Hidden Melody in Midnight Seoul
Hidden Melody in Midnight Seoul
p.3
(از زبون نویسنده: حالا شمارهها رد و بدل شده و جونگکوک داره به خونه برمیگرده ولی ذهنش پر از ا.ته)
جونگکوک تا وقتی که ا.ت کامل داخل کافه نرفت، همونجا وایساد. بعد آروم برگشت و به سمت خونه راه افتاد. بارون تقریباً قطع شده بود ولی ذهنش هنوز تو بارون بود.
(ذوقزده و پر از فکر)
- عجب شبی...
تو راه خونه، گوشیش رو درآورد و شماره جدید رو ذخیره کرد. اسم گذاشت روش بارون. لبخندش زیر ماسک گم شد.
چند ساعت بعد، وقتی رسیده بود خونه و بعد از دوش گرفتن روی تخت دراز کشیده بود، گوشیش ویبره خورد. پیام جدید.
(کمی هیجانزده)
ا.ت نوشته بود:
+ رسیدم. بازم ممنون چتر و همراهی. شب خوبی داشته باش تهی :)
جونگکوک سریع جواب داد.
(صمیمی و گرم)
- خوشحالم که رسیدی. شب تو هم خوب باشه بارون.
اسم بارون رو گذاشت و خندید. بعد رفت سراغ لپتاپش و شروع کرد به گوش دادن به پلیلیست زیرزمینی. یهو یاد حرف ا.ت افتاد که گفته بود موسیقی کار میکنه. شروع کرد سرچ کردن.
(کنجکاو و ذوقزده)
چند ترک پیدا کرد با اسم ا.ت. ملودیها عجیب آشنا و قشنگ بودن. یکیشون رو گذاشت تکرار و دراز کشید. چشماشو بست و فقط گوش داد.
صبح روز بعد جونگکوک با صدای زنگ گوشی از خواب پرید. پیام از ا.ت بود.
(خوابآلود ولی خوشحال)
+ صبح بخیر. چتر هنوز پیشمه. کی ببرم بدم بهت؟
جونگکوک یه لحظه به برنامه شلوغ امروزش نگاه کرد و بعد جواب داد.
(دوستانه و مشتاق)
- صبح بخیر. امروز عصر آزادم. همون حوالی کافه دیروز باشه؟
ا.ت سریع جواب داد.
(راحت و صمیمی)
+ باشه. ساعت ۶ خوبه؟
(هیجان درونی)
- عالیه. اونجا میبینمت.
جونگکوک تمام روز تو تمرین و جلسهها بود ولی ذهنش جای دیگه بود. عصر که رسید، زودتر از وقت رفته بود همون کوچه. ماسک زده بود و هودی سرش بود. از دور ا.ت رو دید که با چترش (چتر خودش) داشت میاومد.
(گرم و کنجکاو)
ا.ت وقتی رسید لبخند زد.
(صمیمی)
+ سلام دوباره. چترت سالم و سلامت.
جونگکوک چتر رو گرفت و یه لحظه دستشون به هم خورد.
(دوستانه)
- مرسی. چیزی نخوردی؟ بریم اون کافه؟
ا.ت یه لحظه فکر کرد و بعد سر تکون داد.
(راحت و باز)
+ باشه. ولی این دفعه من مهمون میکنم.
نشستن تو یه گوشه خلوت کافه. جونگکوک ماسکش رو پایینتر کشیده بود و ا.ت هم کلاهش رو برداشته بود. موهاش هنوز کمی مرطوب بود.
(کنجکاو)
+ خب تهی... دیروز گفتی کار شلوغ داری. چی کار میکنی؟
جونگکوک یه لحظه مکث کرد. نمیتونست همه چیز رو بگه.
(مردد ولی صادقانه)
- تو حوزه موسیقیام. تولید و اینا... تو چی؟ بیشتر از موسیقیت بگو.
ا.ت چشماش برق زد و شروع کرد حرف زدن. از ملودیهایی که میسازه، از ترکیب صداهای ایرانی با بیتهای مدرن، از اینکه هنوز نمیخواد معروف بشه.
(هیجانزده و باز)
+ من فقط میخوام موسیقیم به دل آدما برسه. بدون اینکه منو بشناسن و قضاوت کنن.
جونگکوک بهش نگاه میکرد و حس میکرد برای اولین بار بعد از مدتها داره با یکی حرف میزنه که واقعاً موسیقی رو درک میکنه.
(گرم و جذب شده)
- خیلی قشنگه حرفات. واقعاً.
اون شب تو کافه، زمان سریع گذشت. وقتی بیرون اومدن، جونگکوک احساس کرد این فقط یه برخورد ساده نبود.
(پر از سوال و ذوق)
- بازم میبینمت؟
ا.ت لبخند زد و سر تکون داد.
(صمیمی)
+ آره... چرا که نه.............
ادامه دارد..............
p.3
(از زبون نویسنده: حالا شمارهها رد و بدل شده و جونگکوک داره به خونه برمیگرده ولی ذهنش پر از ا.ته)
جونگکوک تا وقتی که ا.ت کامل داخل کافه نرفت، همونجا وایساد. بعد آروم برگشت و به سمت خونه راه افتاد. بارون تقریباً قطع شده بود ولی ذهنش هنوز تو بارون بود.
(ذوقزده و پر از فکر)
- عجب شبی...
تو راه خونه، گوشیش رو درآورد و شماره جدید رو ذخیره کرد. اسم گذاشت روش بارون. لبخندش زیر ماسک گم شد.
چند ساعت بعد، وقتی رسیده بود خونه و بعد از دوش گرفتن روی تخت دراز کشیده بود، گوشیش ویبره خورد. پیام جدید.
(کمی هیجانزده)
ا.ت نوشته بود:
+ رسیدم. بازم ممنون چتر و همراهی. شب خوبی داشته باش تهی :)
جونگکوک سریع جواب داد.
(صمیمی و گرم)
- خوشحالم که رسیدی. شب تو هم خوب باشه بارون.
اسم بارون رو گذاشت و خندید. بعد رفت سراغ لپتاپش و شروع کرد به گوش دادن به پلیلیست زیرزمینی. یهو یاد حرف ا.ت افتاد که گفته بود موسیقی کار میکنه. شروع کرد سرچ کردن.
(کنجکاو و ذوقزده)
چند ترک پیدا کرد با اسم ا.ت. ملودیها عجیب آشنا و قشنگ بودن. یکیشون رو گذاشت تکرار و دراز کشید. چشماشو بست و فقط گوش داد.
صبح روز بعد جونگکوک با صدای زنگ گوشی از خواب پرید. پیام از ا.ت بود.
(خوابآلود ولی خوشحال)
+ صبح بخیر. چتر هنوز پیشمه. کی ببرم بدم بهت؟
جونگکوک یه لحظه به برنامه شلوغ امروزش نگاه کرد و بعد جواب داد.
(دوستانه و مشتاق)
- صبح بخیر. امروز عصر آزادم. همون حوالی کافه دیروز باشه؟
ا.ت سریع جواب داد.
(راحت و صمیمی)
+ باشه. ساعت ۶ خوبه؟
(هیجان درونی)
- عالیه. اونجا میبینمت.
جونگکوک تمام روز تو تمرین و جلسهها بود ولی ذهنش جای دیگه بود. عصر که رسید، زودتر از وقت رفته بود همون کوچه. ماسک زده بود و هودی سرش بود. از دور ا.ت رو دید که با چترش (چتر خودش) داشت میاومد.
(گرم و کنجکاو)
ا.ت وقتی رسید لبخند زد.
(صمیمی)
+ سلام دوباره. چترت سالم و سلامت.
جونگکوک چتر رو گرفت و یه لحظه دستشون به هم خورد.
(دوستانه)
- مرسی. چیزی نخوردی؟ بریم اون کافه؟
ا.ت یه لحظه فکر کرد و بعد سر تکون داد.
(راحت و باز)
+ باشه. ولی این دفعه من مهمون میکنم.
نشستن تو یه گوشه خلوت کافه. جونگکوک ماسکش رو پایینتر کشیده بود و ا.ت هم کلاهش رو برداشته بود. موهاش هنوز کمی مرطوب بود.
(کنجکاو)
+ خب تهی... دیروز گفتی کار شلوغ داری. چی کار میکنی؟
جونگکوک یه لحظه مکث کرد. نمیتونست همه چیز رو بگه.
(مردد ولی صادقانه)
- تو حوزه موسیقیام. تولید و اینا... تو چی؟ بیشتر از موسیقیت بگو.
ا.ت چشماش برق زد و شروع کرد حرف زدن. از ملودیهایی که میسازه، از ترکیب صداهای ایرانی با بیتهای مدرن، از اینکه هنوز نمیخواد معروف بشه.
(هیجانزده و باز)
+ من فقط میخوام موسیقیم به دل آدما برسه. بدون اینکه منو بشناسن و قضاوت کنن.
جونگکوک بهش نگاه میکرد و حس میکرد برای اولین بار بعد از مدتها داره با یکی حرف میزنه که واقعاً موسیقی رو درک میکنه.
(گرم و جذب شده)
- خیلی قشنگه حرفات. واقعاً.
اون شب تو کافه، زمان سریع گذشت. وقتی بیرون اومدن، جونگکوک احساس کرد این فقط یه برخورد ساده نبود.
(پر از سوال و ذوق)
- بازم میبینمت؟
ا.ت لبخند زد و سر تکون داد.
(صمیمی)
+ آره... چرا که نه.............
ادامه دارد..............
- ۸۷۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط