{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter ¹

سلام اسم من تیلاست،کیم تیلا درحال حاضر نوزده سالمه و دارم توی مسافرخونه ی کیونگشین توی سئول کار میکنم ، از خودم بخوام بگم اینکه خب خودمو دوست دارم و توی اعضای خانواده هم داداشمو دوست داشتم واقعا، البته قبل کشته شدنش توسط پدر عوضیم،مامانمو هم بعد از مرگ برادرم ندیدمش ولی می‌دونم که خیلی دوسش داشتم متاسفانه بعد از یه اتفاقی کلا چهره ی برادرمو و مادرمو یادم رفت ولی قیافه ی نحس بابام هنوز توی ذهنم رژه نظامی میره.

توی افکارم بودم که یهو یکی منو از صندلی هل داد با سر خوردم زمین و داد زدم

:آیششش ،دردم گرفت خداااا
سرمو بالا آوردم که دیدم هانسل صد پدر.... ای بابا، بابای مردم که همشون مثل مال من نیستن حالا ولش کن اون هانسل پفیوز رو بالای سرم دیدم که با یه پوزخند مضحک بی معنی بالای سرم وایساده بود(علامت هانسل:°)

° اوه اوه اوه بدخوردی زمین‌ها کمک نمیخوای؟

: نخیر... کمکی که توش من مجبور باشم دست تورو بگیرم کمک نیست نجاسته

°اوه حقا که عصبانیتم جذابه
:ببین هانسل دوتا خیابون بالاتر قبرستونه کنارشم قبر فروشی بریم باهم یه قبر خوشگل واست انتخاب کنم بعد بهت قول میدم خودم با این دستای خودم که به قول خودت قشنگن خاکت میکنم اونم زنده زنده که این چهره ی قشنگمو که روزی پونصد دفعه توسط دهن کثافت تو قربونش صدقه رفته میشه رو ببینی

°اوووو بابا رپر نکشیمون پاشو مشتری جدید و علاف کردی( یه لگد به شکمش زد)

:دادی از درد زدم و بلند شدم و هانسل رو از گردن کج کرد و انداختنش زمین و از روش رد شدم و گفتم: هیچوقت با کسی که اینهمه ساله رزمی کار کرده وَر نرو جوجه، درضمن کلفت من نیستم ، هفت جدته گمشو خودت به کارت برس


پایان چپتر اول
چطور بود؟(:
دیدگاه ها (۰)

Chapter ²

Chapter ³

معرفی interdiction

یه چیز جدید(about bts)

«عه باباییه، باباییه»«سپهر من کجایی بابا؟»«مانی بابا مانی تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط