چراما
#چرا_ما
27
تهیونگ:دختره منه دیگه(🥱)
کوک:گوز بابا(😐)
تهیونگ:بعله(😑)
میگم جینو و میا کجان؟
کوک:با اریکا رفتن بیرون..
تهیونگ:کلارا چطوری گذاشت لارا باهات بیاد؟
کوک:نمیدونه
تهیونگ:فاتحه ام خونده است...
الان میام دنبالتون...
کوک:باش زود بیا
-
لارا:عمو کوک تموم شد؟
کوک:ارع لباستو بپوش الان بابات میاد...
لارا:باشه..
-(سر میز شام)
کلارا:شوگا چرا نمیاد؟
نیکول:نمیدونم
میا:خاله کلارا داره درس میخونه...
کلارا:اها باشه فدات شم...
راستی غذا خوشمزه شده؟
جیمین:عالی شده زن داداش...(ملچ مولوچ هم میکنه)
هایلی:حیح
جینو:خاله هایلی؟
هایلی:جونم؟
جینو:مینجی کی به دنیا میاد؟
هایلی:یه ماه دیگه
جینو:آخ جون یه ماه دیگه یه هم بازی جدید داریم بچه ها...
لارا:(ناراحت)
جینو:لارا؟
اریکا:جینو؟فدات رو بخور دخترم...
جینو:چشم...
فقط...لارا بعد شام بیا اتاقم...
لارا:باشع(ناراحت)
-(بعد شام)(طبقه ی بالا)
لارا:کاری داشتی؟
جینو:ارع...
میگم از چیزی ناراحتی؟
لارا:نه...
جینو:یه چیزی شده...سر شام یه جوری بودی...
لارا:هیچی فقدر پام درد میکنه...
جینو:اها باشه...
لارا:من برم یکم خستم...
جینو:باشه شب بخیر
لارا:شب بخیر
لارا:سریع رفتم تو اتاقم و در و بستم...
پشت در نشستم و فکر دیشب افتادم...
فلش بک دیشب:
تهیونگ:تمومش کن...
کلارا:چرا؟چرا تمومش کنم دارم حقیقت و میگم...
تهیونگ:شنیدن حقیقتی که خودت ساختی برام عذاب اوره...پس خفه شو...
کلارا:چی؟تو باور نمیکنی؟
تهیونگ:نه نه نه...چیو باور کنم کلارا؟
اینکه تو با جانگیوم رابطه ی جنسی نداشتی؟
یا ازش بچه نداشتی؟
کدوم کلارا؟کدوم؟
کلارا:تمومش کن...
تهیونگ:چیو تموم کنم؟
نظرته طلاق بگیریم؟
کلارا:تموم کن این بحث رو...
هوم دوست داری طلاق بگیریم؟
تهیونگ:باشه باشه...
(سکوت)
کلارا:هوم
به حرفم گوش بده اون برای 7 سال پیش بود...
و ما 5 سال پیش ازدواج کردیم...
و ما هنوز هم و نمیشناختیم و نه تو کس و کاره ی من بودی نه من کس و کاره ی تو...
تهیونگ:حرفی برای گفتن ندارم...
فقط بیا طلاق بگیریم...
کلارا:چیو طلاق بگیریم؟ما بچه ی 5 ساله داریم...
تازه اول کودکیشع و به مادر و پدرش احتیاج داره...
نمیتونه تحمل کنه که پدر و مادرش از هم طلاق میگیرن...
تهیونگ:چیکار کنم ها؟
الان طلاق بگیریم بهتره تا این که چند سال دیگه طلاق بگیریم که بدونه طلاق چیه...
فقدر طلاق میگیرم ولی پیش هم میمونیم...فقط بخواطر لارا...همین....
کلارا:ولی من نمیخواستم...لارا هم مثل من باشه...
تهیونگ:کلا...
کلارا:من میرم(بغض)
تهیونگ:(مچ دست کلارا رو میگیره)
صبر کن...
کلارا:ولم کن عوضی تو دیگه شوهرم نیستی هیچی من نیستی تو فقط پدر بچمی...(گریه)
تهیونگ:(ناراحتیه شدید)
راوی:کلارا از اتاق رفت بیرون...و تهیونگ نشست روی تخت و با دستاش سرش رو گرفت...
پشیمون بود بخواطر این حرفاش...
پایان فلش بک:
لارا:درسته من پشت در بودم...
و همه ی اینا رو شنیدم...من اونقدر ها هم احمق نیستم که ندونم طلاق یعنی چی...دوست من هم پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن...
و دوستم داره اذیت میشه...و من دوست ندارم مثل اون باشم...
و این موضوع من و عذاب میده...
ادامه دارد:-)🗿
27
تهیونگ:دختره منه دیگه(🥱)
کوک:گوز بابا(😐)
تهیونگ:بعله(😑)
میگم جینو و میا کجان؟
کوک:با اریکا رفتن بیرون..
تهیونگ:کلارا چطوری گذاشت لارا باهات بیاد؟
کوک:نمیدونه
تهیونگ:فاتحه ام خونده است...
الان میام دنبالتون...
کوک:باش زود بیا
-
لارا:عمو کوک تموم شد؟
کوک:ارع لباستو بپوش الان بابات میاد...
لارا:باشه..
-(سر میز شام)
کلارا:شوگا چرا نمیاد؟
نیکول:نمیدونم
میا:خاله کلارا داره درس میخونه...
کلارا:اها باشه فدات شم...
راستی غذا خوشمزه شده؟
جیمین:عالی شده زن داداش...(ملچ مولوچ هم میکنه)
هایلی:حیح
جینو:خاله هایلی؟
هایلی:جونم؟
جینو:مینجی کی به دنیا میاد؟
هایلی:یه ماه دیگه
جینو:آخ جون یه ماه دیگه یه هم بازی جدید داریم بچه ها...
لارا:(ناراحت)
جینو:لارا؟
اریکا:جینو؟فدات رو بخور دخترم...
جینو:چشم...
فقط...لارا بعد شام بیا اتاقم...
لارا:باشع(ناراحت)
-(بعد شام)(طبقه ی بالا)
لارا:کاری داشتی؟
جینو:ارع...
میگم از چیزی ناراحتی؟
لارا:نه...
جینو:یه چیزی شده...سر شام یه جوری بودی...
لارا:هیچی فقدر پام درد میکنه...
جینو:اها باشه...
لارا:من برم یکم خستم...
جینو:باشه شب بخیر
لارا:شب بخیر
لارا:سریع رفتم تو اتاقم و در و بستم...
پشت در نشستم و فکر دیشب افتادم...
فلش بک دیشب:
تهیونگ:تمومش کن...
کلارا:چرا؟چرا تمومش کنم دارم حقیقت و میگم...
تهیونگ:شنیدن حقیقتی که خودت ساختی برام عذاب اوره...پس خفه شو...
کلارا:چی؟تو باور نمیکنی؟
تهیونگ:نه نه نه...چیو باور کنم کلارا؟
اینکه تو با جانگیوم رابطه ی جنسی نداشتی؟
یا ازش بچه نداشتی؟
کدوم کلارا؟کدوم؟
کلارا:تمومش کن...
تهیونگ:چیو تموم کنم؟
نظرته طلاق بگیریم؟
کلارا:تموم کن این بحث رو...
هوم دوست داری طلاق بگیریم؟
تهیونگ:باشه باشه...
(سکوت)
کلارا:هوم
به حرفم گوش بده اون برای 7 سال پیش بود...
و ما 5 سال پیش ازدواج کردیم...
و ما هنوز هم و نمیشناختیم و نه تو کس و کاره ی من بودی نه من کس و کاره ی تو...
تهیونگ:حرفی برای گفتن ندارم...
فقط بیا طلاق بگیریم...
کلارا:چیو طلاق بگیریم؟ما بچه ی 5 ساله داریم...
تازه اول کودکیشع و به مادر و پدرش احتیاج داره...
نمیتونه تحمل کنه که پدر و مادرش از هم طلاق میگیرن...
تهیونگ:چیکار کنم ها؟
الان طلاق بگیریم بهتره تا این که چند سال دیگه طلاق بگیریم که بدونه طلاق چیه...
فقدر طلاق میگیرم ولی پیش هم میمونیم...فقط بخواطر لارا...همین....
کلارا:ولی من نمیخواستم...لارا هم مثل من باشه...
تهیونگ:کلا...
کلارا:من میرم(بغض)
تهیونگ:(مچ دست کلارا رو میگیره)
صبر کن...
کلارا:ولم کن عوضی تو دیگه شوهرم نیستی هیچی من نیستی تو فقط پدر بچمی...(گریه)
تهیونگ:(ناراحتیه شدید)
راوی:کلارا از اتاق رفت بیرون...و تهیونگ نشست روی تخت و با دستاش سرش رو گرفت...
پشیمون بود بخواطر این حرفاش...
پایان فلش بک:
لارا:درسته من پشت در بودم...
و همه ی اینا رو شنیدم...من اونقدر ها هم احمق نیستم که ندونم طلاق یعنی چی...دوست من هم پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن...
و دوستم داره اذیت میشه...و من دوست ندارم مثل اون باشم...
و این موضوع من و عذاب میده...
ادامه دارد:-)🗿
- ۳.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط