زندگی جهنمی پارت ۵
زندگی جهنمی پارت ۵
---
ا.ت به بشقاب نگاه کرد. نان تازه،تخم مرغ نیمرو، سبزی خوردن، چای سبز داغ.
هیچوقت چنین صبحونهای ندیده بود.
بعد نگاهش رو کرد به مایکی.
مایکی هنوز به بشقاب نگاه می کرد.
مایکی: «نمیپرسی چرا اینجایی؟»
ا.ت: «بهت ربطی نداره چی بپرسم.»
مایکی لبخند نزد. اون لبخند مردهاش رو هم نزد. فقط یه کم سرش رو تکون داد.
مایکی: «دیشب که دیدمت... اولین بار تو این چند سال بود یه چیزی تو من... حرکت کرد.»
ا.ت (با بیتفاوتی): «امیدوارم اسهال نباشه.» ( 😂😂 بیچاره مایکی😂😂 )
مایکی این بار... آره. یه ذره لبخند زد. نه از روی خوشحالی. از روی تأیید.
مایکی: «بونتن جای بچهها نیست.»
ا.ت: «من بچه نیستم.»
مایکی بالاخره مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد. چشمهای سبز. بدون ترس. بدون التماس. حتی بدون کنجکاوی.
مایکی: «بیا تو بونتن.»
مکث.
ا.ت: «چیکار باید بکنم؟»
مایکی: «هرچی بگم.»
ا.ت: «حقوق؟»
مایکی: «چهار برابر چیزی که تو سه تا کار گارسنبودن بهت میدادن.»
ا.ت (با همان لحن یکنواخت): «خونه دارم.»
مایکی: «خونهی سقف نمزده کوچیک خراب ؟ دیگه مال تو نیست. همین امروز عصر یکی از بچهها وسایلتو میاره اینجا.»
ا.ت نه تعجب کرد، نه عصبانی شد. فقط یه کم سرش رو خم کرد.
ا.ت: «پس انتخاب دیگهای ندارم.»
مایکی: «همیشه راه برگشت هست. توی بونتن راه برگشت... یه گلوله تو کلهست.»
سکوت.
ا.ت یه لقمه نان برداشت. جوید. قورت داد.
ا.ت: «عضوم.»
مایکی بلند نشد. دست نداد. فقط با انگشت اشاره کرد به در.
مایکی: «سانزو، ببرش صبحونه. اگه کسی بهش دست بزنه...»
ا.ت (در حالی که از جا بلند میشد): «خودم میتونم از خودم محافظت کنم.»
مایکی چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد تا در بسته شد.
---
راهرو، سمت آشپزخانه
ا.ت و سانزو داشتند میرفتند.
سانزو (با اخم همیشگی): «هیچی بهش نگفتی؟ از خودت؟»
ا.ت: «چی بگم؟»
سانزو: «نمیدونم. از کجا اومدی. چیکار بلدی. چرا انقدر... عجیبی.»
ا.ت: «عجیب خودتی که موهات صورتیه.»
سانزو داشت میگفت "دیگه بس دیگه" که رسیدند به سالن صبحانه.
یک میز بلند چوبی. پشت میز:
کاکوچو نشسته بود، داشت چایی میخورد. کنارش کوکو پشت لپتاپ بود، انگشتاش سریع روی کیبورد میرفت.
کاکوچو اول نگاه کرد. به ا.ت خیره شد. بدون تهدید. فقط مثل کسی که داشت یه موجود جدید رو میشناخت.
کوکو بدون بلند کردن سر: «کوچولو چقدر زود بزرگ شدی.»
کاکوچو (صدای آرام و سنگین): «مال کیه؟»
سانزو (با بیحوصلگی): «مال مایکی. بیا بشین.» ( نههه مال سانزوعه )
ا.ت نشست. کوکو بالاخره نگاه کرد.
کوکو: «کارت چیه؟ قاتلی؟ جاسوسی؟ پولشور؟»
ا.ت (در حالی که نگاهش به بشقاب جدید بود): «الان گرسنمه. بعداً میفهمی.»
کاکوچو یه کم دهنش باز موند. بعد یه ذره خندید — از روی احترام عجیبی.
کاکوچو (به سانزو): «اینو دوست دارم.»
سانزو: «من که از اول گفتم عجیبه.»
ا.ت بدون توجه به حرفهاشون، شروع کرد به خوردن آروم
---
ا.ت به بشقاب نگاه کرد. نان تازه،تخم مرغ نیمرو، سبزی خوردن، چای سبز داغ.
هیچوقت چنین صبحونهای ندیده بود.
بعد نگاهش رو کرد به مایکی.
مایکی هنوز به بشقاب نگاه می کرد.
مایکی: «نمیپرسی چرا اینجایی؟»
ا.ت: «بهت ربطی نداره چی بپرسم.»
مایکی لبخند نزد. اون لبخند مردهاش رو هم نزد. فقط یه کم سرش رو تکون داد.
مایکی: «دیشب که دیدمت... اولین بار تو این چند سال بود یه چیزی تو من... حرکت کرد.»
ا.ت (با بیتفاوتی): «امیدوارم اسهال نباشه.» ( 😂😂 بیچاره مایکی😂😂 )
مایکی این بار... آره. یه ذره لبخند زد. نه از روی خوشحالی. از روی تأیید.
مایکی: «بونتن جای بچهها نیست.»
ا.ت: «من بچه نیستم.»
مایکی بالاخره مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد. چشمهای سبز. بدون ترس. بدون التماس. حتی بدون کنجکاوی.
مایکی: «بیا تو بونتن.»
مکث.
ا.ت: «چیکار باید بکنم؟»
مایکی: «هرچی بگم.»
ا.ت: «حقوق؟»
مایکی: «چهار برابر چیزی که تو سه تا کار گارسنبودن بهت میدادن.»
ا.ت (با همان لحن یکنواخت): «خونه دارم.»
مایکی: «خونهی سقف نمزده کوچیک خراب ؟ دیگه مال تو نیست. همین امروز عصر یکی از بچهها وسایلتو میاره اینجا.»
ا.ت نه تعجب کرد، نه عصبانی شد. فقط یه کم سرش رو خم کرد.
ا.ت: «پس انتخاب دیگهای ندارم.»
مایکی: «همیشه راه برگشت هست. توی بونتن راه برگشت... یه گلوله تو کلهست.»
سکوت.
ا.ت یه لقمه نان برداشت. جوید. قورت داد.
ا.ت: «عضوم.»
مایکی بلند نشد. دست نداد. فقط با انگشت اشاره کرد به در.
مایکی: «سانزو، ببرش صبحونه. اگه کسی بهش دست بزنه...»
ا.ت (در حالی که از جا بلند میشد): «خودم میتونم از خودم محافظت کنم.»
مایکی چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد تا در بسته شد.
---
راهرو، سمت آشپزخانه
ا.ت و سانزو داشتند میرفتند.
سانزو (با اخم همیشگی): «هیچی بهش نگفتی؟ از خودت؟»
ا.ت: «چی بگم؟»
سانزو: «نمیدونم. از کجا اومدی. چیکار بلدی. چرا انقدر... عجیبی.»
ا.ت: «عجیب خودتی که موهات صورتیه.»
سانزو داشت میگفت "دیگه بس دیگه" که رسیدند به سالن صبحانه.
یک میز بلند چوبی. پشت میز:
کاکوچو نشسته بود، داشت چایی میخورد. کنارش کوکو پشت لپتاپ بود، انگشتاش سریع روی کیبورد میرفت.
کاکوچو اول نگاه کرد. به ا.ت خیره شد. بدون تهدید. فقط مثل کسی که داشت یه موجود جدید رو میشناخت.
کوکو بدون بلند کردن سر: «کوچولو چقدر زود بزرگ شدی.»
کاکوچو (صدای آرام و سنگین): «مال کیه؟»
سانزو (با بیحوصلگی): «مال مایکی. بیا بشین.» ( نههه مال سانزوعه )
ا.ت نشست. کوکو بالاخره نگاه کرد.
کوکو: «کارت چیه؟ قاتلی؟ جاسوسی؟ پولشور؟»
ا.ت (در حالی که نگاهش به بشقاب جدید بود): «الان گرسنمه. بعداً میفهمی.»
کاکوچو یه کم دهنش باز موند. بعد یه ذره خندید — از روی احترام عجیبی.
کاکوچو (به سانزو): «اینو دوست دارم.»
سانزو: «من که از اول گفتم عجیبه.»
ا.ت بدون توجه به حرفهاشون، شروع کرد به خوردن آروم
- ۷.۷k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط