‌

من تشنه صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنهء لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده شد
بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می تپید
من شعله ور در آتش آن لحظهء درنگ

گفتم خموش «آری» و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

#فروغ_فرخ‌زاد
دیدگاه ها (۸)

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

نمیبخشمت p.23

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

طووو پیشانی بلند تو در نور شمع‌هاآرام و رام بود چو دریای روش...

💖sahar shehim💖طووو پیشانی بلند تو در نور شمع‌هاآرام و رام بو...

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگردر روحمان طراوت مهتاب عشق بود...

:::: یا بقیه الله یا صاحب الزمان اقاجانم (((گرچه خسته ام،گر...

گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه ...

#در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.آینه‌ها و شب‌پره‌ها...

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم. آینه ها و شب پره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط