{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امید جانم ز سفر باز آمد، شکر دهانم ز سفر باز آمد

امید جانم ز سفر باز آمد، شکر دهانم ز سفر باز آمد
عزیز آن که بی خبر، به ناگهان رَود سفر

چو ندارد دیگر دلبندی، به لبش ننشیند لبخندی
چو غنچه سپیده دم، شکفته شد لبم ز هم

که شنیدم یارم باز آمد، ز سفر غمخوارم باز آمد
همچنان، که عاقبت، پس از همه شب بدَمد سحر

ناگهان، نگار من، چنان مه نو آمد از سفر
همچنان، که عاقبت، پس از همه شب بدَمد سحر

ناگهان، نگار من چنان مه نو آمد از سفر
من هم، پس از آن دوری، بعد از غم مهجوری

یک شاخه گل، بردم به بَرش، یک شاخه گل، بردم به بَرش
دیدم که نگار من، سرخوش، ز کنار من، بگذشت و به بَر، یار دگرش

بگذشت و به بَر، یار دگرش
وای از آن گلی که دست من بود، خموش و یک جهان سخن بود

خموش و یک جهان سخن بود
گل که شهره شد به بی وفایی، ز دیدن چنین جدایی
ز غصه پاره پیرهن بود
دیدگاه ها (۱)

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادیز کدام باده ساقی به م...

شعر

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞✿ می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه...

ارغوان شاخه همخون جدا ماندهٔ منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط