بچها این ادامه ی پارت پنجاه و پنجمه زیاد نوشته بودم پارت
بچها این ادامه ی پارت پنجاه و پنجمه زیاد نوشته بودم پارت رو جا نمیشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جی هان به نقطه ای روی نقشه اشاره کرد.
یه کلبه خارج شهر. قدیمیه، ولی امنه. هیچکس ازش خبر نداره.
جونگکوک چند ثانیه به نقشه نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ همونجا میریم.
همه سوار ماشین شدن.
این بار هیچکس حرفی نمیزد.
میچا سرش رو روی شونه رُزا گذاشته بود.
لیام رانندگی میکرد و جیهان کنار دستش نشسته بود.
عقب ماشین، لارا کنار جونگکوک نشسته بود.
دستش هنوز توی دست جونگکوک بود.
جاده تاریک و طولانی بود.
لارا آهسته گفت:
ـ جونگکوک؟
ـ هوم؟
ـ فکر میکنی دیگه تموم شده؟
جونگکوک به تاریکی بیرون پنجره نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دست لارا رو محکمتر گرفت.
ـ نمیدونم.
لارا بهش نگاه کرد.
ـ ولی...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ تا وقتی کنار همیم، از پسش برمیایم.
ماشین در جاده پیچید.
چراغهای شهر کمکم پشت سرشون محو شد.
و چند ساعت بعد...
در دل تاریکیِ خارج شهر، نور ضعیف یک کلبه قدیمی از دور پیدا شد.
بالاخره رسیده بودن.
اما هیچکدومشون نمیدونستن...
این کلبه قرار بود محل امنشون باشه،
یا شروع دردسر بزرگ بعدی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها چرا حمایت نمیکنید واقعا؟ لا اقل میخونید حمایت کنید لایک کنید کامنت بزارید اقا من اینجا جونم واسه هر پارت در میاد خب.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جی هان به نقطه ای روی نقشه اشاره کرد.
یه کلبه خارج شهر. قدیمیه، ولی امنه. هیچکس ازش خبر نداره.
جونگکوک چند ثانیه به نقشه نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ همونجا میریم.
همه سوار ماشین شدن.
این بار هیچکس حرفی نمیزد.
میچا سرش رو روی شونه رُزا گذاشته بود.
لیام رانندگی میکرد و جیهان کنار دستش نشسته بود.
عقب ماشین، لارا کنار جونگکوک نشسته بود.
دستش هنوز توی دست جونگکوک بود.
جاده تاریک و طولانی بود.
لارا آهسته گفت:
ـ جونگکوک؟
ـ هوم؟
ـ فکر میکنی دیگه تموم شده؟
جونگکوک به تاریکی بیرون پنجره نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دست لارا رو محکمتر گرفت.
ـ نمیدونم.
لارا بهش نگاه کرد.
ـ ولی...
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ تا وقتی کنار همیم، از پسش برمیایم.
ماشین در جاده پیچید.
چراغهای شهر کمکم پشت سرشون محو شد.
و چند ساعت بعد...
در دل تاریکیِ خارج شهر، نور ضعیف یک کلبه قدیمی از دور پیدا شد.
بالاخره رسیده بودن.
اما هیچکدومشون نمیدونستن...
این کلبه قرار بود محل امنشون باشه،
یا شروع دردسر بزرگ بعدی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها چرا حمایت نمیکنید واقعا؟ لا اقل میخونید حمایت کنید لایک کنید کامنت بزارید اقا من اینجا جونم واسه هر پارت در میاد خب.....
- ۱۶۷
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط