{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#مهدی_کاشانی_زاده #دلنوشته #شعر #عاشقانه

#مهدی_کاشانی_زاده #دلنوشته #شعر #عاشقانه

از وقتی که چشمانت
مرا به سردخانه کشاند؛
باهم بودن هایمان بوی گلایل گرفته است.
احساس کسی را دارم که با دست های خود
حجله اش را می سازد.
می ترسم از روزی که دستم رو شود
و تو مرا به جرم وصال با مرگ
فاحشه بخوانی.
دیدگاه ها (۳۴)

در کوچه دلتنگی...زیر تابلوی انتظار کشیدن آزاد...چشمانم را تش...

#مهدی_کاشانی_زاده#دلنوشتهروز ها و ماه ها و سال ها...به کدامی...

#مهدی_کاشانی_زاده #دلنوشته_شخصی #عاشقانه*حوض عاشقی*به این ما...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

به یاد دارم که یک بار مرا جویا شدی که آیا هیچ یک از متون افس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط