یادم هست اواخر دهه هفتاد شوخی یا تمسخر نسبت به روحانیت ر
یادم هست اواخر دهه هفتاد، شوخی یا تمسخر نسبت به روحانیت رواج پیدا کرده بود: حاج آقا سرش شکسته، دستمال بسته!
اولین بار کلاس دوم راهنمایی بودم. میشود کلاس هشتمیهای این روزگار. در یکی از میادین اصلی اصفهان به نام دروازه شیراز، که به دلیل دانشگاه سراسری شهر، همیشه محل شلوغ و البته روشنفکرزدهی شهر است، اتوبوس در ایستگاه توقف کرد. و جمعیت زیادی برای سوار شدن تلاش میکردند. در بینشان طلبهی جوانی بود. پسرهای دبیرستانی شیطنت کردند و به عمامه حاجآقا ضربه زدند که از سرش سُر خورد، و البته دیگری دو دستی گرفت و برگرداند. البته با یک شوخی نچسب:«اِ بچا زِشتهس. بنده خدا را چکار دارید! سرش شیکِسهس. با این دسمال بسسهس» و صدای هرهر اطرافیانش به هوا رفت!
بعد از سوار شدن همه، یکی از دوستانش کولهپشتی، همین پسر را پرت کرد پایین روی آسفالت و او با نثار فحشی پرید که تا قبل از حرکت اتوبوس کوله را بردارد، پایش در رکاب در سر خورد و نقش زمین شد و دوباره صدای هروکر پسرها بلند شد. همان مرد جوان روحانی با یک حرکت سریع قبل از بسته شدن درب، دستش را دراز کرد و گفت بپر رفیق الان حرکت میکنه و پسرک را داخل کشید. روحانی با دستمالی دست پسر که خونی شده بود را تمیز کرد و برایش چسب زخم زد.
در ادامه دیدم که روحانی جوان وسط حلقهی پسرهای دبیرستانی است. آرام با لبخند گفتگو میکردند...
این تصویر مرا به یاد آن خاطره انداخت. روحانی که برای سر زخمی عمامه میبندد؛ یا شاید مردم به سرحدی از تفقه رسیدهاند که وسط خیابان، معمم میشوند.
۲۸ اسفند ۱۴۰۴. قم
✍️ #فاطمه_سادات_هاشمی
ارشد مدیریت رسانه دانشگاه باقرالعلوم علیهالسلام
#روایت : حاج آقا سرش شکسته، دستمال بسته
#جنگ_رمضان #رهبر_شهید #عمامه
اولین بار کلاس دوم راهنمایی بودم. میشود کلاس هشتمیهای این روزگار. در یکی از میادین اصلی اصفهان به نام دروازه شیراز، که به دلیل دانشگاه سراسری شهر، همیشه محل شلوغ و البته روشنفکرزدهی شهر است، اتوبوس در ایستگاه توقف کرد. و جمعیت زیادی برای سوار شدن تلاش میکردند. در بینشان طلبهی جوانی بود. پسرهای دبیرستانی شیطنت کردند و به عمامه حاجآقا ضربه زدند که از سرش سُر خورد، و البته دیگری دو دستی گرفت و برگرداند. البته با یک شوخی نچسب:«اِ بچا زِشتهس. بنده خدا را چکار دارید! سرش شیکِسهس. با این دسمال بسسهس» و صدای هرهر اطرافیانش به هوا رفت!
بعد از سوار شدن همه، یکی از دوستانش کولهپشتی، همین پسر را پرت کرد پایین روی آسفالت و او با نثار فحشی پرید که تا قبل از حرکت اتوبوس کوله را بردارد، پایش در رکاب در سر خورد و نقش زمین شد و دوباره صدای هروکر پسرها بلند شد. همان مرد جوان روحانی با یک حرکت سریع قبل از بسته شدن درب، دستش را دراز کرد و گفت بپر رفیق الان حرکت میکنه و پسرک را داخل کشید. روحانی با دستمالی دست پسر که خونی شده بود را تمیز کرد و برایش چسب زخم زد.
در ادامه دیدم که روحانی جوان وسط حلقهی پسرهای دبیرستانی است. آرام با لبخند گفتگو میکردند...
این تصویر مرا به یاد آن خاطره انداخت. روحانی که برای سر زخمی عمامه میبندد؛ یا شاید مردم به سرحدی از تفقه رسیدهاند که وسط خیابان، معمم میشوند.
۲۸ اسفند ۱۴۰۴. قم
✍️ #فاطمه_سادات_هاشمی
ارشد مدیریت رسانه دانشگاه باقرالعلوم علیهالسلام
#روایت : حاج آقا سرش شکسته، دستمال بسته
#جنگ_رمضان #رهبر_شهید #عمامه
- ۷.۷k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط