My violent mafia
My violent mafia
season1
Part4
وقتی رسیدم خونه دیدم در بازه زود رفتم داخل که دیدم که همه جا تاریکه و بابام خونه نیست ولی ی صدایی از اتاق طبقه ی بالا می اومد (بسمالله رحمان رحیم🗿📿)
اروم رفتم طبقه ی بالا خیلی آروم درو باز کردم و از گوشه ی در ی نگاه ریز انداختم که دیدم بابام توی بالکن داره سیگار میکشه و با یکی حرف میزنه(رکب خوردیم)
سعی کردم بفهمم چی میگه
بعد چند دقیقه فهمیدم چی میگه
خیلی اصابم خورد شدو اصبانی شدم
چون داشت میگفت که میخاد منو خیلی زود به ی پسر بفروشه و قطعا میدونستم بعدش میخاد بره کلی دخترو بباره خونش
همون لحظه از کوره در رفتمو درو کوبیدم رفتم سمت بابام و بهش با داد گفتم که چرا میخای منو بفروشی
کلی بقضم گرفته بود ولی اشکام نمیریختن
بابای بی احساسم ی کام از سیگار گرفت و فوت کرد توی صورتم و گفت
من تورو میفروشم چون آینده ای برای من و خودت نداری
ا.ت: بابا من قول میدم که بهترین باشم فقط بهم وقط بده (باگریه)
بابای ا.ت: چرا فک کردی بهت فرصت میدم ها؟ تو کسی که باعث مرگ مادرت شدی تو انقدری بهش فشار اوردی و ناراحتش کردی فقط و فقط بخاطر اینکه درستو نخوندی ی دلیل واضحه برای اینکه میخام بفروشمت (با داد)
ا.ت: باشه. ولی پشیمون میشی بابا پشیمون میشی(گریه کردن)
بابای ا.ت: حالا که قبول کردی بفروشمت تا ی هفته دیگه وسایلاتو جمع کن تا بیان و ببرنت
ا.ت من صلاح ترو میخام مطمئن باش خیلی بهت خوش میگزره و بهتر ازت مراقبت میکنه(برو بابا متیکه ی اسکل😑)
ا.ت: باشه (سرد و خشک)
زود رفتم اتاق حتی به ذهنم نرسید اسم اونی که میخاد منو به عهده بگیره رو بپرسم
روی تخت دراز کشیدمو فقط گریه کردم
صبح روز بعدــ..
از خواب بیدار شدم و یاد دیشب و حرفای بابام افتادم دوباره. بغضم گرفت ولی غورتش دادم و زود رفتم حموم تا یکم حالم بهتر شه برگشتم و لباسامو پوشیدم ارایشمو کردم میخاستم برم پزیرایی ولی میترسیدم بابام اونجا باشه ولی اروم از پله ها رفتم پایین ولی بابام اونجا نبود صبحونه نخوردم به جاش ی تیکه پنکیک و شیرموز برداشتم و به راه افتادم
رسیدم مدرسه هوا سرد بود و همه سریع داشتن میرفتن داخل منم میخاستم برم ولی سر جام میخکوب شدم چون...
ادامه دارد...
شرط ۵لایک
season1
Part4
وقتی رسیدم خونه دیدم در بازه زود رفتم داخل که دیدم که همه جا تاریکه و بابام خونه نیست ولی ی صدایی از اتاق طبقه ی بالا می اومد (بسمالله رحمان رحیم🗿📿)
اروم رفتم طبقه ی بالا خیلی آروم درو باز کردم و از گوشه ی در ی نگاه ریز انداختم که دیدم بابام توی بالکن داره سیگار میکشه و با یکی حرف میزنه(رکب خوردیم)
سعی کردم بفهمم چی میگه
بعد چند دقیقه فهمیدم چی میگه
خیلی اصابم خورد شدو اصبانی شدم
چون داشت میگفت که میخاد منو خیلی زود به ی پسر بفروشه و قطعا میدونستم بعدش میخاد بره کلی دخترو بباره خونش
همون لحظه از کوره در رفتمو درو کوبیدم رفتم سمت بابام و بهش با داد گفتم که چرا میخای منو بفروشی
کلی بقضم گرفته بود ولی اشکام نمیریختن
بابای بی احساسم ی کام از سیگار گرفت و فوت کرد توی صورتم و گفت
من تورو میفروشم چون آینده ای برای من و خودت نداری
ا.ت: بابا من قول میدم که بهترین باشم فقط بهم وقط بده (باگریه)
بابای ا.ت: چرا فک کردی بهت فرصت میدم ها؟ تو کسی که باعث مرگ مادرت شدی تو انقدری بهش فشار اوردی و ناراحتش کردی فقط و فقط بخاطر اینکه درستو نخوندی ی دلیل واضحه برای اینکه میخام بفروشمت (با داد)
ا.ت: باشه. ولی پشیمون میشی بابا پشیمون میشی(گریه کردن)
بابای ا.ت: حالا که قبول کردی بفروشمت تا ی هفته دیگه وسایلاتو جمع کن تا بیان و ببرنت
ا.ت من صلاح ترو میخام مطمئن باش خیلی بهت خوش میگزره و بهتر ازت مراقبت میکنه(برو بابا متیکه ی اسکل😑)
ا.ت: باشه (سرد و خشک)
زود رفتم اتاق حتی به ذهنم نرسید اسم اونی که میخاد منو به عهده بگیره رو بپرسم
روی تخت دراز کشیدمو فقط گریه کردم
صبح روز بعدــ..
از خواب بیدار شدم و یاد دیشب و حرفای بابام افتادم دوباره. بغضم گرفت ولی غورتش دادم و زود رفتم حموم تا یکم حالم بهتر شه برگشتم و لباسامو پوشیدم ارایشمو کردم میخاستم برم پزیرایی ولی میترسیدم بابام اونجا باشه ولی اروم از پله ها رفتم پایین ولی بابام اونجا نبود صبحونه نخوردم به جاش ی تیکه پنکیک و شیرموز برداشتم و به راه افتادم
رسیدم مدرسه هوا سرد بود و همه سریع داشتن میرفتن داخل منم میخاستم برم ولی سر جام میخکوب شدم چون...
ادامه دارد...
شرط ۵لایک
- ۴.۵k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط