{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم برای کودکیم تنگ شده...

دلم برای کودکیم تنگ شده...
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه ی آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود....
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
دیدگاه ها (۱۴)

♡♥♡

khkhkh khosh heykali ham darde sare ha!!!!

ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﺱ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺳﻬﺮﺍﺏ :ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،ﺁ...

begid lotfan;)

سلام خانومیاخب...فکر کنم دیگه وقتشه حرف آخرمو بزنم نمیدونم.....

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸⁹بدون اینکه بهش نگاه کنه، آهسته گفت: "مم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط