{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 45 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩


جونگکوک گوشیش روی تخت پرت کرد و به سمتش برگشت با مکث طولانی به چشماش خیره شد و با همون لحنی جدی اما خالی از خشم گفت ..... جونگکوک : خوبم چرا میپرسی ؟
دختر درحال که انگشتاش رو پشت بهم گره زده بود ادامه داد
ویوا : اخه خیلی آشفته به نظر میرسی نکنه‌... نکنه اتفاقی برای پدر افتاده
دختر میدونست چیزی جز پدرش نمیتونه جونگکوک رو انقدر آشفته کنه امروز با شنیدن خبر سکته دروغ پدرش به مرز جنون نرسید اما از این یک نفر رو داشت که ااون رو آنقدر خوب می‌شناسه خوشحال بود خالی از هر گونه خشم با آشفتگی لبه تخت نشست و دستش رو سمته همسرش گرفت
جونگکوک : بیا این‌جا
دختر شوکه نگاهش رو بین چشم ها و دست جونگکوک چرخوند فکر میکرد با پرسیدن این سوال شاید عصبانی بشه اما هیچ ردی از عصبانیت یا خشم توی چشماش نبود با تردید جلو رفت و درحالی که فقد یک قدم باهاش فاصله داشت با شک و تردید دستش رو توی دست های قوی و مردونه جونگکوک گذاشت به آرامی دختر رو سمته خودش کشید و روی پای راستش نشوند
و با لمس سر انگشتی دست روی کمرش کشید و به آرومی دستش رو دوره کمر همسرش حلقه کرد و نتش رو بیشتر به خودش چسپوند
و سرش روی قفسه سینه اش گذاشت
اما دختر لحظه ای از حرکات ناگهانی جونگکوک احساس کرد قلبش از حرکت ایستاده و نفس توی سینه هبس شد و برای حفظ تعادلش ناخواسته دستاش روی شونه ورزید اش گذاشت ... اما جونگکوک دل سپرده بود به ضربان قلبی که از حالت عادی خیلی تند تر میزد و این باعث پوزخند زیر اش شد
اینکه با کوچکترین لمسی این‌طور بی قرارش می‌کرد برایش شیرین هیجان‌انگیز بود و باعث شد دلش بخواد بیشتر شیطنت کنه و فشار دست دوره کمرش بیشتر کنه ... این گرمایی که احساس می کرد دختر‌ رو بیشتر وسوسه میکرد تا لمسش کنه... دستش رو از روی شونه اش بالا برد و به آرومی روی موهایی مشکی رنگ ابریشمی اش کشید با این حرکت بدون اینکه بدونه به شیطنت جونگکوک پاسخ داده بود و این باعث لبخند ریزی روی لب های جونگکوک شد و بعد زمزمه اروم و نگران دختر باعث شد که ذهنش از پیش روی و به تخت کشیدنش دست برداره
ویوا : جونگکوک تو واقعا حالت خوبه داری نگرانم میکنی ؟
این حرف یادآوری تمام اتفاقات امروز بود و این باعث شد اخم رو جای گزین لبخندش کند و چنگی به پهلوی دختر زد
تا با یادآوری اتفاقات حالش رو خراب نکنه ... با بی میلی کمی ازش فاصله گرفت و صورتش رو مقابل صورت دختر قرار داد ......


ه‍ای دخترا حالتون چطوره امیدوارم که همه خوب باشید میدونم که با تأخیر زیادی براتون پارت میزارم اما همین در حد توانمه با مشغله که دارم...و حتما نظرتون رو تا این‌جا داستان بهم بگین چون تاحالا کسی نظر خواستی نداده
دیدگاه ها (۷)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 46 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩صور...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 47 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩با ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 44 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩با ...

ادامه پارت 43جونگکوک که تازه به خودش اومد بود گلوش رو صاف کر...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 101 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩شک...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 118 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩صب...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 115 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط