Chapter ²
داشتم سمت اتاق خودم که اتاق ۳۲ بود میرفتم که خانم مینا بدو بدو اومدپیش پسرش و من و گفت(علامت خانم مینا:+)
+ای وای دختر تو دوباره اینو کیسه بوکس گیر آوردی
هونجور که داشت سمن پسرش خم میشد که ببینه پسرش چشه گفتم
: نه اتفاقا ایشون منو کلفت از نوع کیسه بوکس گیر آورده تازشم حرکات غیر فنی میزنه
+: خانم مینا یه چک زد تو صورت پسرش و گفت: مگه بهت نگفتم به این دختر کاری نداشته باش باید باهاش مثل پرنسسا رفتار کنی خیر سرت پنج ساله باهاش زیر یه سقفی مثلاً باید حکم خواهرت رو داشته باشه
هانسل که حالا دیگه داشت از درد به خودش میپیچید داد زد
°:باشه بابا باشه ببخشید
خانم مینا به سمتم اومد و سرمو بوسید و با بغض گفت: تو مثل دختر خونی خودمی میبخشید اگه من این پسرمو بزدل بزرگ کردم
گفتم:الهی من دورت بگردم نبینم بغضتوها اشکالی نداره فداتشم
و بعد به سمت اتاقم رفتم ساعت ۱۳:۵۴ دقیقه رو نشون میداد ساعت ۱۴:۲۰ کلاس بوکس داشتم وسایلم رو جمع کردم و لباسمو پوشیدم و رفتم پایین و گفتم: من میرم کلاس فعلا مراقبت کنید
شروع کردم توی خیابون قدم زدن که رسیدم سر اون کوچه ی لعنتی کوچه ای که واسه ی من ۱۰ ساله زیبا ترین جای دنیا بود ولی یه شب همه چی تغییر کرد
(فلش بک پنج سال پیش)(نکته: تیلا اسم و قیافه ی مادر و برادرش و یادش نمیاد)
با مامان توی اتاق نشسته بودیم و مامانم محکم منو بغل کرده بود و اشک میریخت بدنم مثل تشنجی ها میلرزید و شدیداً ترسیده بودم بابا دوباره داشت با داداشی دعوا میکرد ولی آینده قضیه فرق داشت،همه چیز متفاوت بود، بابا با یه چاقوی تیز بیرون با داداشی من وایساده بود داداش من که فقط ۲۰ سالش بود درمی از مفهوم دعواهای بالای من نداشت
مامان یهویی بلند شد و یک کوله پشتی رو داد به من و تند تند چند تا لباس برام گذاشت توش، دستشو توی جیبش کرد و چند تا اسکناس پول گذاشت توی کیف و بعد هم از زیر کمد یه جعبه ای رو درآورد جلوم زانو زد و گفت:موها(به زبان لهستانی یعنی دخترم) این گوشی رو برای تو خریدم برای موقعیت که لازمه بشه شاید اونی که دوست داشته باشی نباشه ولی الان قضیه سر اینا نیست
سیم شارژر تلفونو داد دستم و گفت اینم سیمش دستشو توی دستم گذاشت و یه نفس عمیق کشید و با بغض گفت:موها شماره ی خودم توی این گوشی هست فعلا باید بری،بری و حالاحالا ها نیای
:نه هق مامان نه هق چ...چی میگی
گفت : گوش کن اوضاع بابایی الان خوب نیست من باید درستش کنم با بودن تو شاید اوضاع بدتر بشه و حتی شاید نتونی سالم بمونی بخاطر من، بخاطر داداشی بروو
:ولی آ..آخه
+ای وای دختر تو دوباره اینو کیسه بوکس گیر آوردی
هونجور که داشت سمن پسرش خم میشد که ببینه پسرش چشه گفتم
: نه اتفاقا ایشون منو کلفت از نوع کیسه بوکس گیر آورده تازشم حرکات غیر فنی میزنه
+: خانم مینا یه چک زد تو صورت پسرش و گفت: مگه بهت نگفتم به این دختر کاری نداشته باش باید باهاش مثل پرنسسا رفتار کنی خیر سرت پنج ساله باهاش زیر یه سقفی مثلاً باید حکم خواهرت رو داشته باشه
هانسل که حالا دیگه داشت از درد به خودش میپیچید داد زد
°:باشه بابا باشه ببخشید
خانم مینا به سمتم اومد و سرمو بوسید و با بغض گفت: تو مثل دختر خونی خودمی میبخشید اگه من این پسرمو بزدل بزرگ کردم
گفتم:الهی من دورت بگردم نبینم بغضتوها اشکالی نداره فداتشم
و بعد به سمت اتاقم رفتم ساعت ۱۳:۵۴ دقیقه رو نشون میداد ساعت ۱۴:۲۰ کلاس بوکس داشتم وسایلم رو جمع کردم و لباسمو پوشیدم و رفتم پایین و گفتم: من میرم کلاس فعلا مراقبت کنید
شروع کردم توی خیابون قدم زدن که رسیدم سر اون کوچه ی لعنتی کوچه ای که واسه ی من ۱۰ ساله زیبا ترین جای دنیا بود ولی یه شب همه چی تغییر کرد
(فلش بک پنج سال پیش)(نکته: تیلا اسم و قیافه ی مادر و برادرش و یادش نمیاد)
با مامان توی اتاق نشسته بودیم و مامانم محکم منو بغل کرده بود و اشک میریخت بدنم مثل تشنجی ها میلرزید و شدیداً ترسیده بودم بابا دوباره داشت با داداشی دعوا میکرد ولی آینده قضیه فرق داشت،همه چیز متفاوت بود، بابا با یه چاقوی تیز بیرون با داداشی من وایساده بود داداش من که فقط ۲۰ سالش بود درمی از مفهوم دعواهای بالای من نداشت
مامان یهویی بلند شد و یک کوله پشتی رو داد به من و تند تند چند تا لباس برام گذاشت توش، دستشو توی جیبش کرد و چند تا اسکناس پول گذاشت توی کیف و بعد هم از زیر کمد یه جعبه ای رو درآورد جلوم زانو زد و گفت:موها(به زبان لهستانی یعنی دخترم) این گوشی رو برای تو خریدم برای موقعیت که لازمه بشه شاید اونی که دوست داشته باشی نباشه ولی الان قضیه سر اینا نیست
سیم شارژر تلفونو داد دستم و گفت اینم سیمش دستشو توی دستم گذاشت و یه نفس عمیق کشید و با بغض گفت:موها شماره ی خودم توی این گوشی هست فعلا باید بری،بری و حالاحالا ها نیای
:نه هق مامان نه هق چ...چی میگی
گفت : گوش کن اوضاع بابایی الان خوب نیست من باید درستش کنم با بودن تو شاید اوضاع بدتر بشه و حتی شاید نتونی سالم بمونی بخاطر من، بخاطر داداشی بروو
:ولی آ..آخه
- ۴۶
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط