🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۲۳ | تله
در با صدای بلندی قفل شد.
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
— تو با سونگهو چیکار میکنی؟
جونگکوک جواب نداد.
سونگهو لبخند زد.
— سؤال بهتر اینه که چرا جونگکوک اینجاست.
هانا اخم کرد.
— خودت جواب بده.
سونگهو به جونگکوک نگاه کرد.
— بگو.
جونگکوک بالاخره گفت:
— من خودم اومدم.
هانا چند لحظه ساکت موند.
— چرا؟
— چون میخواستم بفهمم سونگهو واقعاً برای کی کار میکنه.
سونگهو خندید.
— و فکر کردی من بهت اجازه میدم همینقدر راحت بفهمی؟
جونگکوک سرد گفت:
— نه.
هانا به اطراف نگاه کرد.
— پس چرا منو آوردین اینجا؟
سونگهو جواب داد:
— چون فقط تو میتونی درِ اتاق آخر رو باز کنی.
— چه اتاقی؟
سونگهو به دیوار پشت سر هانا اشاره کرد.
— همینجا.
هانا برگشت.
هیچ دری دیده نمیشد.
سونگهو گفت:
— دستت رو روی دیوار بذار.
هانا با تردید جلو رفت.
دستش رو روی دیوار گذاشت.
صدای تق بلندی اومد.
بخشی از دیوار کنار رفت.
پشتش یک راهروی مخفی بود.
هانا با تعجب گفت:
— اینجا از کی وجود داشته؟
جونگکوک گفت:
— احتمالاً از همون زمانی که پدرت این بیمارستان رو ساخت.
هانا برگشت سمتش.
— پدرم بیمارستان رو ساخته؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— نه خودش.
هانا گیج شد.
— پس کی؟
سونگهو گفت:
— خانوادهی تهیونگ.
هانا خشکش زد.
— چی؟
سونگهو ادامه داد:
— اینجا فقط یه بیمارستان قدیمی نیست.
— پس چیه؟
— یکی از مراکز اصلی K-17.
هانا به راهرو نگاه کرد.
— و بابام؟
— اون پایین بوده.
هانا سریع گفت:
— پس بریم.
سونگهو جلویش رو گرفت.
— هنوز نه.
— چرا؟
— چون باید یه چیز رو بدونی.
سونگهو به جونگکوک اشاره کرد.
— جونگکوک تنها کسیه که میدونه اون شب دقیقاً چه اتفاقی افتاد.
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
— پس بگو.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— اون شب، من پدرت رو دیدم.
— و؟
— پدرت به من گفت تو رو از اونجا ببرم.
— چرا؟
— چون میدونست کسی میخواد ازت استفاده کنه.
هانا با صدای آروم پرسید:
— چه کسی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— کسی که الان هم دنبالت میگرده.
— اسمش؟
جونگکوک مکث کرد.
— کیم دوها.
هانا شوکه شد.
— دوها؟
سونگهو لبخند زد.
— بالاخره رسیدیم به حقیقت.
هانا سرش رو تکون داد.
— نه.
همه بهش نگاه کردند.
— چی؟
هانا آرام گفت:
— دوها نمیتونه اون آدم باشه.
سونگهو پرسید:
— چرا؟
هانا دفترچه رو بالا گرفت.
— چون اگه دوها دشمن بود...
صفحهای از دفترچه رو باز کرد.
— چرا پدرم اسمش رو کنار اسم من نوشته؟
سونگهو ساکت شد.
جونگکوک نزدیک شد.
— کدوم صفحه؟
هانا نشونش داد.
پایین صفحه نوشته شده بود:
«اگر دوها برگشت، بهش اعتماد کن. او تنها کسیه که حقیقت رو میدونه.»
چهرهی جونگکوک تغییر کرد.
سونگهو عقب رفت.
— این غیرممکنه.
هانا لبخند کمرنگی زد.
— فکر کنم یکی این وسط خیلی خوب دروغ گفته.
ناگهان چراغهای راهرو روشن شدند.
صدای آشنایی از بلندگو پخش شد:
— بالاخره فهمیدی، هانا.
هانا سرش رو بلند کرد.
صدای تهیونگ بود.
— حالا بیا پایین.
جونگکوک آرام گفت:
— هانا...
صدای تهیونگ دوباره پخش شد:
— چون پدرت منتظرته.
سکوت.
هانا به راهروی تاریک نگاه کرد.
و قدم اول رو برداشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
پارت ۲۳ | تله
در با صدای بلندی قفل شد.
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
— تو با سونگهو چیکار میکنی؟
جونگکوک جواب نداد.
سونگهو لبخند زد.
— سؤال بهتر اینه که چرا جونگکوک اینجاست.
هانا اخم کرد.
— خودت جواب بده.
سونگهو به جونگکوک نگاه کرد.
— بگو.
جونگکوک بالاخره گفت:
— من خودم اومدم.
هانا چند لحظه ساکت موند.
— چرا؟
— چون میخواستم بفهمم سونگهو واقعاً برای کی کار میکنه.
سونگهو خندید.
— و فکر کردی من بهت اجازه میدم همینقدر راحت بفهمی؟
جونگکوک سرد گفت:
— نه.
هانا به اطراف نگاه کرد.
— پس چرا منو آوردین اینجا؟
سونگهو جواب داد:
— چون فقط تو میتونی درِ اتاق آخر رو باز کنی.
— چه اتاقی؟
سونگهو به دیوار پشت سر هانا اشاره کرد.
— همینجا.
هانا برگشت.
هیچ دری دیده نمیشد.
سونگهو گفت:
— دستت رو روی دیوار بذار.
هانا با تردید جلو رفت.
دستش رو روی دیوار گذاشت.
صدای تق بلندی اومد.
بخشی از دیوار کنار رفت.
پشتش یک راهروی مخفی بود.
هانا با تعجب گفت:
— اینجا از کی وجود داشته؟
جونگکوک گفت:
— احتمالاً از همون زمانی که پدرت این بیمارستان رو ساخت.
هانا برگشت سمتش.
— پدرم بیمارستان رو ساخته؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— نه خودش.
هانا گیج شد.
— پس کی؟
سونگهو گفت:
— خانوادهی تهیونگ.
هانا خشکش زد.
— چی؟
سونگهو ادامه داد:
— اینجا فقط یه بیمارستان قدیمی نیست.
— پس چیه؟
— یکی از مراکز اصلی K-17.
هانا به راهرو نگاه کرد.
— و بابام؟
— اون پایین بوده.
هانا سریع گفت:
— پس بریم.
سونگهو جلویش رو گرفت.
— هنوز نه.
— چرا؟
— چون باید یه چیز رو بدونی.
سونگهو به جونگکوک اشاره کرد.
— جونگکوک تنها کسیه که میدونه اون شب دقیقاً چه اتفاقی افتاد.
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
— پس بگو.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— اون شب، من پدرت رو دیدم.
— و؟
— پدرت به من گفت تو رو از اونجا ببرم.
— چرا؟
— چون میدونست کسی میخواد ازت استفاده کنه.
هانا با صدای آروم پرسید:
— چه کسی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— کسی که الان هم دنبالت میگرده.
— اسمش؟
جونگکوک مکث کرد.
— کیم دوها.
هانا شوکه شد.
— دوها؟
سونگهو لبخند زد.
— بالاخره رسیدیم به حقیقت.
هانا سرش رو تکون داد.
— نه.
همه بهش نگاه کردند.
— چی؟
هانا آرام گفت:
— دوها نمیتونه اون آدم باشه.
سونگهو پرسید:
— چرا؟
هانا دفترچه رو بالا گرفت.
— چون اگه دوها دشمن بود...
صفحهای از دفترچه رو باز کرد.
— چرا پدرم اسمش رو کنار اسم من نوشته؟
سونگهو ساکت شد.
جونگکوک نزدیک شد.
— کدوم صفحه؟
هانا نشونش داد.
پایین صفحه نوشته شده بود:
«اگر دوها برگشت، بهش اعتماد کن. او تنها کسیه که حقیقت رو میدونه.»
چهرهی جونگکوک تغییر کرد.
سونگهو عقب رفت.
— این غیرممکنه.
هانا لبخند کمرنگی زد.
— فکر کنم یکی این وسط خیلی خوب دروغ گفته.
ناگهان چراغهای راهرو روشن شدند.
صدای آشنایی از بلندگو پخش شد:
— بالاخره فهمیدی، هانا.
هانا سرش رو بلند کرد.
صدای تهیونگ بود.
— حالا بیا پایین.
جونگکوک آرام گفت:
— هانا...
صدای تهیونگ دوباره پخش شد:
— چون پدرت منتظرته.
سکوت.
هانا به راهروی تاریک نگاه کرد.
و قدم اول رو برداشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
- ۱۹۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط