سناریو:بخاطر تو/پارت۳۴
سناریو:بخاطر تو/پارت۳۴
دستم رو از دور گردن کامیناری باز کردم.کامیناری با دیدن کارم با نگرانی جوری که دستاش رو بالا میآورد تا کمکم کنه گفت"هانا_"که نزاشتم ادامه بده و با لبخند گفتم"الان بهترم.میتونم خودم بیام."دروغ میگفتم.پهلوم خیلی درد داشت.با هر قدمم انگار یه نفر خنجری رو توی پهلوم فرو میکرد و درش می آورد.
یهو حضور یکی کنام رو حس کردم.سر بلند کردم ببینمش.دیدم کاتسوکی عه.سریع صاف شدم.پهلوم تیر کشید.ولی سعی کردم چیزی نشون ندم.نگاهمو با لبخند بهش دوختم و سعی کردم دستم رو روی پهلوم نزارم.(یه قیافه شبیه شینوبو وقتی لبخند فیک میزد)
آی خدا لعنتت کنه خدا تیکه تیکه ات کنه مومیایی به چه مصیبتی واصل ام کردی آخه؟!خواستم چیزی بگم که کاتسوکی بدون نگاه کردن بهم درحالی که دستاش تو جیبش بود گفت"برا من فیلم بازی نکن.میدونم پهلوت خیلی درد داره." روم رو برگردوندم و گفتم"نه نداره..."که کاتسوکی حرفم رو قطع کرد"اگه نداشت بجای اینکه بزاری زخمت رو بسوزونیم خودت با قدرتت میمیبستیش.اخم کردم و نگاش کردم.گفتم"نخیرم!من میتونم از قدرتم استفاده کنم"و دستم رو بالا آوردم تا یه توپ انرژی بسازم.لجم گرفته بود که کاتسوکی دستم رو گرفت و انگشتاش رو توی انگشتام حلقه کرد.دستش مانع استفاده از قدرتم میشد.با همون حالت گفت"نمیخواد بهم ثابت کنی.توی دروغ گفتن خیلی بدی."بعد نگاه ریزی بهم انداخت.
از گرفتن دستم شوکه شده بودم که یهو کاتسوکی دستم رو کشید و با یه حرکت دستش رو زیر زانوم انداخت و از زمین بلندم کرد.بعد پرنسسی بغلم کرد.واییییی مردم از خجالت!!
سرم رو بالا آوردم تا کاتسوکی رو ببینم.با چهره خونسردی به جلو نگاه میکرد.چرخید منو ببینه که لپام داغ شد.با دیدنم اول تعجب کرد بعد روش رو برگردوند.آب دهنمو قورت دادم و از خجالت صورتم رو بین دستام قایم کردم.صدای تاپ تاپ قلبش رو میشنیدم.یکم سریع تر از مواقع معمولی.واییییییییییییییییییییی!گوجه شدمممممممممممممم🍅!!
یکم که رفتیم رسیدیم به شوجی و سویو و اوراراکا و میدوریا.با دیدنشون قند تو دلم آب شد.کاتسوکی هم فهمید و زمینم گزاشتم.رفتم سمت دخترا.اونا هم که منو دیدن چشماشون برق زو و دویدن سمتم.بغلم کردن و محکم فشارم دادن.
اوراراکا:هانا خیلی نگرانت بودیم!
سویو:آره قور.
هانا:منم...نگرانتون...بودم...آخ...له شدم...
کاتسوکی با قیافه خونسرد ولی با صدایی که یکم نگرانی توش بود گفت"اوی شما.اونجوری فشارش ندید زخمش باز میشه"دخترا با شنیدن حرف کاتسوکی با نگرانی ازم جدا شدن و گفتم"زخم؟زخمی شدی؟"که اوراراکا پهلوی خونیم رو دید.بعد با نگرانی اخمی کرد و با مشت زد تو سرم.البته آروم زد.بعد گفت"بگیرم بکشمت هانا!باز با خودت چیکار کردی؟!"لبخندی زدم و گفتم"باشه باشه حالا نکش بهت مبگم"که تودوروکی گفت"یه تبهکار بهمون حمله کرد."مودوریا با شوک گفت"تبهکار؟!الان کجاست؟!"کامیناری گفت"وقتی هانا بیهوش بود فلنگ رو بست"
میدوریا دستش رو مشت کرد و گفت"ای به خشکی شانس!"یهو یه چیزی یادم اومد.گفتم فکر کنم بدونم هدفشون چیه."همه چرخیدن طرفم جوری که گفتم الان گردنشون رگ به رگ شد.میدوریا پرسید"هرفشون چیه؟"سرم رو پایین انداختم و گفتم"منم..."
سکوت سنگینی بر فضا حکم فرما شد که کاتسوکی سکوت رو شکست"م..منظورت...چیه؟..."صداش میلرزید.گفتم"اون مرد که منو گرفت توی بیسیم به یکی گزارش داد و گفت هدف رو گرفته..."یهو اوراراکا گفت"اگه بخوان دستشون بهت برسه باید از رو جنازه من رد بشن!!"سویو تایید کرد"آره!ما نمیزاریم!قور."میدوریا گفت"تو دوست مایی!ما نمیزاریم ببیرنت!"چشمام درخشید و لبخندی رو لبم اومد.من چند تا از بهترین دوستا رو داشتم.با چشمای پر گفتم"آریگاتو...بچه ها..."یهو شوجی از زمین بلندم کرد و گذاشت پشتش.بعد گفت"من کمکت میکنم راحت تر جابجا بشی."منم با لبخند گفتم"آریگاتو شوجی"و راه افتادیم بقیه رو پیدا کنیم
دستم رو از دور گردن کامیناری باز کردم.کامیناری با دیدن کارم با نگرانی جوری که دستاش رو بالا میآورد تا کمکم کنه گفت"هانا_"که نزاشتم ادامه بده و با لبخند گفتم"الان بهترم.میتونم خودم بیام."دروغ میگفتم.پهلوم خیلی درد داشت.با هر قدمم انگار یه نفر خنجری رو توی پهلوم فرو میکرد و درش می آورد.
یهو حضور یکی کنام رو حس کردم.سر بلند کردم ببینمش.دیدم کاتسوکی عه.سریع صاف شدم.پهلوم تیر کشید.ولی سعی کردم چیزی نشون ندم.نگاهمو با لبخند بهش دوختم و سعی کردم دستم رو روی پهلوم نزارم.(یه قیافه شبیه شینوبو وقتی لبخند فیک میزد)
آی خدا لعنتت کنه خدا تیکه تیکه ات کنه مومیایی به چه مصیبتی واصل ام کردی آخه؟!خواستم چیزی بگم که کاتسوکی بدون نگاه کردن بهم درحالی که دستاش تو جیبش بود گفت"برا من فیلم بازی نکن.میدونم پهلوت خیلی درد داره." روم رو برگردوندم و گفتم"نه نداره..."که کاتسوکی حرفم رو قطع کرد"اگه نداشت بجای اینکه بزاری زخمت رو بسوزونیم خودت با قدرتت میمیبستیش.اخم کردم و نگاش کردم.گفتم"نخیرم!من میتونم از قدرتم استفاده کنم"و دستم رو بالا آوردم تا یه توپ انرژی بسازم.لجم گرفته بود که کاتسوکی دستم رو گرفت و انگشتاش رو توی انگشتام حلقه کرد.دستش مانع استفاده از قدرتم میشد.با همون حالت گفت"نمیخواد بهم ثابت کنی.توی دروغ گفتن خیلی بدی."بعد نگاه ریزی بهم انداخت.
از گرفتن دستم شوکه شده بودم که یهو کاتسوکی دستم رو کشید و با یه حرکت دستش رو زیر زانوم انداخت و از زمین بلندم کرد.بعد پرنسسی بغلم کرد.واییییی مردم از خجالت!!
سرم رو بالا آوردم تا کاتسوکی رو ببینم.با چهره خونسردی به جلو نگاه میکرد.چرخید منو ببینه که لپام داغ شد.با دیدنم اول تعجب کرد بعد روش رو برگردوند.آب دهنمو قورت دادم و از خجالت صورتم رو بین دستام قایم کردم.صدای تاپ تاپ قلبش رو میشنیدم.یکم سریع تر از مواقع معمولی.واییییییییییییییییییییی!گوجه شدمممممممممممممم🍅!!
یکم که رفتیم رسیدیم به شوجی و سویو و اوراراکا و میدوریا.با دیدنشون قند تو دلم آب شد.کاتسوکی هم فهمید و زمینم گزاشتم.رفتم سمت دخترا.اونا هم که منو دیدن چشماشون برق زو و دویدن سمتم.بغلم کردن و محکم فشارم دادن.
اوراراکا:هانا خیلی نگرانت بودیم!
سویو:آره قور.
هانا:منم...نگرانتون...بودم...آخ...له شدم...
کاتسوکی با قیافه خونسرد ولی با صدایی که یکم نگرانی توش بود گفت"اوی شما.اونجوری فشارش ندید زخمش باز میشه"دخترا با شنیدن حرف کاتسوکی با نگرانی ازم جدا شدن و گفتم"زخم؟زخمی شدی؟"که اوراراکا پهلوی خونیم رو دید.بعد با نگرانی اخمی کرد و با مشت زد تو سرم.البته آروم زد.بعد گفت"بگیرم بکشمت هانا!باز با خودت چیکار کردی؟!"لبخندی زدم و گفتم"باشه باشه حالا نکش بهت مبگم"که تودوروکی گفت"یه تبهکار بهمون حمله کرد."مودوریا با شوک گفت"تبهکار؟!الان کجاست؟!"کامیناری گفت"وقتی هانا بیهوش بود فلنگ رو بست"
میدوریا دستش رو مشت کرد و گفت"ای به خشکی شانس!"یهو یه چیزی یادم اومد.گفتم فکر کنم بدونم هدفشون چیه."همه چرخیدن طرفم جوری که گفتم الان گردنشون رگ به رگ شد.میدوریا پرسید"هرفشون چیه؟"سرم رو پایین انداختم و گفتم"منم..."
سکوت سنگینی بر فضا حکم فرما شد که کاتسوکی سکوت رو شکست"م..منظورت...چیه؟..."صداش میلرزید.گفتم"اون مرد که منو گرفت توی بیسیم به یکی گزارش داد و گفت هدف رو گرفته..."یهو اوراراکا گفت"اگه بخوان دستشون بهت برسه باید از رو جنازه من رد بشن!!"سویو تایید کرد"آره!ما نمیزاریم!قور."میدوریا گفت"تو دوست مایی!ما نمیزاریم ببیرنت!"چشمام درخشید و لبخندی رو لبم اومد.من چند تا از بهترین دوستا رو داشتم.با چشمای پر گفتم"آریگاتو...بچه ها..."یهو شوجی از زمین بلندم کرد و گذاشت پشتش.بعد گفت"من کمکت میکنم راحت تر جابجا بشی."منم با لبخند گفتم"آریگاتو شوجی"و راه افتادیم بقیه رو پیدا کنیم
- ۶۶۵
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط