{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

“Hate Kiss”

“Hate Kiss”

هوا آروم و دل‌پذیر بود. توی خونه، جونکوک روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت توی گوشیش کت‌وشلوارهای مختلف رو مرور میکرد. فردا شب... شب عروسیشون بود. عروسی با تهیونگ.

لبخند روی لباش بود. حتی داشت با خودش زمزمه میکرد: «این سفیدش خوبه... یا شاید اون طوسی...»

تا اینکه یه نوتیفیکیشن اومد.

یه پیام از یه پیج ناشناس. چند عکس.

جونکوک با کنجکاوی بازش کرد.

عکس اول: تهیونگ توی یه رستوران لوکس، کنار یه دختر با موهای بلوند. بهش نزدیک شده بود.

عکس دوم: تهیونگ دستش رو گذاشته بود روی دست اون دختر.

عکس سوم: تهیونگ داشت موهای اون دختر رو می‌بوسید. لبخند روی لباش بود. همون لبخندی که جونکوک فکر میکرد فقط مال خودشه.

دست جونکوک لرزید. گوشی افتاد روی سینه‌اش. چند ثانیه به سقف خیره موند، نفسش بند اومد.

بعد... اشک.

بی‌صدا، از گوشه‌ی چشمش چکید. داغ، سنگین، پر از باور نکردن.

«نه... تهیونگ... چرا...»

صداش شکست. گوشی رو برداشت و دوباره به عکسها نگاه کرد. تاریخشون مال دو هفته پیش بود. دو هفته پیش که تهیونگ گفته بود برای کار به خارج از شهر رفته.

«دروغ... همه‌ش دروغ بود...»

جونکوک بلند شد و تلوتلو خورد تا اتاق خواب. در رو بست و پشتش رو به در تکیه داد و سر خورد پایین.


یک ساعت بعد...

تهیونگ با خوشحالی وارد خونه شد. توی دستش یه جعبه‌ی کوچیک بود. انگشتر.

«جونی؟» صدا زد. «بیا ببین چی خریدم واسه فردا...»

سکوت.

رفت سمت کاناپه. گوشی جونکوک رو اونجا دید. صفحه روشن بود. عکسها.

چهره‌ی تهیونگ سفید شد.

«نه... این چیه؟ این... من اینجارو نمیشناسم... این عکسها فیکن!»

دوید سمت اتاق خواب. در قفل بود.

«جونی! در رو باز کن! این عکسها دروغه!»

صدای گریه‌ی خفه‌ای از پشت در اومد: «دور شو تهیونگ...»

«گوش کن! من دو هفته پیش رفته بودم جلسه‌ی کاری با همکارام! این دختر رو حتی ندیدم!»

«پس این عکسها چی بودن؟! موهاشو می‌بوسیدی!»

تهیونگ مشت کوبید به در: «فتوشاپه! هیا فرستادشون! قسم میخورم به عشقم به تو...»

ولی جونکوک دیگه جواب نداد. فقط صدای هقهق گریه میومد.

تهیونگ پیشونیش رو به در چسبوند و زمزمه کرد: «جونی... فردا عروسی مونه... به من فرصت بده ثابت کنم...»


جونکوک پشت در موند. صداش گرفته و خسته بود:
«ازت متنفرم... همه‌چی تموم شد. باهات کات میکنم.»

شرایط ؟ ۱۸ لایک
۱۷ کامنت
دیدگاه ها (۶)

این شما و اینم جناب هیچکس 🤝😂

“Hate Kiss” جونکوک از ماشین پیاده شد و برگشت یه نگاه به تهیو...

“Hate Kiss” یه جسم گرم و نسبتاً ناپایدار خودش رو پرت کرد توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط