تکاپو پارت 56:پیمان زیر سایه ی ستون
تکاپو پارت 56:پیمان زیر سایه ی ستون
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
صبح روز بعد، فضای مدرسه با آن شور و حال همیشگی آغاز شده بود، اما برای آنیا، هر قدم مثل راه رفتن روی تیغهای تیز بود. او با چشمانی که اثرِ گریههای نیمهشب هنوز در آنها پیدا بود، به سمت کمدِ بکی رفت. وقتی بکی را دید، دیگر توانِ حفظِ ظاهر نداشت.
در گوشهای دنج از راهروی مدرسه، آنیا شروع کرد به صحبت کردن. کلمات مثل قطراتِ خون از قلبش بیرون میریختند؛ از فشارهای پدر دامیان، از نگاههای تحقیرآمیز اطرافیان،از سیلی ها، و از آن پیامِ نیمهشب که مثل یک حکمِ اعدام، رابطهی آنها را به پایان رسانده بود.آنیا درحال صحبت با بکی بود:«بکی...نمیخواستم اینجوری شه.نمیخواستم دامیانم...» ناگهان، صدای آنیا لرزید.اسم دامیان اکنون برای او نبود. او در میانهی جملهاش، زیر بارِ سنگینِ واقعیت، فرو ریخت. او به شدت شروع به گریه کرد؛ گریهای که تمامِ خستگیِ ماهها را با خود داشت.
بکی، بدون لحظهای درنگ، او را در آغوش کشید. سرِ آنیا را روی شانهاش گذاشت و با صدایی که آرامشِ تمامِ جهان را در خود داشت، زمزمه کرد: «گریه کن آنیا… گریه کن. اما یادت باشه، من و امیل کنارتم. ما اجازه نمیدیم این طوری تموم بشه. قول میدم… قول میدم همهچیز رو درست کنیم.»
در همان لحظه، کمی دورتر، پشت یکی از ستونهای بزرگ و سنگی راهرو، دامیان ایستاده بود. او مثل یک سایهیِ سرگردان، از دور تماشای آنها را میکرد. وقتی اشکِ آنیا را روی شانهی بکی دید، انگار تمامِ بدنش لرزید. قلبش چنان دردی کشید که گویی کسی دستش را در میانِ مشتهایش فشرد.او میخواست بگوید:من هنوزم دامیان توام!». او میخواست بدود، میخواست آنیا را از آن بغلِ تسلیبخش بیرون بکشد و به خودش برگرداند، اما پاهایش سنگین شده بودند؛ پاهایِ مردی که اسیرِ سلسلهمراتب و وقارِ کاذبِ خانوادهاش شده بود.
ناگهان، سایهیِ دیگری روی ستون افتاد. امیل، با آن قدمهای استوار و نگاهِ نافذش، درست کنار دامیان ایستاد. امیل بدون اینکه حتی نگاهش کند، با صدایی بم و کنایهآمیز، سکوت را شکست:
«بازنده!»
دامیان خشکش زد. نگاهش را به سمت امیل چرخاند، چشمانی پر از خشم و درماندگی. اما امیل عقب ننشست. او مستقیم به چشمانِ دامیان خیره شد و ادامه داد: «میخوای همینجوری اینجا بایستی و فقط تماشا کنی؟ میخوای اجازه بدی اون دختر، که تنها دلیلِ زنده بودنت هست، با همین راحتی از دستت بره؟»
لحنِ امیل از کنایه به یک پیشنهادِ جدی تغییر کرد: «نمیخوای کمکت کنم؟»
دامیان برای لحظهای دچارِ شوک شد. او همیشه فکر میکرد تنهایی باید بجنگد؛ او فکر میکرد کمک گرفتن از دیگران، نشانهی ضعف است، بهخصوص از کسی مثل امیل که همیشه راه و رسمِ خودش را داشت. اما وقتی دوباره به آن تصویرِ آنیا نگاه کرد که در میانِ بغض میلرزید، متوجه شد که تنهایی، تنها چیزی است که او را به سمتِ نابودی میبرد.
در آن لحظهی سرنوشتساز، دامیان، برخلافِ تمامِ اصولِ زندگیاش، سرش را پایین آورد و با صدایی که از فشارِ احساسات گرفته بود، گفت: «چطوری؟… چطوری میتونم؟»
امیل لبخندِ کوتاهی زد؛ لبخندی که نشان از یک نقشهیِ دقیق داشت. «اول باید یاد بگیری چطوری از سایهیِ پدرت بیرون بیای. و دوم، باید یاد بگیری که قدرت، تویِ داشتنِ امپراتوری نیست، تویِ داشتنِ چیزیه که نمیشه با پول خریدش. از فردا، من و تو، یه بازیِ جدید رو شروع میکنیم. بازیای که تو، قوانینش رو تعیین میکنی، نه داناوان.»
آن روز، از آن پس، دامیان دیگر آن پسرِ مطیع و درگیرِ وظیفه نبود. او و امیل، پیمانیِ پنهانی بستند؛ پیمانی میانِ دو مرد که قرار بود دنیایِ دامیان را از نو بسازند، حتی اگر به قیمتِ جنگ با تمامِ جهان تمام شود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
صبح روز بعد، فضای مدرسه با آن شور و حال همیشگی آغاز شده بود، اما برای آنیا، هر قدم مثل راه رفتن روی تیغهای تیز بود. او با چشمانی که اثرِ گریههای نیمهشب هنوز در آنها پیدا بود، به سمت کمدِ بکی رفت. وقتی بکی را دید، دیگر توانِ حفظِ ظاهر نداشت.
در گوشهای دنج از راهروی مدرسه، آنیا شروع کرد به صحبت کردن. کلمات مثل قطراتِ خون از قلبش بیرون میریختند؛ از فشارهای پدر دامیان، از نگاههای تحقیرآمیز اطرافیان،از سیلی ها، و از آن پیامِ نیمهشب که مثل یک حکمِ اعدام، رابطهی آنها را به پایان رسانده بود.آنیا درحال صحبت با بکی بود:«بکی...نمیخواستم اینجوری شه.نمیخواستم دامیانم...» ناگهان، صدای آنیا لرزید.اسم دامیان اکنون برای او نبود. او در میانهی جملهاش، زیر بارِ سنگینِ واقعیت، فرو ریخت. او به شدت شروع به گریه کرد؛ گریهای که تمامِ خستگیِ ماهها را با خود داشت.
بکی، بدون لحظهای درنگ، او را در آغوش کشید. سرِ آنیا را روی شانهاش گذاشت و با صدایی که آرامشِ تمامِ جهان را در خود داشت، زمزمه کرد: «گریه کن آنیا… گریه کن. اما یادت باشه، من و امیل کنارتم. ما اجازه نمیدیم این طوری تموم بشه. قول میدم… قول میدم همهچیز رو درست کنیم.»
در همان لحظه، کمی دورتر، پشت یکی از ستونهای بزرگ و سنگی راهرو، دامیان ایستاده بود. او مثل یک سایهیِ سرگردان، از دور تماشای آنها را میکرد. وقتی اشکِ آنیا را روی شانهی بکی دید، انگار تمامِ بدنش لرزید. قلبش چنان دردی کشید که گویی کسی دستش را در میانِ مشتهایش فشرد.او میخواست بگوید:من هنوزم دامیان توام!». او میخواست بدود، میخواست آنیا را از آن بغلِ تسلیبخش بیرون بکشد و به خودش برگرداند، اما پاهایش سنگین شده بودند؛ پاهایِ مردی که اسیرِ سلسلهمراتب و وقارِ کاذبِ خانوادهاش شده بود.
ناگهان، سایهیِ دیگری روی ستون افتاد. امیل، با آن قدمهای استوار و نگاهِ نافذش، درست کنار دامیان ایستاد. امیل بدون اینکه حتی نگاهش کند، با صدایی بم و کنایهآمیز، سکوت را شکست:
«بازنده!»
دامیان خشکش زد. نگاهش را به سمت امیل چرخاند، چشمانی پر از خشم و درماندگی. اما امیل عقب ننشست. او مستقیم به چشمانِ دامیان خیره شد و ادامه داد: «میخوای همینجوری اینجا بایستی و فقط تماشا کنی؟ میخوای اجازه بدی اون دختر، که تنها دلیلِ زنده بودنت هست، با همین راحتی از دستت بره؟»
لحنِ امیل از کنایه به یک پیشنهادِ جدی تغییر کرد: «نمیخوای کمکت کنم؟»
دامیان برای لحظهای دچارِ شوک شد. او همیشه فکر میکرد تنهایی باید بجنگد؛ او فکر میکرد کمک گرفتن از دیگران، نشانهی ضعف است، بهخصوص از کسی مثل امیل که همیشه راه و رسمِ خودش را داشت. اما وقتی دوباره به آن تصویرِ آنیا نگاه کرد که در میانِ بغض میلرزید، متوجه شد که تنهایی، تنها چیزی است که او را به سمتِ نابودی میبرد.
در آن لحظهی سرنوشتساز، دامیان، برخلافِ تمامِ اصولِ زندگیاش، سرش را پایین آورد و با صدایی که از فشارِ احساسات گرفته بود، گفت: «چطوری؟… چطوری میتونم؟»
امیل لبخندِ کوتاهی زد؛ لبخندی که نشان از یک نقشهیِ دقیق داشت. «اول باید یاد بگیری چطوری از سایهیِ پدرت بیرون بیای. و دوم، باید یاد بگیری که قدرت، تویِ داشتنِ امپراتوری نیست، تویِ داشتنِ چیزیه که نمیشه با پول خریدش. از فردا، من و تو، یه بازیِ جدید رو شروع میکنیم. بازیای که تو، قوانینش رو تعیین میکنی، نه داناوان.»
آن روز، از آن پس، دامیان دیگر آن پسرِ مطیع و درگیرِ وظیفه نبود. او و امیل، پیمانیِ پنهانی بستند؛ پیمانی میانِ دو مرد که قرار بود دنیایِ دامیان را از نو بسازند، حتی اگر به قیمتِ جنگ با تمامِ جهان تمام شود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۹۰
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط