{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

سرت را بگذار روی سینه های من

سرت را بگذار روی سینه های من
جز لابلای این باغ پارچه ای دیگر جای امن و امانی برای تو نیست
کمی چشم هایت را ببیند و به قصه های زیر تیغ نرفته فکر کن به این که مثلا بیدار شویم و باران همه خونهای پاشیده بر صورت تو را شسته باشد به این که آفتاب از لابلای موهای مشکی ات دوباره بتابد به تن بخشنده ی گندم زارها کمی فکر کن به تولد نامشروع گلی از لابلای این درزهای سیمانی به هرزگی خوشایند باد در میان پیراهن نازک من به انگشتهای کریم و خسته ی خودت به همه چیزهای قشنگ
تو باید دوباره بخندی حتی اگر شده برای یک روز بیشتر زنده ماندن من
فردا اگر برای پیدا کردن تکه ای نور تمیز چمدان بستم و از این جا رفتنی شدم شک نکن که تو را هم با خودم خواهم برد.

#فرنگیس_شنتیا
دیدگاه ها (۳)

برای تو که نگذاشتی بدونِ غم بمانم :من پذیرفتم که نمی شود از ...

و ناگهان از هر تعلقی که آرامشم را به دار آویخته بود دست کشید...

احساسی که به تو دارم نه آن قدر خاص برای جهان است و نه آن قدر...

دست نیافتنی بودی از همان آغاز از همان روزها که دیدمت اما من ...

The best experience of my life

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬 p52جونگکوک حالا متوجه شد تهیونگ چطور به ماجرا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط