Hidden Melody in Midnight Seoul
Hidden Melody in Midnight Seoul
p.1
(از زبون نویسنده: خب این پارت اوله، جایی که جونگکوک برای اولین بار با ا.ت آشنا میشه. شب بارونی سئول، حال و هوای سرد و مرطوب، و یه برخورد اتفاقی)
بارون حسابی گرفته بود. جونگکوک با هودی مشکی و ماسک روی صورت، تو یه کوچه خلوت راه میرفت. تمرین تموم شده بود ولی حالش خوب نبود. ذهنش پر از ملودی بود که هیچ جور درست درنمیاومد.
(خسته و بیحوصله)
- امشبم هیچی درست نمیشه... لعنتی.
چند قدم که رفت، یه دختر رو دید که وسط کوچه ایستاده. کاپشن مشکی بلند تنش بود، موهاش خیس شده بود و چترش هم کامل شکسته بود و روی زمین افتاده بود. با گوشی تو دستش ور میرفت و اخم کرده بود.
(کلافه و سرد)
+ عالی... دقیقاً همین یکی کم بود. چتر شکسته تو بارون سئول.
جونگکوک یه لحظه مکث کرد. معمولاً به غریبهها توجه نمیکرد، ولی طرز حرف زدن این دختر یه جورایی فرق داشت. لهجهاش هم عجیب بود، نه کاملاً کرهای. یه قدم جلوتر رفت و چتر تاشوی خودش رو از جیب هودیش درآورد.
(کنجکاو و یه کم مردد)
- اون چتر دیگه تمومه. اینو بگیر.
دختر سرش رو سریع چرخوند و بهش نگاه کرد. چشاش تو تاریکی برق میزد. اول یه کم عقب رفت، بعد چتر رو با دست خیسش گرفت. انگشتاشون یه لحظه به هم خورد.
(غافلگیر و محتاط)
+ مرسی... واقعاً. بیشتر آدما اینجا فقط رد میشن و نگاه هم نمیکنن.
جونگکوک شونه بالا انداخت. بارون هنوز شدید میبارید و هیچ کدومشون حرکت نمیکردن.
(گرم شدن ناگهانی و یه ذره خجالت)
+ من تازه چند وقته که اومدم اینجا... هنوز بلد نیستم کوچهها رو. امشبم داشتم گم میشدم.
جونگکوک زیر ماسک لبخند خیلی کوچیکی زد. این دختر راحت حرف میزد، بدون اینکه بدونه طرف مقابلش کیه.
(علاقه اولیه و آرامش عجیب)
- سئول تو بارون گم کردنش آسونه. کجا میخوای بری؟
دختر یه لحظه به گوشی خیسش نگاه کرد و بعد دوباره به جونگکوک.
(راحتتر شدن)
+ یه کافه کوچیک نزدیک ایستگاه. اسمشم یادم نیست ولی نقشه نشون میداد نزدیکِ. تو هم این موقع شب بیرونِ؟
جونگکوک خندید تو دلش. اگر میدونست کیه، احتمالاً جیغ میکشید و فرار میکرد.
(محتاط اما جذب شده)
- آره... هوامون گرفته بود. گاهی باید بیرون بیام تا هوا بخورم.
بارون یه کم آرومتر شد ولی هنوز میبارید. ا.ت چتر رو محکمتر گرفت و یه قدم به عقب برداشت، ولی هنوز کامل نرفته بود.
(کنجکاوی)
+ خب... بازم ممنون چتر. اگه نبود امشب حسابی خیس میشدم.
جونگکوک فقط سر تکون داد. دلش نمیخواست همین الان بره، ولی عقلش میگفت باید بره.
(پشیمون که چرا بیشتر نمیمونه)
- مراقب خودت باش.
دختر لبخند کوچیکی زد و برگشت تا بره. جونگکوک هم چند ثانیه همونجا موند و به سویشرت خیسش تو بارون نگاه کرد.
اون شب، بدون اینکه هیچکدوم بدونن، اولین ملودی جدید جونگکوک شروع شده بود.............
ادامه دارد............
p.1
(از زبون نویسنده: خب این پارت اوله، جایی که جونگکوک برای اولین بار با ا.ت آشنا میشه. شب بارونی سئول، حال و هوای سرد و مرطوب، و یه برخورد اتفاقی)
بارون حسابی گرفته بود. جونگکوک با هودی مشکی و ماسک روی صورت، تو یه کوچه خلوت راه میرفت. تمرین تموم شده بود ولی حالش خوب نبود. ذهنش پر از ملودی بود که هیچ جور درست درنمیاومد.
(خسته و بیحوصله)
- امشبم هیچی درست نمیشه... لعنتی.
چند قدم که رفت، یه دختر رو دید که وسط کوچه ایستاده. کاپشن مشکی بلند تنش بود، موهاش خیس شده بود و چترش هم کامل شکسته بود و روی زمین افتاده بود. با گوشی تو دستش ور میرفت و اخم کرده بود.
(کلافه و سرد)
+ عالی... دقیقاً همین یکی کم بود. چتر شکسته تو بارون سئول.
جونگکوک یه لحظه مکث کرد. معمولاً به غریبهها توجه نمیکرد، ولی طرز حرف زدن این دختر یه جورایی فرق داشت. لهجهاش هم عجیب بود، نه کاملاً کرهای. یه قدم جلوتر رفت و چتر تاشوی خودش رو از جیب هودیش درآورد.
(کنجکاو و یه کم مردد)
- اون چتر دیگه تمومه. اینو بگیر.
دختر سرش رو سریع چرخوند و بهش نگاه کرد. چشاش تو تاریکی برق میزد. اول یه کم عقب رفت، بعد چتر رو با دست خیسش گرفت. انگشتاشون یه لحظه به هم خورد.
(غافلگیر و محتاط)
+ مرسی... واقعاً. بیشتر آدما اینجا فقط رد میشن و نگاه هم نمیکنن.
جونگکوک شونه بالا انداخت. بارون هنوز شدید میبارید و هیچ کدومشون حرکت نمیکردن.
(گرم شدن ناگهانی و یه ذره خجالت)
+ من تازه چند وقته که اومدم اینجا... هنوز بلد نیستم کوچهها رو. امشبم داشتم گم میشدم.
جونگکوک زیر ماسک لبخند خیلی کوچیکی زد. این دختر راحت حرف میزد، بدون اینکه بدونه طرف مقابلش کیه.
(علاقه اولیه و آرامش عجیب)
- سئول تو بارون گم کردنش آسونه. کجا میخوای بری؟
دختر یه لحظه به گوشی خیسش نگاه کرد و بعد دوباره به جونگکوک.
(راحتتر شدن)
+ یه کافه کوچیک نزدیک ایستگاه. اسمشم یادم نیست ولی نقشه نشون میداد نزدیکِ. تو هم این موقع شب بیرونِ؟
جونگکوک خندید تو دلش. اگر میدونست کیه، احتمالاً جیغ میکشید و فرار میکرد.
(محتاط اما جذب شده)
- آره... هوامون گرفته بود. گاهی باید بیرون بیام تا هوا بخورم.
بارون یه کم آرومتر شد ولی هنوز میبارید. ا.ت چتر رو محکمتر گرفت و یه قدم به عقب برداشت، ولی هنوز کامل نرفته بود.
(کنجکاوی)
+ خب... بازم ممنون چتر. اگه نبود امشب حسابی خیس میشدم.
جونگکوک فقط سر تکون داد. دلش نمیخواست همین الان بره، ولی عقلش میگفت باید بره.
(پشیمون که چرا بیشتر نمیمونه)
- مراقب خودت باش.
دختر لبخند کوچیکی زد و برگشت تا بره. جونگکوک هم چند ثانیه همونجا موند و به سویشرت خیسش تو بارون نگاه کرد.
اون شب، بدون اینکه هیچکدوم بدونن، اولین ملودی جدید جونگکوک شروع شده بود.............
ادامه دارد............
- ۸۶۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط