Part
Part 62
شوگا ویو:وقتی اون حرفا رو میزد انگار داشتن یه خنجر رو تا ته توی قلبم فرو میکردن. وقتی بهش نگاه کردم داشت تمام سعیش رو میکرد که جلوی من گریه نکنه...اما میتونستم ببینم که ل5ب هاش موقع حرف زدن میلرزیدن ...هیچی نمیگفتم...میخواستم خودشو قشنگ خالی کنه تا منم حرفام رو بهش بزنم.وقتی همه چیز رو گفت بالا رو نگاه کردم...دیدم داره پایین رو نگاه میکنه هنوز مثل بچگیش وقتی استرس میگیره با انگشتاش ور میره...دستم رو روی دستاش گذاشتم. و اون لحظه ی پر استرس ترین صحنه ای بود که تو عمرم داشتم باهاش مواجه میشدم. حتی از خوندن اهنگ رو استیج یا حرف زدن با آدمای مشهور پر استرس تر بود...از استرسی که داشتم گلوم خشک شده بود. کلمات پراکنده توی سرم میپیچیدن. نمیتونستم حتی یه جمله بندی ساده کنم. اما باید قوی بمونم...با اینکه صدام اولش میلرزید...اما بازم آروم موندم...دهنم رو باز کردم و به کلمه هایی که سال ها روی هم انبار شده بودن اجازه ی بیرون اومدن دادم.
دخترم...میدونم حتی لیاقت اینکه تو رو دخترم صدا بزنم ندارم. هیچوقت تو زندگیم نمیخواستم مثل پدرم باشم و طوری تو رو بزرگ کنم که اون منو بزرگ کرد...هیچوقت نمیخواستم پدری باشم که بچش بخاطر اون از خونه فرار کنه. هیچوقت نمیخواستم این اتفاق ها بیوفته ات...من مجبور بودم...من..نمیدونم...بخاطر کار و استرس و فشار زیاد کمپانی چرا فقط تو رو آدم بده ی داستان میدیدم،که بخوام همه چیز رو سر تو خالی کنم...چرا آخه انقدر اذیتت کردم دخترم....چرا...من...نمیدونم...من خودمو گم کرده بودم..از همه زده شده بودم...ات...شاید باور نکنی اما روزی که به دنیا اومدی و تو رو توی بغلم گذاشتن یه احساس آرامش عجیبی کردم. باورم نمیشد که از خودم یه دختر داشته باشم...وقتی صورتت رو دیدم...وقتی برای اولین بار چشمات رو باز کردی و منو نگاه کردی...اون برقو تو چشمات دیدم...
همین آرامش باعث عذابم شد...ات من متاسفم که زندگی تو رو خراب کردم. متاسفم که فرصت هایی که میتونستی داشته باشی رو ازت گرفتم دخترم...من....فقط...میترسم...
از زیاد خوشحال بودن میترسیدم.. هنوز هم میترسم.
میترسم اگه زیادی خوشحال باشم یهو یه اتفاق بد میوفته...یهو همه چیز خراب میشه...یهو زندگی چیزایی که دوست دارمو ازم میگیره...من نمیخواستم از دستت بدم ات...هیچوقت نمیخواستم...همیشه دوستت داشتم اما نمیدونستم چجوری بهت ابراز کنم...من واقعا...پدر بدیم....
بدی هایی که در حقت کردم خیلی زیاد بودن دخترم...فقط امیدوارم یه روزی بشه که بتونی منو از اعماق قلبت ببخشی....میدونم لیاقت اینو ندارم. اما مطمئن باش تا آخرین لحظه برای اینکه گذشته رو جبران کنم تلاش میکنم...
شوگا ویو:وقتی اون حرفا رو میزد انگار داشتن یه خنجر رو تا ته توی قلبم فرو میکردن. وقتی بهش نگاه کردم داشت تمام سعیش رو میکرد که جلوی من گریه نکنه...اما میتونستم ببینم که ل5ب هاش موقع حرف زدن میلرزیدن ...هیچی نمیگفتم...میخواستم خودشو قشنگ خالی کنه تا منم حرفام رو بهش بزنم.وقتی همه چیز رو گفت بالا رو نگاه کردم...دیدم داره پایین رو نگاه میکنه هنوز مثل بچگیش وقتی استرس میگیره با انگشتاش ور میره...دستم رو روی دستاش گذاشتم. و اون لحظه ی پر استرس ترین صحنه ای بود که تو عمرم داشتم باهاش مواجه میشدم. حتی از خوندن اهنگ رو استیج یا حرف زدن با آدمای مشهور پر استرس تر بود...از استرسی که داشتم گلوم خشک شده بود. کلمات پراکنده توی سرم میپیچیدن. نمیتونستم حتی یه جمله بندی ساده کنم. اما باید قوی بمونم...با اینکه صدام اولش میلرزید...اما بازم آروم موندم...دهنم رو باز کردم و به کلمه هایی که سال ها روی هم انبار شده بودن اجازه ی بیرون اومدن دادم.
دخترم...میدونم حتی لیاقت اینکه تو رو دخترم صدا بزنم ندارم. هیچوقت تو زندگیم نمیخواستم مثل پدرم باشم و طوری تو رو بزرگ کنم که اون منو بزرگ کرد...هیچوقت نمیخواستم پدری باشم که بچش بخاطر اون از خونه فرار کنه. هیچوقت نمیخواستم این اتفاق ها بیوفته ات...من مجبور بودم...من..نمیدونم...بخاطر کار و استرس و فشار زیاد کمپانی چرا فقط تو رو آدم بده ی داستان میدیدم،که بخوام همه چیز رو سر تو خالی کنم...چرا آخه انقدر اذیتت کردم دخترم....چرا...من...نمیدونم...من خودمو گم کرده بودم..از همه زده شده بودم...ات...شاید باور نکنی اما روزی که به دنیا اومدی و تو رو توی بغلم گذاشتن یه احساس آرامش عجیبی کردم. باورم نمیشد که از خودم یه دختر داشته باشم...وقتی صورتت رو دیدم...وقتی برای اولین بار چشمات رو باز کردی و منو نگاه کردی...اون برقو تو چشمات دیدم...
همین آرامش باعث عذابم شد...ات من متاسفم که زندگی تو رو خراب کردم. متاسفم که فرصت هایی که میتونستی داشته باشی رو ازت گرفتم دخترم...من....فقط...میترسم...
از زیاد خوشحال بودن میترسیدم.. هنوز هم میترسم.
میترسم اگه زیادی خوشحال باشم یهو یه اتفاق بد میوفته...یهو همه چیز خراب میشه...یهو زندگی چیزایی که دوست دارمو ازم میگیره...من نمیخواستم از دستت بدم ات...هیچوقت نمیخواستم...همیشه دوستت داشتم اما نمیدونستم چجوری بهت ابراز کنم...من واقعا...پدر بدیم....
بدی هایی که در حقت کردم خیلی زیاد بودن دخترم...فقط امیدوارم یه روزی بشه که بتونی منو از اعماق قلبت ببخشی....میدونم لیاقت اینو ندارم. اما مطمئن باش تا آخرین لحظه برای اینکه گذشته رو جبران کنم تلاش میکنم...
- ۱۳.۵k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط