فال امروز شما چهارشنبه 5 اردیبهشت ...

#Wallpaper#Back_ground#Beautiful_flowers

#Wallpaper#Back_ground#Beautiful_flowers

می‌خواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلا بروم در سیبری، در...

پس از ان همه شیطان را مقصر دانستنداما آن لیوان ها توسط تو چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط