پدرخوانده

پدرخوانده
ــــــــــــــــــــــــــــ
پارت اخر۳۱
به سمت بار حرکت کردیم و بعد از چند مین رسیدیم وقتی رسیدیم پیاده شدیم ورفتیم داخل وقتی رفتیم داخل پالتوم را دراوردم که دیدم جونگکوک بد نگاه میکنه
چیه
-این چیه پوشیدی(عصبی)
لباس
-مگه نگفته بسته بپوشی
گفتی ولی من اینا دوست داشتم
-اینا دوست داشتی(پوزخند)
اره
-عه میشینی پیشم از کنارم تکون نمیخوری فهمیدی
اره
بعد از چند مین دسشوییم گرف داشتم میرفتم سمت دسشویی که جونگکوک گف
-کجا
دسشویی
-وایسا تا بیام
باشه
با جونگکوک رفتیم سمته دسشویی ها که دیدم اومد تو و چسیوندم به دیوار
چ...چی...چیکار.....م...میک..نی
-پس دوست داشتی این لباس را بپوشی دوستم داری پسر ها یا مردا به بدنت نگاه کنن یا امس کنن
ن...ن..نه
-هه مثله اینکه میخوای(پوزخند)
......(سکوت)
بعد از دو دقیقه یدفعه یه ویز نرم رو لبام قرار گرف دیدم که بوسیدم که بعد از پنج دقیقه ولم کرد
-میفهمی منه لعنتی عاشقتم(داد)
چ..چی..ت..تو عاشقمی؟
-اره ولی میدونم دوسم نداری پس ولش کن فراموشش کن
نه منم عاشقتم
-نمیخواد الکی بگی
راست میگم عاشقتم
-(تعجب)
خیلی خب حالا برو بیرون تا من برم دسشویی(خنده)
-باشه
جونگکوک رفت بیرون باورم نمیشد دوستم داشته باشه واقعا تعجب کردم من میترسیدم اعتراف کنم و استرس داشتم ولی اون تونست باورم نمیشه
از زبان راوی
جونگکوک از یوری خواستگاری کرد و ازدواج کردن یه دختر۶ساله ویه پسر۳ساله به دنیا اوردن وبه خوبی وخوشی زندگی کردن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تمامممم
دیدگاه ها (۸)

اسم فیک:قلدر مدرسهشخصیت های اصلیش:جونگکوک و الا،جیمین وسواشخ...

موتور سوالباس مدرسه ای سوا و الاپرسینگ های سوا تتو سواناخن ه...

لباس یوری

پدرخواندهــــــــــــــــــــــــــپارت۳۰از زبان راوی رسیدند...

بهترین رقیب منپارت ۴ویو جونگکوکا..ا..اون ات بود سریع رفتم سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط