{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابام داشت یه مقاله می‌خوند نوشته بود که بچه ۵ ساله‌ای که

بابام داشت یه مقاله می‌خوند نوشته بود که بچه ۵ ساله‌ای که ربوده شد و کشته شد
مامانم همون لحظه گفت ایکاش بچه ما جای اون بود از دستش خلاص میشدم
عق مادرانش تو چشتون
دیدگاه ها (۱۳)

خدا رو شکر واقعی نیست من ران و ریندو موخوامممممممممممممممممم...

قرمز = بعضی وقتا

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت سوم | یه نوتیفیکیشن لعنتیاون...

«وقتی عقربه‌ها برمی‌گردند» | When the Hands Turn Back«وقتی ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط