طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. پـــارتـــ هـــدیـــه⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پــــارتـــــ36
چند روز بعد، مانلی مشغول آماده کردن طرحهای جدید بود.
این بار پروژه فقط برای یک همکاری کوتاه نبود؛ قرار بود یه مجموعهی بزرگتر طراحی کنه.
روی میز پر از پارچههای مختلف بود.
جین تیم گفت:
ـ مانلی، تو هیچوقت خسته نمیشی؟
مانلی خندید.
ـ چرا، میشم.
ـ پس چرا ادامه میدی؟
کمی فکر کرد.
ـ چون هنوز کلی چیز هست که میخوام بسازم.
همون لحظه در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
ـ باز هم اینجایی؟
مانلی بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
ـ تو هم باز اینجایی؟
ـ جواب منو تکرار کردی.
ـ چون جواب درستیه.
تهیونگ خندید و به میز نگاه کرد.
ـ این همه طرح؟
ـ آره.
یکی از طرحها رو برداشت.
ـ این چیه؟
ـ یه ایدهی جدید.
ـ چرا این رنگها؟
مانلی شروع کرد توضیح دادن.
وقتی حرف میزد، مثل همیشه انرژی خاصی داشت.
تهیونگ فقط گوش میداد.
بعد از چند دقیقه گفت:
ـ میدونی چیه؟
ـ چی؟
ـ فکر کنم تو وقتی دربارهی کارت حرف میزنی، خود واقعیتری.
مانلی لبخند زد.
ـ یعنی بقیهی وقتا خودم نیستم؟
ـ نه.
چند ثانیه مکث کرد.
ـ منظورم اینه که اون موقع بیشتر میدرخشی.
مانلی برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد برای اینکه فضا رو عوض کنه گفت:
ـ خب، آقای خواننده، نظر حرفهایتون دربارهی این طرح چیه؟
تهیونگ با جدیت ساختگی به طرح نگاه کرد.
ـ باید بررسی کنم.
ـ بررسی؟
ـ خیلی کار سختیه.
مانلی خندید.
ـ تو حتی بلد نیستی جدی باشی.
ـ چرا، خیلی هم جدیم.
ـ نه، نیستی.
همین موقع یکی از اعضای گروه از بیرون صدا زد:
ـ تهیونگ! بریم؟
ـ الان میام.
قبل از رفتن، نگاهی به طرحها انداخت.
ـ فردا دوباره میبینمت.
ـ باشه.
وقتی رفت، مانلی دوباره به طرحش نگاه کرد.
نمیدانست چرا...
اما حضور تهیونگ همیشه باعث میشد روزهای سخت کاری کمی راحتتر بگذرند.
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. پـــارتـــ هـــدیـــه⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پــــارتـــــ36
چند روز بعد، مانلی مشغول آماده کردن طرحهای جدید بود.
این بار پروژه فقط برای یک همکاری کوتاه نبود؛ قرار بود یه مجموعهی بزرگتر طراحی کنه.
روی میز پر از پارچههای مختلف بود.
جین تیم گفت:
ـ مانلی، تو هیچوقت خسته نمیشی؟
مانلی خندید.
ـ چرا، میشم.
ـ پس چرا ادامه میدی؟
کمی فکر کرد.
ـ چون هنوز کلی چیز هست که میخوام بسازم.
همون لحظه در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
ـ باز هم اینجایی؟
مانلی بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
ـ تو هم باز اینجایی؟
ـ جواب منو تکرار کردی.
ـ چون جواب درستیه.
تهیونگ خندید و به میز نگاه کرد.
ـ این همه طرح؟
ـ آره.
یکی از طرحها رو برداشت.
ـ این چیه؟
ـ یه ایدهی جدید.
ـ چرا این رنگها؟
مانلی شروع کرد توضیح دادن.
وقتی حرف میزد، مثل همیشه انرژی خاصی داشت.
تهیونگ فقط گوش میداد.
بعد از چند دقیقه گفت:
ـ میدونی چیه؟
ـ چی؟
ـ فکر کنم تو وقتی دربارهی کارت حرف میزنی، خود واقعیتری.
مانلی لبخند زد.
ـ یعنی بقیهی وقتا خودم نیستم؟
ـ نه.
چند ثانیه مکث کرد.
ـ منظورم اینه که اون موقع بیشتر میدرخشی.
مانلی برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد برای اینکه فضا رو عوض کنه گفت:
ـ خب، آقای خواننده، نظر حرفهایتون دربارهی این طرح چیه؟
تهیونگ با جدیت ساختگی به طرح نگاه کرد.
ـ باید بررسی کنم.
ـ بررسی؟
ـ خیلی کار سختیه.
مانلی خندید.
ـ تو حتی بلد نیستی جدی باشی.
ـ چرا، خیلی هم جدیم.
ـ نه، نیستی.
همین موقع یکی از اعضای گروه از بیرون صدا زد:
ـ تهیونگ! بریم؟
ـ الان میام.
قبل از رفتن، نگاهی به طرحها انداخت.
ـ فردا دوباره میبینمت.
ـ باشه.
وقتی رفت، مانلی دوباره به طرحش نگاه کرد.
نمیدانست چرا...
اما حضور تهیونگ همیشه باعث میشد روزهای سخت کاری کمی راحتتر بگذرند.
- ۴۳۰
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط