MUTED SOUND
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
P¹³
بله؟
تهیونگ قایمکی و با لبخند شیرین ملیحی وارد شد. به سمتش رفتم و دستام و دور گردنش حلقه کردم که متقابلا کمرم و گرفت.
- حتی ماه هم با تمام زیباییش به تو تعظیم میکنه
خندیدم
+ تو داری بزرگش میکنی
- بزرگش نمیکنم زیبایی تو همینقدر تو چشم و بزرگ هست
ـ بزار یه بار دیگه ام ببینمت
از بغلش بیرون اومدم و با لبخند چرخیدم
+ چطوره؟
ـ بینظیره
قدمی به سمتم انداخت و بازوش و بلند کرد
- افتخار همراهی دارم؟
لبخند زدم و دستم و دور بازوش حلقه کردم و پایین رفتیم. هانول کراوات سیون و درست میکرد و زیر لب چیز های شیرینی به همدیگه میگفتن که لبخند های زیبایی روی چهره شون میساخت اما با دیدن ما به سمتمون برگشتن و از حاله پر عشقشون بیرون اومدن.
@ اوه خدایا نگاشون کن چقدر زیبا و خوشتیب شدن
¢ حق با هانوله شما دوتا واقعا میدرخشید
+ ممنون
- اگه اجازه بدید من و یونا با ماشین من بیایم
¢ اروم رانندگی کن
لبخند رضایت روی چهره ته نقش بست و ما زودتر از خونه خارج شدیم.
- هیجان زده ای؟
+ ا.اره خیلی زیاد. نمیدونم چطور بین یه مشت آدم پولدار ازخودراضی رفتار کنم یا چی بگم، اصلا کی باید حرف بزنم، حتی نمیدونم سر و وضعم برای مراسم خوبه یا نه. آه خدایا اگه جلوی همه عابرو ریزی کنم چی، اگه همه چیو خراب کنم، اگه متن سخنرانی قبل شام یادم بره یا موقع رقص پام پیچ بخوره و بیوفتم چی! همه اینا وحشتناکن من از خجالب آب میشم حتی عابروی هانول و سیون رو هم میبرم با این دختر انتخاب کردنشون
دستش و با مهربانی و به نرمی روی بوتم گذاشت
- هعی هعی آروم باش. یونایی که من میشناسم از پس بدتر از ایناهم بر اومده این که برای یونا چیزی نیست؛ تو فوق العاده ای یونا، من مطمئنم که از پسش بر می یای و مطمئن باش هر اتفاقی هم که بیوفته من همیشه طرف توعم
نفس آرومی کشیدم. وجود تهیونگ همیشه مایه آرامش و دلگرمیه منه. خوشحال بودم که میتونم درمورد احساسات آنیم با یک نفر حرف بزنم و خوشحال بودم اون ینفر تهیونگه
خم شدم و لوپشو بوسیدم
- هعی این حساب نیست من حواسم نبود
خندیدیم و با همخوانی آهنگ مورد علاقه امون بالاخره رسیدیم. عمارت بزرگی خارج از شهر بالای کوه بود. دو مرد جلوی درب ورودی ایستاده بودند که در های ماشین و برامون باز کردن و ما پیاده شدیم. تهیونگ سوییچ و بهشون داد و کنارم اومد. از سر و کول عمارت آدم میریخت. حتی جایی برای سوزن انداختن هم نبود.حیاط پر بود از عکاس ها و خبرنگارها، مثل ایونت آدم های معروف میموند.
.................
P¹³
بله؟
تهیونگ قایمکی و با لبخند شیرین ملیحی وارد شد. به سمتش رفتم و دستام و دور گردنش حلقه کردم که متقابلا کمرم و گرفت.
- حتی ماه هم با تمام زیباییش به تو تعظیم میکنه
خندیدم
+ تو داری بزرگش میکنی
- بزرگش نمیکنم زیبایی تو همینقدر تو چشم و بزرگ هست
ـ بزار یه بار دیگه ام ببینمت
از بغلش بیرون اومدم و با لبخند چرخیدم
+ چطوره؟
ـ بینظیره
قدمی به سمتم انداخت و بازوش و بلند کرد
- افتخار همراهی دارم؟
لبخند زدم و دستم و دور بازوش حلقه کردم و پایین رفتیم. هانول کراوات سیون و درست میکرد و زیر لب چیز های شیرینی به همدیگه میگفتن که لبخند های زیبایی روی چهره شون میساخت اما با دیدن ما به سمتمون برگشتن و از حاله پر عشقشون بیرون اومدن.
@ اوه خدایا نگاشون کن چقدر زیبا و خوشتیب شدن
¢ حق با هانوله شما دوتا واقعا میدرخشید
+ ممنون
- اگه اجازه بدید من و یونا با ماشین من بیایم
¢ اروم رانندگی کن
لبخند رضایت روی چهره ته نقش بست و ما زودتر از خونه خارج شدیم.
- هیجان زده ای؟
+ ا.اره خیلی زیاد. نمیدونم چطور بین یه مشت آدم پولدار ازخودراضی رفتار کنم یا چی بگم، اصلا کی باید حرف بزنم، حتی نمیدونم سر و وضعم برای مراسم خوبه یا نه. آه خدایا اگه جلوی همه عابرو ریزی کنم چی، اگه همه چیو خراب کنم، اگه متن سخنرانی قبل شام یادم بره یا موقع رقص پام پیچ بخوره و بیوفتم چی! همه اینا وحشتناکن من از خجالب آب میشم حتی عابروی هانول و سیون رو هم میبرم با این دختر انتخاب کردنشون
دستش و با مهربانی و به نرمی روی بوتم گذاشت
- هعی هعی آروم باش. یونایی که من میشناسم از پس بدتر از ایناهم بر اومده این که برای یونا چیزی نیست؛ تو فوق العاده ای یونا، من مطمئنم که از پسش بر می یای و مطمئن باش هر اتفاقی هم که بیوفته من همیشه طرف توعم
نفس آرومی کشیدم. وجود تهیونگ همیشه مایه آرامش و دلگرمیه منه. خوشحال بودم که میتونم درمورد احساسات آنیم با یک نفر حرف بزنم و خوشحال بودم اون ینفر تهیونگه
خم شدم و لوپشو بوسیدم
- هعی این حساب نیست من حواسم نبود
خندیدیم و با همخوانی آهنگ مورد علاقه امون بالاخره رسیدیم. عمارت بزرگی خارج از شهر بالای کوه بود. دو مرد جلوی درب ورودی ایستاده بودند که در های ماشین و برامون باز کردن و ما پیاده شدیم. تهیونگ سوییچ و بهشون داد و کنارم اومد. از سر و کول عمارت آدم میریخت. حتی جایی برای سوزن انداختن هم نبود.حیاط پر بود از عکاس ها و خبرنگارها، مثل ایونت آدم های معروف میموند.
.................
- ۳.۷k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط