ادامه پارت
ادامه پارت 43
جونگکوک که تازه به خودش اومد بود گلوش رو صاف کرد تا دیگه اثری از عصبانیت توش نباش
جونگکوک : نه پدر چیزی نیست....شما خوبین ؟
جونگ سو : خوبم پسرم چرا میپرسی مگه باید بد باشم...تو چرا انقدر آشفته به نظر میرسی
مکث کوتاهی کرد تا حرف قانع کننده به پدرش برند قصد دروغ گفتن به پدرش رو نداشت اما حقیقت رو هم نمیدونست بهش بگه
جونگکوک : اومده بودم شمارو ببینم ولی گفتن نیستین
جونگ سو : اره رفته بودم باشگاه گلف چطور نکنه توی شرکت مشکلی پیش اومده
جونگکوک : نه نگران شما بودم اما حالا که دیدمت خیالم راحت شد
پدرش با محبتی پدرانه دستش روی شونه پسرش گذاشت و به سمته عمارت هدایتش کرد ..... جونگ سو : بیا بریم تو حرف بزنیم داری نگرانم میکنی
جونگکوک : نه به وقت دیگه میام الان باید برم خونه دیر وقته
جونگ سو : باش برو عروسمو نگران نکن اما به شب بیا پدر پسری درد دل کنیم خیلی وقت حرف میزدیم
جونگکوک با لبخند نصف نیمه جواب پدرش رو داد و بعد از خداحافظی ازش به سمته ماشینش رفت باید هرچه زودتر شر هیوری رو از زندگیش کم میکرد اما با وضعیت قلب پدرش کارش سخت میشد مگر اینکه هیوری خودش میرفت ... به قدری ذهنش آشفته بود که اصلا متوجه نشد بود که ساعت هاست که بدون هیچ هدفی توی خیابون های شهر میکرده
جونگکوک که تازه به خودش اومد بود گلوش رو صاف کرد تا دیگه اثری از عصبانیت توش نباش
جونگکوک : نه پدر چیزی نیست....شما خوبین ؟
جونگ سو : خوبم پسرم چرا میپرسی مگه باید بد باشم...تو چرا انقدر آشفته به نظر میرسی
مکث کوتاهی کرد تا حرف قانع کننده به پدرش برند قصد دروغ گفتن به پدرش رو نداشت اما حقیقت رو هم نمیدونست بهش بگه
جونگکوک : اومده بودم شمارو ببینم ولی گفتن نیستین
جونگ سو : اره رفته بودم باشگاه گلف چطور نکنه توی شرکت مشکلی پیش اومده
جونگکوک : نه نگران شما بودم اما حالا که دیدمت خیالم راحت شد
پدرش با محبتی پدرانه دستش روی شونه پسرش گذاشت و به سمته عمارت هدایتش کرد ..... جونگ سو : بیا بریم تو حرف بزنیم داری نگرانم میکنی
جونگکوک : نه به وقت دیگه میام الان باید برم خونه دیر وقته
جونگ سو : باش برو عروسمو نگران نکن اما به شب بیا پدر پسری درد دل کنیم خیلی وقت حرف میزدیم
جونگکوک با لبخند نصف نیمه جواب پدرش رو داد و بعد از خداحافظی ازش به سمته ماشینش رفت باید هرچه زودتر شر هیوری رو از زندگیش کم میکرد اما با وضعیت قلب پدرش کارش سخت میشد مگر اینکه هیوری خودش میرفت ... به قدری ذهنش آشفته بود که اصلا متوجه نشد بود که ساعت هاست که بدون هیچ هدفی توی خیابون های شهر میکرده
- ۱۴.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط