{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جاده ی قلب مرا رهگذری نیست که نیست

جاده ی قلب مرا رهگذری نیست که نیست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست که نیست
آن چنان خیمه زده بر دل من سایه ی درد
که در او از مه شادی اثری نیست که نیست
شاید این قسمت من بود که بی کس باشم
که به جز سایه مرا با خبری نیست که نیست
این دل خسته زمانی پر پروازی داشت
حال از جور زمان بال و پری نیست که نیست
بس که تنهایم و یار دگر نیست مرا
بعد مرگ دل من چشم تری نیست که نیست
شب تاریک ، شده حاکم چشم و دل من
با من شب زده حتی سحری نیست که نیست
دیدگاه ها (۵)

خدای مهربانم!یک صبح زیبای دیگررابانغمه ی دلنشین پرندگانت آغا...

من اگر روزی شود نقاش این دنیا شوماین جهان را عاری از هر غصه ...

سوگند به نامت که تو آرام منیدر نهانخانه جانم گل بی خار منیسو...

تو اگر ماه شوی، من شـب یـلدای تو هستمتو اگر مهــــر شوی، من ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شب های جدا...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط