{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت

قسمت۳:
کیا:پاشوووو....
من:چته چرا داد میزنی؟
ساعت دهه میخوای داد نزنم؟
من:خب حالا مگه چیشده؟
کیا:درد چیشده باید بریم سر ام وی.
من:الان؟بابا بزار بخوابیم...
کیا:پا میشی یا میندازمت تو گونی میبرمت
من:باشه باشه بابا حرص نخور..
-سریع اگه امروزم غش کنی خودم از دره پرتت میکنم پایین
-یا علی...
کیا یه کت مشکی یه بولیز سفید و یه شلوار لی جذب پوشید...
منم بولیز و یه کت نیم تنه مشکی و یه شلوار مشکی جذب که زانوش پاره بود رو پوشیدم..
بقیه هم بولیز و کت و شلوار جذب پوشیده بودن عینهو ما..
رفتیم سوار ماشین شدیم..
تو این سه سالی که تو کره بودیم زبان کره ای و چینی رو حفظ بودیم...
بقیه هم همینطور..
رفتیم کمپانی ام وی رو ساختیم بعد چهار روز پنج میلیون تا بازدید کننده داشت...
اس ام گفت که بیشترشون از ایران بودن..
من:خوبه تو ایرانم طرفدار داریم...
یدم یه چیز پشت پرده زل زده بهم...
رفتم دنبالش...
دیدم تو خیابونم....
گوشیم رو میز جا مونده بود....
دیدگاه ها (۱)

قسمت۴:هیچی تو خیابون نبود برگشتم کمپانی.کیا:کجا بودی؟-هیچی ب...

قسمت۵:یه روز که یخمون آب شده بود سر میز شام بگو بخند بود...ک...

قسمت دوم:چشمامو وا کردم کیا چشاش شیش تا شده بود.....یه لحظه ...

درخواستی...

پارت بیستماونیکس:باشه خودت خواستی از پشت برداشت منو هییی ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط