نویسنده: جئن جانگ می
تک پارتی/غمگین
جونگ کوک و جانگ می(ات)
بارانِ سیلآسای پاییز، شیشههای آپارتمان را میسیل میکرد. قطرههای سرد و بیرحم، آوازِ دلتنگِ شب را تکرار میکردند. جئون جانگمی، با نگاهی خسته به قاب عکسِ قدیمیِ روی میز، شانههایش را عقبتر کشید. عکسِ جونگ کوک، با لبخندی پر از امید، و جانگمی با نگاهی پر از عشق. انگاری سالها، فقط در این عکس یخزده بودند. سالهای گذشته، به سرعت، و با فریادی خاموش، از مقابل چشمانش گذشتند.
یادش میآمد، چگونه عشقِ جوانیشان، در میان عطرِ گلهای رز بهاری، مثل خورشیدی گرم، تمام وجودش را فرا گرفته بود. جونگ کوک، با نگاهی که به دریا میماند، همیشه به او آرامش میداد. در جشنهای کوچک پاییزی، با صدای شادیِ کوک، میرقصیدند. اما، مانند برگهای پاییزی که به زمین میافتند، آرامشِ آن روزها، سایه تلخی از خاطره شد.
سایهای از بیماری، آرام و بیرحمانه، سایه گشود بر جونگ کوک. روزی که از دست دادنش را احساس کرد، انگار بود که خورشید تاریک شد. نالهها و فریادهای بیپایان، شبیخونِ دردناکی به وجود جانگمی زد. درمانها و آزمایشهای بیفایده، با خاطراتِ لبخندهای نادرِ کوک، جایگزین شدند. آن شب، که جونگ کوک چشمانش را برای همیشه بست، قلب جانگمی را به تاریکی فرو برد.
شب، با تمام تاریکیاش، به جانگمی میگفت که او تنها نیست. در خاطراتش، در نجواهای عشقِ فراموشنشدنیشان. اما، هر زنگ تلفن، مثل زنگِ مرگ، به خاطراتش، یورش میبرد. این بار دیگر، از بیمارستان. و هر بار، فقط یک جمله: "متاسفیم... هر کاری کردیم." جانگمی، در غبارِ غم، فقط می توانست به عکس نگاه کند. عکسِ کوک، با نگاهی که از یادِ دنیا میرفت.
قطرههای باران، هنوز شستوشوی روزهای غمگین و تنهایی را ادامه میدادند. جانگمی با تمام وجودش میدانست که هرگز، دیگر او را در آغوش نخواهد کشید، هرگز دیگر، لبخند گرمیِ کوک را بر لبانش حس نخواهد کرد. او با سنگینیِ قلبِِ شکسته، اما با امید نجواهای عشقِ جاودانه، به راهش ادامه میداد. بارانِ پاییز، همچنان میبارید، و خاطراتِ جونگ کوک، تا ابد، در قلبش جاودان میماند.
جونگ کوک و جانگ می(ات)
بارانِ سیلآسای پاییز، شیشههای آپارتمان را میسیل میکرد. قطرههای سرد و بیرحم، آوازِ دلتنگِ شب را تکرار میکردند. جئون جانگمی، با نگاهی خسته به قاب عکسِ قدیمیِ روی میز، شانههایش را عقبتر کشید. عکسِ جونگ کوک، با لبخندی پر از امید، و جانگمی با نگاهی پر از عشق. انگاری سالها، فقط در این عکس یخزده بودند. سالهای گذشته، به سرعت، و با فریادی خاموش، از مقابل چشمانش گذشتند.
یادش میآمد، چگونه عشقِ جوانیشان، در میان عطرِ گلهای رز بهاری، مثل خورشیدی گرم، تمام وجودش را فرا گرفته بود. جونگ کوک، با نگاهی که به دریا میماند، همیشه به او آرامش میداد. در جشنهای کوچک پاییزی، با صدای شادیِ کوک، میرقصیدند. اما، مانند برگهای پاییزی که به زمین میافتند، آرامشِ آن روزها، سایه تلخی از خاطره شد.
سایهای از بیماری، آرام و بیرحمانه، سایه گشود بر جونگ کوک. روزی که از دست دادنش را احساس کرد، انگار بود که خورشید تاریک شد. نالهها و فریادهای بیپایان، شبیخونِ دردناکی به وجود جانگمی زد. درمانها و آزمایشهای بیفایده، با خاطراتِ لبخندهای نادرِ کوک، جایگزین شدند. آن شب، که جونگ کوک چشمانش را برای همیشه بست، قلب جانگمی را به تاریکی فرو برد.
شب، با تمام تاریکیاش، به جانگمی میگفت که او تنها نیست. در خاطراتش، در نجواهای عشقِ فراموشنشدنیشان. اما، هر زنگ تلفن، مثل زنگِ مرگ، به خاطراتش، یورش میبرد. این بار دیگر، از بیمارستان. و هر بار، فقط یک جمله: "متاسفیم... هر کاری کردیم." جانگمی، در غبارِ غم، فقط می توانست به عکس نگاه کند. عکسِ کوک، با نگاهی که از یادِ دنیا میرفت.
قطرههای باران، هنوز شستوشوی روزهای غمگین و تنهایی را ادامه میدادند. جانگمی با تمام وجودش میدانست که هرگز، دیگر او را در آغوش نخواهد کشید، هرگز دیگر، لبخند گرمیِ کوک را بر لبانش حس نخواهد کرد. او با سنگینیِ قلبِِ شکسته، اما با امید نجواهای عشقِ جاودانه، به راهش ادامه میداد. بارانِ پاییز، همچنان میبارید، و خاطراتِ جونگ کوک، تا ابد، در قلبش جاودان میماند.
- ۱.۸k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط