باران یکسره و بیوقفه میبارد. ایستگاه صلواتیِ بغل خیابان
باران یکسره و بیوقفه میبارد. ایستگاه صلواتیِ بغل خیابان پیوسته چای پخش میکند. یکی برمیدارم و دستهام را حلقه میکنم دور لیوان کاغذی. از اندک حرارتش گرما میگیرم. پرچمهای بزرگ "یاحسین" و "یازهرا" همراه با پرچم سهرنگ ایران، آسمانِ بارانی را میبلعند و پیش میروند. بچهها با کاپشن و کلاه پشمی، پرچمهای کوچک دست گرفتهاند و از پشت شالگردنهاشان داد میزنند: "نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا."
🔻سنشان کمتر از چیزی است که معنیِ دقیق این شعار را بفهمند؛ اما یقین دارم بزرگتر که شدند، قصهی حضور پیوستهشان را در تجمعات شبانه، وسط جنگ و موشکباران، با افتخار برای فرزندان و نوههاشان تعریف میکنند. سر بالا میگیرند و سینه سپر میکنند که ما با همان سن کممان، جزئی از جمعیتِ پای کار بودیم که در آن سالها ایران را از دهان گشاد آمریکا و اسرائیل بیرون کشیدیم. از ویرانی نجاتش دادیم.
🔻 دختر بچهای حدودا ۶ ساله کنارم ایستاده. کاپشن زرد پوشیده و جمعیتِ روبهرویش را به دقت نگاه میکند. مادرش خم میشود و بغل گوشش میگوید: "بریم دیگه؟ یخ زدیم."
دختر منگولهی کلاه طوسیاش را تکان میدهد و سر کج میکند: "توروخدا یه ذره دیگه واستیم. تا آخرش واستیم." زن کلاهش را روی سر مرتب میکند و میگوید: "باشه یهکم دیگه میمونیم." دیشب هم قبل از شروع راهپیمایی زنی بهم گفت: "امشب کمرم خیلی درد میکرد نمیخواستم بیام. دخترم اصرار کرد اومدیم." گفت دخترم ۸ ساله است.
🔻 ابوذر روحی وقتی میخواند: "سیّد علی دههی نودیهاشو فراخوانده" میخندیدیم و میگفتیم دهه نودی از رهبر و انقلاب چه میفهمد؟! حالا خونِ سیّد علی، از این دهه نودیها کوههای کوچک اما استواری ساخته که محکم پای کار انقلاباند و بزرگترها را هم وادار به ایستادن میکنند.
✍🏻 #نرگس_ربانی
#روایت
#مینویسم_برای_پدر_شهیدم
#دهه_نودی_ها #ابوذر_روحی #جنگ_رمضان #رهبر_شهید #اتحاد_مقدس #ایران #ایرانی #تا_پای_جان_برای_ایران
🔻سنشان کمتر از چیزی است که معنیِ دقیق این شعار را بفهمند؛ اما یقین دارم بزرگتر که شدند، قصهی حضور پیوستهشان را در تجمعات شبانه، وسط جنگ و موشکباران، با افتخار برای فرزندان و نوههاشان تعریف میکنند. سر بالا میگیرند و سینه سپر میکنند که ما با همان سن کممان، جزئی از جمعیتِ پای کار بودیم که در آن سالها ایران را از دهان گشاد آمریکا و اسرائیل بیرون کشیدیم. از ویرانی نجاتش دادیم.
🔻 دختر بچهای حدودا ۶ ساله کنارم ایستاده. کاپشن زرد پوشیده و جمعیتِ روبهرویش را به دقت نگاه میکند. مادرش خم میشود و بغل گوشش میگوید: "بریم دیگه؟ یخ زدیم."
دختر منگولهی کلاه طوسیاش را تکان میدهد و سر کج میکند: "توروخدا یه ذره دیگه واستیم. تا آخرش واستیم." زن کلاهش را روی سر مرتب میکند و میگوید: "باشه یهکم دیگه میمونیم." دیشب هم قبل از شروع راهپیمایی زنی بهم گفت: "امشب کمرم خیلی درد میکرد نمیخواستم بیام. دخترم اصرار کرد اومدیم." گفت دخترم ۸ ساله است.
🔻 ابوذر روحی وقتی میخواند: "سیّد علی دههی نودیهاشو فراخوانده" میخندیدیم و میگفتیم دهه نودی از رهبر و انقلاب چه میفهمد؟! حالا خونِ سیّد علی، از این دهه نودیها کوههای کوچک اما استواری ساخته که محکم پای کار انقلاباند و بزرگترها را هم وادار به ایستادن میکنند.
✍🏻 #نرگس_ربانی
#روایت
#مینویسم_برای_پدر_شهیدم
#دهه_نودی_ها #ابوذر_روحی #جنگ_رمضان #رهبر_شهید #اتحاد_مقدس #ایران #ایرانی #تا_پای_جان_برای_ایران
- ۸.۳k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط