دختر کوچکی به مهمانشان گفت:« می خوای عروسک هامو ببینی؟»
دختر کوچکی به مهمانشان گفت:« می خوای عروسک هامو ببینی؟»
مهمان با مهربانی جواب داد:« آره عزیزم.»
دخترک دوید و همه ی عروسک هایش را آورد. بعضی از آنها خیلی با نمک بودند.
در بین آنها یک عروسک « باربی» هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:« کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟» و پیش خودش فکر کرد که دخترک حتما می گوید « باربی»؛
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:« اینو بیشتر از همه دوست دارم.»
مهمان با کنجکاوی پرسید: « این که زیاد خوشگل نیست!»
دختک جواب داد:« آخه اگه منم دوستش نداشته باشم، دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه؛ اون وقت دلش می شکنه…»
مهربانی را از کودکی آموختم که برای شیرین کردن آب دریا، آب نباتش را به دریا پرتاب کرد…
” رالف اسکات”
مهمان با مهربانی جواب داد:« آره عزیزم.»
دخترک دوید و همه ی عروسک هایش را آورد. بعضی از آنها خیلی با نمک بودند.
در بین آنها یک عروسک « باربی» هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:« کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟» و پیش خودش فکر کرد که دخترک حتما می گوید « باربی»؛
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:« اینو بیشتر از همه دوست دارم.»
مهمان با کنجکاوی پرسید: « این که زیاد خوشگل نیست!»
دختک جواب داد:« آخه اگه منم دوستش نداشته باشم، دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه؛ اون وقت دلش می شکنه…»
مهربانی را از کودکی آموختم که برای شیرین کردن آب دریا، آب نباتش را به دریا پرتاب کرد…
” رالف اسکات”
- ۲.۲k
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط