{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت ۲۷
(موقعیت:حیات دبیرستان UA)(زمان:۹:۲۹)
۱۰ دقیقه ای طول کشید تا همه جمع بشن.دیگه نیازی به عصا نداشتم ولی هنوز نمیتونستم بدوم.دخترا نزاشته بودن بانداژ هامو باز کنم.میگفتن رخمام عفونت میکنن.بالاخره اتوبوس ها اومدن‌.این اتوبوس هارو هاتسومه طراحی کرده بود.اتوبوس های پرنده!دوتا اتوبوس بودن.ما هم ۲۲ نفر بودیم.۲۱ دانش آموز و یه استاد.به ترتیب شماره کلاس سوار شدیم.

اتوبوس یک میشد: آئویاما_اوجیرو_شوجی_هاکاگوره_کامیناری_هانا_کاتسوکی_مینا_کریشیما_سرو _ میدوریا
اتوبوس دو میشد: سویو_جیرو_مینتا_ایدا_کوتا_توکویامی_اوراراکا_ساتو_تودوروکی_یائوروزو_آیزاوا
کلا توی هر اتوبوس ۱۲ تا صندلی بود.طبق معمول شانس من نگرفت و نتونستم پیش دخترا بشینم.چشمم افتاد به یه صندلی خالی.رفتم نشستم اونجا.ولی خب.چون صندلی ۱۲ ام بود تنها نشستم.یهو دیدم کاتسوکی داره میاد سمت من.اومد کنار من نشست و چیزی نگفت.منم انگار لال مونی گرفته باشم هیچی نگفتم.بقیه اتوبوس هم در سکوت ما رو دید میزدن.(عکس چطوری نشستنشون اس۲)

تقریبا نیم ساعت از حرکت گذشته بود که یهو پچ پچ های کامیناری و سرو تموم شد‌.کامیناری از جاش پاشد و رو به کاتسوکی گفت"هی باکو داداش.کنار هانا خوش میگذره؟"بعد خندید(قیافه کامیناری=😏+😌+😝)
کاتسوکی داشت میترکید.یعنی قشنگگگگگ کوره شده بود. نمیتونست توی اتوبوس از قدرتش استفاده کنه چون بهش گفته بودن اگه از قدرتش استفاده کنه وزن اتوبوس بهم میخوره و اتوبوس تعادلش رو از دست می‌داد و سقوط می کردیم.

کاتسوکی اخم کرده بود و دندوناش رو میسایید.سرو و کامیناری هم ریز ریز میخندیدن.کامیناری دهنش رو باز کرد تا یه تیکه دیگه بندازه که من یه توپ انرژی پرت کردم و زدم تو صورتش.کامیناری پس افتاد و خنده سرو متوقف شد.همه نگاه ها به سمت من چرخید.وایساده بودم و دستم رو به صندلی گرفته بودم تا نیفتم.اخم کرده بودم و دست راستم بالا بود و توپ انرژی رو با دست راستم شلیک کرده بودم.به کامیناری نگاه کردم و گفتم"عاقبت تیکه انداختن اینه."و تو دلم گفتم"**اونم به کاتسوکی**"بعد دستم رو پایین آوردم و گفتم"خب؟نفر بعدی که میخواد آب‌پز بشه کیه؟"هیچکس جواب نداد.گفتم"خوبه"و صاف نشستم سر جام.

کاتسوکی اول به کامیناری که مثل یه زرده تخم مرغ آب‌پز صده بود نگاه کرد و بعد به من.معلوم بود دلش خنک شده.

رو به من گفت"نمیدونستم انقدر ترسناکی"منم به یه همچین قیافه ای(😏+😌)گفتم"هنوز ترسناک ندیدی"بعد لبخند زدم.دل منم خنک شده بود...
______________________________________
خب این پارت هم تموم شد.🙃
نصفه شبی پارت دادما🙄
فردا هم امتحان دارم🥴
ببینین چه خوبم من😁😂
دیدگاه ها (۰)

سناریو:بخاطر تو/پارت ۲۶(موقعیت:خونه هانا)درو باز کردم و بی س...

شکار لحظه ها

سناریو:بخاطر تو/پارت۲۴سناریو:بخاطر تو/پارت چشمامو باز کردم.ن...

پارت سیزده) ناگهان آب لیوان روم خالی شد و فرار کرد و از شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط