“Hate Kiss”
“Hate Kiss”
یه جسم گرم و نسبتاً ناپایدار خودش رو پرت کرد توی آغوشش.
جونکوک.
بوی الکل از تنش بلند بود. چشمهاش نیمهباز و براق، گونههاش سرخ، لبخندی که تهیونگ تا حالا ندیده بود روش نشسته بود.
«جو... جونکوک؟» تهیونگ شوکه شد. «تو... مستی؟»
جونکوک با خنده گفت: «آب... آب بود... ولی ویسکی شد...»
تهیونگ نگاه کرد به بطری که روی میز بود. یادش اومد که خودش دیشب برای شوخی، آب رو خالی کرده بود و ویس//کی ریخته بود توش، ولی بعد یادش رفته بود به جونکوک بگه.
«ای وای... جونی، من...»
اما جونگوک حرفش رو قطع کرد. با حرکتی ناگهانی، بازوهاش رو حلقه کرد دور گردن تهیونگ و صورتش رو فرو کرد توی گودی گردنش.
و بعد، با اون صدای مست و بیپرده، گفت:
«تو واسه برادر بودن زیادی جذابی، عو/م...»
تهیونگ خشکش زد. دستهاش در هوا موند. نه میتونست پس بزنه، نه میتونست بغلش کنه. قلبش داشت از قفسه سینه بیرون میزد.
«جونکوک... تو مستی، نمیدونی چی میگی.»
جونگوک سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد. نگاه ناپایدار، ولی صادقانه:
«میدونم... میدونم چیه... اون شب که شربت... اون شب که لب//ام/و...» نفسش بند اومد. «تهیونگ، من دیگه نمیتونم به هیا فکر کنم... هر وقت میخوام بهش زنگ بزنم، یاد لب//ای تو میوفتم.»
تهیونگ نفسش رو حبس کرد. دنیا دورش میچرخید. این حرفها از دهان جونکوک، همون پسری که تا یه هفته پیش ازش متنفر بود میشنید.
«جونی...» صداش گرفته بود. «فردا که بیدار شدی، این حرفا رو یادت نمیاد. منم یادم نمیاد. باشه؟»
ولی جونگوک محکمتر چسبید: «نکنه... نکنه فراموش کنم... من میخوام یادم بمونه...»
و بعد، آروم، با همون لب//ه//ای گرم و مست، خودش رو به لب//ه/ای تهیونگ رسوند. نه محکم، نه پرخاشگرانه. فقط یه بوسهی کوتاه، مردد، پر از سوال.
و تهیونگ دیگه نتوانست مقاومت کند.
دستش رو گذاشت پشت گردن جونگوک و بو//س/ه رو عمیقتر کرد. این بار، نه برای دادن شربت، نه برای نجات. فقط برای اینکه دیگه نمیخواست خودش رو گول بزنه.
وقتی بوسـ//ه تموم شد، جونگوک با چشمانی که کمکم سنگین میشد، به تهیونگ نگاه کرد و زمزمه کرد: «دیگه نمیذاری برم...؟»
تهیونگ خونسردیاش رو حفظ کرد ولی توی دلش میدونست که از این به بعد، هیچی مثل قبل نمیشه.
جونگوک رو بغل کرد و برد توی اتاق، گذاشت روی تخت و پتو رو کشید روش.
«فردا همه چی رو یادت میاد؟» تهیونگ زمزمه کرد.
جونگوک که داشت به خواب میرفت، با لبخند گفت: «انشاالله که یادم بمونه...»
شرایط: ۱۷ لایک
۱۲کامنت
یه جسم گرم و نسبتاً ناپایدار خودش رو پرت کرد توی آغوشش.
جونکوک.
بوی الکل از تنش بلند بود. چشمهاش نیمهباز و براق، گونههاش سرخ، لبخندی که تهیونگ تا حالا ندیده بود روش نشسته بود.
«جو... جونکوک؟» تهیونگ شوکه شد. «تو... مستی؟»
جونکوک با خنده گفت: «آب... آب بود... ولی ویسکی شد...»
تهیونگ نگاه کرد به بطری که روی میز بود. یادش اومد که خودش دیشب برای شوخی، آب رو خالی کرده بود و ویس//کی ریخته بود توش، ولی بعد یادش رفته بود به جونکوک بگه.
«ای وای... جونی، من...»
اما جونگوک حرفش رو قطع کرد. با حرکتی ناگهانی، بازوهاش رو حلقه کرد دور گردن تهیونگ و صورتش رو فرو کرد توی گودی گردنش.
و بعد، با اون صدای مست و بیپرده، گفت:
«تو واسه برادر بودن زیادی جذابی، عو/م...»
تهیونگ خشکش زد. دستهاش در هوا موند. نه میتونست پس بزنه، نه میتونست بغلش کنه. قلبش داشت از قفسه سینه بیرون میزد.
«جونکوک... تو مستی، نمیدونی چی میگی.»
جونگوک سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد. نگاه ناپایدار، ولی صادقانه:
«میدونم... میدونم چیه... اون شب که شربت... اون شب که لب//ام/و...» نفسش بند اومد. «تهیونگ، من دیگه نمیتونم به هیا فکر کنم... هر وقت میخوام بهش زنگ بزنم، یاد لب//ای تو میوفتم.»
تهیونگ نفسش رو حبس کرد. دنیا دورش میچرخید. این حرفها از دهان جونکوک، همون پسری که تا یه هفته پیش ازش متنفر بود میشنید.
«جونی...» صداش گرفته بود. «فردا که بیدار شدی، این حرفا رو یادت نمیاد. منم یادم نمیاد. باشه؟»
ولی جونگوک محکمتر چسبید: «نکنه... نکنه فراموش کنم... من میخوام یادم بمونه...»
و بعد، آروم، با همون لب//ه//ای گرم و مست، خودش رو به لب//ه/ای تهیونگ رسوند. نه محکم، نه پرخاشگرانه. فقط یه بوسهی کوتاه، مردد، پر از سوال.
و تهیونگ دیگه نتوانست مقاومت کند.
دستش رو گذاشت پشت گردن جونگوک و بو//س/ه رو عمیقتر کرد. این بار، نه برای دادن شربت، نه برای نجات. فقط برای اینکه دیگه نمیخواست خودش رو گول بزنه.
وقتی بوسـ//ه تموم شد، جونگوک با چشمانی که کمکم سنگین میشد، به تهیونگ نگاه کرد و زمزمه کرد: «دیگه نمیذاری برم...؟»
تهیونگ خونسردیاش رو حفظ کرد ولی توی دلش میدونست که از این به بعد، هیچی مثل قبل نمیشه.
جونگوک رو بغل کرد و برد توی اتاق، گذاشت روی تخت و پتو رو کشید روش.
«فردا همه چی رو یادت میاد؟» تهیونگ زمزمه کرد.
جونگوک که داشت به خواب میرفت، با لبخند گفت: «انشاالله که یادم بمونه...»
شرایط: ۱۷ لایک
۱۲کامنت
- ۱۶۷
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط