پارت ۶ زندگی جهنمی
پارت ۶ زندگی جهنمی
بعد از صبحونه، سانزو ا.ت رو برد طبقه بالا. انتهای یک راهرو طولانی .
سانزو: «اینجا مال توئه. مایکی گفته هرکی غیر از خودش بدون اجازه وارد این اتاق بشه... تو مسئولشی.»
ا.ت نگاهش کرد.
ا.ت: «یعنی بکشمش؟»
سانزو (با اون لبخند کج و دیوونهش): «نه عزیزم. ( اوه عزیزم؟ ) یواشکی بندازش تو بیمارستان. البته اگه دوست داری بکشی... کسی نیست جلوتو بگیره.»
در که باز شد، ا.ت اول فکر کرد اشتباهی اومدن تو اتاق مهمان ویژه.
اتاق:
· تخت بزرگ با ملحفههای مشکی و بنفش تیره
· پنجرهی بزرگ مشرف به حیاط ژاپنی (همون درخت افرا و حوض کوچیک)
· کمد بلند چوبی
· میز تحریر رو به پنجره
· فرش نرم که پا توش فرو میرفت
ولی چیزی که نظر ا.ت رو جلب کرد...
روی میز:
یک خنجر کوچک، دقیقاً شبیه کونای. دستهاش نقره ای با دسته مشکی. تیغهاش کوتاه، براق، بینقص. انگار دست ساز بود. مخصوص خودش.
ا.ت رفت سمتش. برداشتش. وزنش رو توی کف دست حس کرد.
ا.ت (با صدای آروم): «...مال خودمه.»
سانزو (تکیه داده به چارچوب در): «مایکی گفت دیشب که بیهوشت کردیم، توی کولهپشتیت بود. گفت بدم بهت. راستی...»
با چانه اشاره کرد به گوشه اتاق.
یک جعبه کادو.
کاغذ کادو مشکی با ربان بنفش.
ا.ت جعبه رو باز کرد.
داخلش:
· سه تا هودی مشکی (یکی با طرح بنفش پشتش)، یه هودی ارغوانیِ ساده
· چند تا شلوار راحت
· سه تا لباس زیر ساده( خاک به سرم سایزش رو از کجا میدونی؟ 😂😂)
· یک لباس خواب یک تکه، از اونایی که بلنده، شبیه پیراهنِ گشاد، از جنس نخی نرم — قدش تا زانو بود.
· و کنارش، یه لباس خواب بلند دیگه، از اون مدل قدیمی ژاپنی که شبیه یوکاتا بود بافت نرم و سنگین، مشکی با یقهی بنفش تیره.
ا.ت به پارچه لباس خواب نگاه کرد. نو بود. بوی نرمکننده میداد.
هیچ وقت توی زندگیاش لباس نو نپوشیده بود. همه چی دست دوم بود. حتی جورابهاش.( بمیرم برات)
ا.ت (بدون اینکه به سانزو نگاه کنه): «...کی اینو خریده؟»
سانزو: «کوکو. گفت بودجه داریم برای نیروهای جدید. راستی...»
باز هم اشاره کرد.
ا.ت برگشت. حالا دید توی اتاق فقط کمد و تخت و میز نیست.
دیوار اتاق پر از سلاحهای ژاپنی بود:
· شوریکن
· کونای وسطش
· کاتانا روی پایه چوبی
· دو تا کوتانا (شمشیر کوتاه)
· حتی یه جفت سای
ا.ت آروم رفت جلوی کاتانا. تیغه رو نگاه کرد. کیفیت بالایی داشت. نه تزئینی بود، نه بازی.
ا.ت: «این چرا اینجاست؟»
سانزو: «چون مایکی دیده بود به سلاح های ژاپنی علاقه داریی .
ا.ت : از کجا میدونست؟
سانزو: تو خونه که داشتی دفترچه خاطراتت رو خونده بود
(نکته: تو دفترچه خاطرات فقط آرزو هاش رو نوشته بود )
---
ا.ت بعد از چند ساعت استراحت (که اصلاً نخوابید، فقط با کونای جدیدش رو تو دستش بازی میکرد) برای دیدن بقیه جاها پایین رفت.
همون راهرو این بار صدای دعوا میومد .
ران (داد میزد): «گفتم اون کار رو به کوکو نده خودم میخواستم بکشمش!»
ریندو (آروم، همیشه آروم): «تو همیشه میخوای همه کار رو خودت بکنی. بعدش الکی یکی رو میکشی و هیچی گیرت نمیاد.»
ران که داشت پا میکوبید رفت و برگشت، ناگهان ا.ت رو دید.
ایستاد. یه لبخند از اون لبخندهای «اه چه خوب پیدات شد» زد. ( لبخند دختر کش )
ران: «آها... نینجای کوچولو. شنیدم رسمی شدی .»
ا.ت: «شنیدم خونهی سقف نمزدهمو خالی کردن.»
ران (با غرور): «اون رو من جمع کردم عزیزم. دلم برات سوخت. اتاقت بوی کپک میداد.»
ریندو (که حالا برگشته بود و به ا.ت نگاه میکرد): «اون کونای رو بهت دادن؟»
ا.ت (با دست رفت سمت کمرش — کونای را زیر هودی قایم کرده بود): «مال خودم بود. پسش دادند.»
ران (نزدیکتر شد، خم شد به سش): «بگو ببینم این خط روی صورتت برای چیه؟
صداش نه تمسخر بود، نه جدی. یه چیز بینابین.
ا.ت یک قدم جلوتر رفت. صورش چند سانت با صورت ران فاصله داشت.
ا.ت (با آرامش مرگبار): «به تو ربطی نداره
ران یک لحظه یخ کرد.
بعد بلند خندید. اونقدر بلند که ریندو اخم کرد.
ران (به ریندو، در حالی که هنوز میخندید): «عاشقشم! میگه به من ربطی نداره »
ریندو (بیاحساس، ولی چشمهاش به ا.ت دوخته شده بود): «شاید راست میگفت.»
خ
خنده ران یه دفعه برید. به ریندو خیره شد.
ریندو (به ا.ت، نادیده گرفتن ران): «مراقب خودت باش. اینجا بعضیا... از پشت خنجر میزنن.»
ا.ت : تا جایی که میدونم این افراد زنده نمیمونه مخصوصا توی بونتن
بعد از صبحونه، سانزو ا.ت رو برد طبقه بالا. انتهای یک راهرو طولانی .
سانزو: «اینجا مال توئه. مایکی گفته هرکی غیر از خودش بدون اجازه وارد این اتاق بشه... تو مسئولشی.»
ا.ت نگاهش کرد.
ا.ت: «یعنی بکشمش؟»
سانزو (با اون لبخند کج و دیوونهش): «نه عزیزم. ( اوه عزیزم؟ ) یواشکی بندازش تو بیمارستان. البته اگه دوست داری بکشی... کسی نیست جلوتو بگیره.»
در که باز شد، ا.ت اول فکر کرد اشتباهی اومدن تو اتاق مهمان ویژه.
اتاق:
· تخت بزرگ با ملحفههای مشکی و بنفش تیره
· پنجرهی بزرگ مشرف به حیاط ژاپنی (همون درخت افرا و حوض کوچیک)
· کمد بلند چوبی
· میز تحریر رو به پنجره
· فرش نرم که پا توش فرو میرفت
ولی چیزی که نظر ا.ت رو جلب کرد...
روی میز:
یک خنجر کوچک، دقیقاً شبیه کونای. دستهاش نقره ای با دسته مشکی. تیغهاش کوتاه، براق، بینقص. انگار دست ساز بود. مخصوص خودش.
ا.ت رفت سمتش. برداشتش. وزنش رو توی کف دست حس کرد.
ا.ت (با صدای آروم): «...مال خودمه.»
سانزو (تکیه داده به چارچوب در): «مایکی گفت دیشب که بیهوشت کردیم، توی کولهپشتیت بود. گفت بدم بهت. راستی...»
با چانه اشاره کرد به گوشه اتاق.
یک جعبه کادو.
کاغذ کادو مشکی با ربان بنفش.
ا.ت جعبه رو باز کرد.
داخلش:
· سه تا هودی مشکی (یکی با طرح بنفش پشتش)، یه هودی ارغوانیِ ساده
· چند تا شلوار راحت
· سه تا لباس زیر ساده( خاک به سرم سایزش رو از کجا میدونی؟ 😂😂)
· یک لباس خواب یک تکه، از اونایی که بلنده، شبیه پیراهنِ گشاد، از جنس نخی نرم — قدش تا زانو بود.
· و کنارش، یه لباس خواب بلند دیگه، از اون مدل قدیمی ژاپنی که شبیه یوکاتا بود بافت نرم و سنگین، مشکی با یقهی بنفش تیره.
ا.ت به پارچه لباس خواب نگاه کرد. نو بود. بوی نرمکننده میداد.
هیچ وقت توی زندگیاش لباس نو نپوشیده بود. همه چی دست دوم بود. حتی جورابهاش.( بمیرم برات)
ا.ت (بدون اینکه به سانزو نگاه کنه): «...کی اینو خریده؟»
سانزو: «کوکو. گفت بودجه داریم برای نیروهای جدید. راستی...»
باز هم اشاره کرد.
ا.ت برگشت. حالا دید توی اتاق فقط کمد و تخت و میز نیست.
دیوار اتاق پر از سلاحهای ژاپنی بود:
· شوریکن
· کونای وسطش
· کاتانا روی پایه چوبی
· دو تا کوتانا (شمشیر کوتاه)
· حتی یه جفت سای
ا.ت آروم رفت جلوی کاتانا. تیغه رو نگاه کرد. کیفیت بالایی داشت. نه تزئینی بود، نه بازی.
ا.ت: «این چرا اینجاست؟»
سانزو: «چون مایکی دیده بود به سلاح های ژاپنی علاقه داریی .
ا.ت : از کجا میدونست؟
سانزو: تو خونه که داشتی دفترچه خاطراتت رو خونده بود
(نکته: تو دفترچه خاطرات فقط آرزو هاش رو نوشته بود )
---
ا.ت بعد از چند ساعت استراحت (که اصلاً نخوابید، فقط با کونای جدیدش رو تو دستش بازی میکرد) برای دیدن بقیه جاها پایین رفت.
همون راهرو این بار صدای دعوا میومد .
ران (داد میزد): «گفتم اون کار رو به کوکو نده خودم میخواستم بکشمش!»
ریندو (آروم، همیشه آروم): «تو همیشه میخوای همه کار رو خودت بکنی. بعدش الکی یکی رو میکشی و هیچی گیرت نمیاد.»
ران که داشت پا میکوبید رفت و برگشت، ناگهان ا.ت رو دید.
ایستاد. یه لبخند از اون لبخندهای «اه چه خوب پیدات شد» زد. ( لبخند دختر کش )
ران: «آها... نینجای کوچولو. شنیدم رسمی شدی .»
ا.ت: «شنیدم خونهی سقف نمزدهمو خالی کردن.»
ران (با غرور): «اون رو من جمع کردم عزیزم. دلم برات سوخت. اتاقت بوی کپک میداد.»
ریندو (که حالا برگشته بود و به ا.ت نگاه میکرد): «اون کونای رو بهت دادن؟»
ا.ت (با دست رفت سمت کمرش — کونای را زیر هودی قایم کرده بود): «مال خودم بود. پسش دادند.»
ران (نزدیکتر شد، خم شد به سش): «بگو ببینم این خط روی صورتت برای چیه؟
صداش نه تمسخر بود، نه جدی. یه چیز بینابین.
ا.ت یک قدم جلوتر رفت. صورش چند سانت با صورت ران فاصله داشت.
ا.ت (با آرامش مرگبار): «به تو ربطی نداره
ران یک لحظه یخ کرد.
بعد بلند خندید. اونقدر بلند که ریندو اخم کرد.
ران (به ریندو، در حالی که هنوز میخندید): «عاشقشم! میگه به من ربطی نداره »
ریندو (بیاحساس، ولی چشمهاش به ا.ت دوخته شده بود): «شاید راست میگفت.»
خ
خنده ران یه دفعه برید. به ریندو خیره شد.
ریندو (به ا.ت، نادیده گرفتن ران): «مراقب خودت باش. اینجا بعضیا... از پشت خنجر میزنن.»
ا.ت : تا جایی که میدونم این افراد زنده نمیمونه مخصوصا توی بونتن
- ۱.۴k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط