part
part ¹³
هری ویو:بعد از اینکه پروفسور مکگوناگال گفتش از هر گروه و از هر فرد ۵۰ امتیاز کم میکنه همه با ناامیدی به سمت خوابگاهامون رفتیم..... به گل و چوب دستی ات که روی میز بود نگاه کردم....امیدوارم فردا به هوش بیاد که بتونم اینا رو براش ببرم و خوشحالش کنم
دراکو ویو:رو تختم دراز کشیده بودم....کلافه بودم از پیشنهاد دوستای ات و حتی دوستای خودم که نصفه شبی بریم جنگل ممنوعه و حالا هم که این اتفاق ناگوار برای ات افتاده......من همه ی اینا رو باید یه روز گوشمالی بدم.....خیلی نگران اتم.....فقط امیدوارم زودتر خوب بشه.....تو این موقعیت هیچی حتی نمرهمم برام مهم نیست....فقط میخوام ات حالش خوب بشه
(فردا صبح)
ات ویو:با سردرد بدی چشمام رو باز کردم یکم به اطراف نگاه کردم....دیدم تو اتاق درمانم.....خانوم پامفری هم سریع منو دید که چشمام رو باز کردم....و اومد پیشم
خانمپامفری:اوه ات حالت خوبه عزیزم؟
ات:یکم سرم درد میکنه و جایی که مار نیش زده میسوزه
خانمپامفری:حالا اشکالی نداره سردردت بخاطر اینه که سم روی بدنت تاثیر گذاشته.....این معجونی که درست کردم و بخور و استراحت کن
ات:ممنونم
ات ویو:خانمپامفری یه لیوان رو جلوم گذاشت و رفت.....لیوان رو نزدیک به لبم کردم که داروم رو بخورم ولی به محظ اینکه یه کم از بوش به مشام خورد گذاشتمش زمین....این آخه چه معجونیه.....انگار توش کلی پوست بید مجنون رو کندن و ریختن توش.....با کلی ترکیب دیگه...اه چرا انقدر بوی خاک هم میده...نگو که من اینو باید بخورم.....چرا آخه رنگش انقدر سبزه....اییی.........دارو رو گذاشتم و بهش لب نزدم......بعد از چن دقیقه دوباره خانمپامفری اومد بالاسرم
خانمپامفری:ات چرا شربتت رو نخوردی؟
ات:چیزه....راستش یکم عجیب غریبه
خانمپامفری:خب باید عجیب غریب باشه نکنه انتظار آبنبات و چیزای دیگه رو داری ات که حالت رو بهتر کنن؟؟؟
ات:نه
خانمپامفری:پس همین الان جلوی من همش رو سر بکش بالا
ات ویو:هی انگار چاره ی دیگه ای ندارم.....بینیم رو با دستام گرفتم و همه ی معجون رو یهویی سر کشیدم......واییی مزش که از خودش صدهزار بار بدتره....بخدا که اگه زهرمار اینقدر تلخ و بد مزه نیست که این معجون هست. بعد از اینکه خوردم خانمپامفری از حالت چهرم فهمیده بود که حالم بد شده. پس سریع یه لیوان آب به دستم داد.
ات: ازتون متشکرم خانمپامفری
خانمپامفری:خواهش میکنم عزیزم.
اینو گفت و رفت...
کلافه روی تخت دراز کشیدم و دور و بر رو نگاه کردم. دیدم عه همون گلیه که دیشب میخواستم بکنم و انقدر بلا سرم آورد. و چوب دستیم...کی اینا رو میتونه اینجا گذاشته باشه؟
آلیس کجاست اصن؟...
هری و دراکو حالشون خوبه؟
یا نکنه تو جنگل گم شدن...
افکار پراکندهم با شنیدن صدای پای یکی از پوچ شدن....
بگم ادامه دارد..؟
هری ویو:بعد از اینکه پروفسور مکگوناگال گفتش از هر گروه و از هر فرد ۵۰ امتیاز کم میکنه همه با ناامیدی به سمت خوابگاهامون رفتیم..... به گل و چوب دستی ات که روی میز بود نگاه کردم....امیدوارم فردا به هوش بیاد که بتونم اینا رو براش ببرم و خوشحالش کنم
دراکو ویو:رو تختم دراز کشیده بودم....کلافه بودم از پیشنهاد دوستای ات و حتی دوستای خودم که نصفه شبی بریم جنگل ممنوعه و حالا هم که این اتفاق ناگوار برای ات افتاده......من همه ی اینا رو باید یه روز گوشمالی بدم.....خیلی نگران اتم.....فقط امیدوارم زودتر خوب بشه.....تو این موقعیت هیچی حتی نمرهمم برام مهم نیست....فقط میخوام ات حالش خوب بشه
(فردا صبح)
ات ویو:با سردرد بدی چشمام رو باز کردم یکم به اطراف نگاه کردم....دیدم تو اتاق درمانم.....خانوم پامفری هم سریع منو دید که چشمام رو باز کردم....و اومد پیشم
خانمپامفری:اوه ات حالت خوبه عزیزم؟
ات:یکم سرم درد میکنه و جایی که مار نیش زده میسوزه
خانمپامفری:حالا اشکالی نداره سردردت بخاطر اینه که سم روی بدنت تاثیر گذاشته.....این معجونی که درست کردم و بخور و استراحت کن
ات:ممنونم
ات ویو:خانمپامفری یه لیوان رو جلوم گذاشت و رفت.....لیوان رو نزدیک به لبم کردم که داروم رو بخورم ولی به محظ اینکه یه کم از بوش به مشام خورد گذاشتمش زمین....این آخه چه معجونیه.....انگار توش کلی پوست بید مجنون رو کندن و ریختن توش.....با کلی ترکیب دیگه...اه چرا انقدر بوی خاک هم میده...نگو که من اینو باید بخورم.....چرا آخه رنگش انقدر سبزه....اییی.........دارو رو گذاشتم و بهش لب نزدم......بعد از چن دقیقه دوباره خانمپامفری اومد بالاسرم
خانمپامفری:ات چرا شربتت رو نخوردی؟
ات:چیزه....راستش یکم عجیب غریبه
خانمپامفری:خب باید عجیب غریب باشه نکنه انتظار آبنبات و چیزای دیگه رو داری ات که حالت رو بهتر کنن؟؟؟
ات:نه
خانمپامفری:پس همین الان جلوی من همش رو سر بکش بالا
ات ویو:هی انگار چاره ی دیگه ای ندارم.....بینیم رو با دستام گرفتم و همه ی معجون رو یهویی سر کشیدم......واییی مزش که از خودش صدهزار بار بدتره....بخدا که اگه زهرمار اینقدر تلخ و بد مزه نیست که این معجون هست. بعد از اینکه خوردم خانمپامفری از حالت چهرم فهمیده بود که حالم بد شده. پس سریع یه لیوان آب به دستم داد.
ات: ازتون متشکرم خانمپامفری
خانمپامفری:خواهش میکنم عزیزم.
اینو گفت و رفت...
کلافه روی تخت دراز کشیدم و دور و بر رو نگاه کردم. دیدم عه همون گلیه که دیشب میخواستم بکنم و انقدر بلا سرم آورد. و چوب دستیم...کی اینا رو میتونه اینجا گذاشته باشه؟
آلیس کجاست اصن؟...
هری و دراکو حالشون خوبه؟
یا نکنه تو جنگل گم شدن...
افکار پراکندهم با شنیدن صدای پای یکی از پوچ شدن....
بگم ادامه دارد..؟
- ۷.۹k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط