تکاپو پارت 58:سقوط
تکاپو پارت 58:سقوط
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دامیان با لرزشی که در دستانش بود، لپتاپ را بست. صدایِ سنگینِ باز شدنِ در، تمامِ فضای اتاق را در سکوتِ سردِ شب بلعید. داناوان دزموند، با آن ابهتِ ترسناکش و نگاهی که گویی روحِ آدم را میشکافت، وارد شد.
داناوان نگاهش را روی صورتِ برافروختهی پسرش قفل کرد. «داشتی چیکار میکردی؟»
دامیان، در حالی که سعی میکرد صدایش نلرزد، گفت: «هیچی… فقط… کارهای درسی بود.»
داناوان قدمی به جلو برداشت. چشمهایش مثل دو تکه یخ میدرخشید. در ذهنِ داناوان طوفانی از شرارت برپا بود: «این پسربچه دیگه از کنترل خارج شده. اون چشمهایِ وحشتزدهاش… اون چیزی رو میدونه که نباید میدونست. اگه این مدارک به دستِ کسی برسه، همهچیز تموم میشه. باید همین الان تمومش کنم. یه خودکشیِ مصلحتی… یه تراژدی که به اسمِ افسردگیِ نوجوانی تموم بشه.»
داناوان ناگهان یقه دامیان را گرفت. قدرتِ بدنیاش در برابرِ جثهی دامیان بیرحمانه بود. دامیان قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، با ضربهای سهمگین به سمت پنجرهی بزرگِ طبقه بیست و سوم پرتاب شد. صدای خرد شدنِ شیشهی سکوریت در سکوتِ شب مثل صدای انفجار بود. دامیان در خلأ معلق ماند.
آن پایین، در پیادهرویِ خلوت، آنیا که باز هم ناخودآگاه قدمهایش او را به خانهی دامیان کشانده بود، سرش را بلند کرد. چشمانش از وحشت گشاد شد. سایهای که از بالا سقوط میکرد… قلبش برای یک لحظه ایستاد. او جیغی کشید و بدون فکر کردن به خودش، به سمت مرکزِ افتادنِ او دوید.
آنیا درست زیرِ محلِ سقوط، دستهایش را باز کرد. ضربهی برخوردِ بدنِ دامیان به او، مثل برخورد با یک صخره بود. صدایِ استخوانهایی که زیر فشارِ وزن و سرعت میلرزیدند در فضا پیچید. هر دو با شدتی مرگبار به زمین خوردند. صورتهایشان درست مقابل هم قرار گرفت. چشمانِ آنیا از شدت دردی که در بازوها و ستون فقراتش میپیچید، سیاه میرفت.
«دامیان… دامیان…» فکرش در میانِ درد میسوخت. «خوبی؟… ببخشید… لطفا…»
دامیان، نیمهجان، سعی کرد دستِ لرزانش را برای لمسِ صورتِ آنیا دراز کند، اما سیستم عصبیاش از کار افتاده بود. چشمانش در میانِ تاریکیِ مطلق بسته شد. لحظهای بعد، آنیا هم در حالی که هنوز عطرِ وجودِ دامیان را در ذهنش داشت، تسلیمِ درد شد و چشمانش به خوابی عمیق فرو رفت.در میانِ درختانِ حیاط، لوید که تمامِ این صحنه را با وحشتی کنترلشده تماشا کرده بود، گوشیاش را درآورد. دستش برای لحظهای روی دکمهی تماس لرزید، اما به سرعت شمارهی اورژانس را گرفت. آمبولانسها آژیرکشان رسیدند و در میانِ هیاهویِ پرستاران، دو پیکرِ بیجان را بر روی برانکاردها قرار دادند.
وقتی آمبولانسها از محوطه خارج شدند، لوید به گوشهای خلوت رفت و تماسِ امنِ خود را برقرار کرد. صدای سرد و قاطعِ سیلویا شروود«هندلر» در گوشی پیچید: «لوید؟ وضعیت چطوره؟»
لوید، در حالی که نگاهش به قطرههای خونی بود که روی پیادهرو باقی مانده بود، گفت: «داناوان دزموند رسماً دست به اقدام به قتل زده. اون پسرهاش رو از طبقه بیست و سوم به پایین پرتاب کرد. مدارک در اختیار دامیان بود… ، این دیگه فقط یک ماموریت نیست. این فرصتیه که برای همیشه اون مرد رو از قدرت کنار بزنیم.»
هندلر سکوت کرد؛ سکوتی که در آن، خشمِ یک دستگاهِ اطلاعاتی نهفته بود. «آماده باش، لوید.»
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دامیان با لرزشی که در دستانش بود، لپتاپ را بست. صدایِ سنگینِ باز شدنِ در، تمامِ فضای اتاق را در سکوتِ سردِ شب بلعید. داناوان دزموند، با آن ابهتِ ترسناکش و نگاهی که گویی روحِ آدم را میشکافت، وارد شد.
داناوان نگاهش را روی صورتِ برافروختهی پسرش قفل کرد. «داشتی چیکار میکردی؟»
دامیان، در حالی که سعی میکرد صدایش نلرزد، گفت: «هیچی… فقط… کارهای درسی بود.»
داناوان قدمی به جلو برداشت. چشمهایش مثل دو تکه یخ میدرخشید. در ذهنِ داناوان طوفانی از شرارت برپا بود: «این پسربچه دیگه از کنترل خارج شده. اون چشمهایِ وحشتزدهاش… اون چیزی رو میدونه که نباید میدونست. اگه این مدارک به دستِ کسی برسه، همهچیز تموم میشه. باید همین الان تمومش کنم. یه خودکشیِ مصلحتی… یه تراژدی که به اسمِ افسردگیِ نوجوانی تموم بشه.»
داناوان ناگهان یقه دامیان را گرفت. قدرتِ بدنیاش در برابرِ جثهی دامیان بیرحمانه بود. دامیان قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، با ضربهای سهمگین به سمت پنجرهی بزرگِ طبقه بیست و سوم پرتاب شد. صدای خرد شدنِ شیشهی سکوریت در سکوتِ شب مثل صدای انفجار بود. دامیان در خلأ معلق ماند.
آن پایین، در پیادهرویِ خلوت، آنیا که باز هم ناخودآگاه قدمهایش او را به خانهی دامیان کشانده بود، سرش را بلند کرد. چشمانش از وحشت گشاد شد. سایهای که از بالا سقوط میکرد… قلبش برای یک لحظه ایستاد. او جیغی کشید و بدون فکر کردن به خودش، به سمت مرکزِ افتادنِ او دوید.
آنیا درست زیرِ محلِ سقوط، دستهایش را باز کرد. ضربهی برخوردِ بدنِ دامیان به او، مثل برخورد با یک صخره بود. صدایِ استخوانهایی که زیر فشارِ وزن و سرعت میلرزیدند در فضا پیچید. هر دو با شدتی مرگبار به زمین خوردند. صورتهایشان درست مقابل هم قرار گرفت. چشمانِ آنیا از شدت دردی که در بازوها و ستون فقراتش میپیچید، سیاه میرفت.
«دامیان… دامیان…» فکرش در میانِ درد میسوخت. «خوبی؟… ببخشید… لطفا…»
دامیان، نیمهجان، سعی کرد دستِ لرزانش را برای لمسِ صورتِ آنیا دراز کند، اما سیستم عصبیاش از کار افتاده بود. چشمانش در میانِ تاریکیِ مطلق بسته شد. لحظهای بعد، آنیا هم در حالی که هنوز عطرِ وجودِ دامیان را در ذهنش داشت، تسلیمِ درد شد و چشمانش به خوابی عمیق فرو رفت.در میانِ درختانِ حیاط، لوید که تمامِ این صحنه را با وحشتی کنترلشده تماشا کرده بود، گوشیاش را درآورد. دستش برای لحظهای روی دکمهی تماس لرزید، اما به سرعت شمارهی اورژانس را گرفت. آمبولانسها آژیرکشان رسیدند و در میانِ هیاهویِ پرستاران، دو پیکرِ بیجان را بر روی برانکاردها قرار دادند.
وقتی آمبولانسها از محوطه خارج شدند، لوید به گوشهای خلوت رفت و تماسِ امنِ خود را برقرار کرد. صدای سرد و قاطعِ سیلویا شروود«هندلر» در گوشی پیچید: «لوید؟ وضعیت چطوره؟»
لوید، در حالی که نگاهش به قطرههای خونی بود که روی پیادهرو باقی مانده بود، گفت: «داناوان دزموند رسماً دست به اقدام به قتل زده. اون پسرهاش رو از طبقه بیست و سوم به پایین پرتاب کرد. مدارک در اختیار دامیان بود… ، این دیگه فقط یک ماموریت نیست. این فرصتیه که برای همیشه اون مرد رو از قدرت کنار بزنیم.»
هندلر سکوت کرد؛ سکوتی که در آن، خشمِ یک دستگاهِ اطلاعاتی نهفته بود. «آماده باش، لوید.»
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۵۸
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط