در جنگل...
در جنگل...
صبح...
ات با حال خوبی از خواب بیدار شد.
لباسش را عوض کرد و پایین رفت.
همین که وارد آشپزخانه شد...
کوک آستینهای پیراهنش را بالا زده بود و مشغول درست کردن صبحانه بود.
ات با تعجب لبخند زد.
ات: امروز نوبت توئه؟
کوک بدون اینکه برگردد گفت:
کوک: آره.
ات: امیدوارم مثل من غذاتو شور نکنی.
کوک خیلی خونسرد جواب داد:
کوک: امیدوارم مثل تو قابلمه نسوزونم.
ات خندید.
ات: هنوزم یادته؟
کوک: سخت میشه فراموشش کرد.
...
چند دقیقه بعد...
هر دو سر میز نشسته بودند.
ات لقمهای خورد.
چشمهایش برق زد.
ات: وای...
خوشمزست.
کوک فقط گفت:
کوک: خوبه.
ات: یعنی تو هر کاری بلدی؟
کوک: نه.
ات: مثلاً چی بلد نیستی؟
کوک چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
کوک: حرف زدن زیاد.
ات خندید.
ات: اون که مشخصه.
...
بعد از صبحانه...
هر دو به کتابخانه رفتند.
ات روی نردبان کوچکی ایستاده بود تا کتابی را از قفسهی بالا بردارد.
هرچه دستش را دراز میکرد...
نمیرسید.
ات: آخ...
یکم دیگه...
کوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، نزدیک شد.
بدون حرف...
کتاب را برداشت و به دست ات داد.
ات: مرسی.
اما همان لحظه...
تعادل ات روی نردبان به هم خورد.
ات: وای!
کوک سریع دستش را دور کمر ات گرفت و او را پایین آورد.
ات چند ثانیه در آغوشش ماند.
هر دو بیحرکت بودند.
فاصلهی صورتشان خیلی کم شده بود.
ات آرام گفت:
ات: فکر کنم...
امروز دومین باره نجاتم میدی.
کوک لبخند خیلی کوچکی زد.
کوک: باید بیشتر حواستو جمع کنی.
ات هنوز نگاهش میکرد.
ات: اگه جمع نکنم چی؟
کوک بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، آرام گفت:
کوک: بازم میگیرمت.
ات برای چند لحظه هیچ جوابی نداشت.
فقط قلبش محکم میکوبید.
کوک آرام دستش را رها کرد.
انگار خودش هم فهمیده بود که چند ثانیه بیشتر از همیشه نزدیک مانده است.
هر دو کمی دستپاچه شدند.
ات برای عوض کردن فضا گفت:
ات: خب...
اون کتابو بده ببینم.
کوک کتاب را به دستش داد.
کوک: حواست باشه.
ات: باشه...
ولی اگه دوباره افتادم...
کوک این بار قبل از اینکه ات حرفش را کامل کند، گفت:
کوک: میگیرمت.
ات لبخند زد.
این بار...
دیگر از شنیدن این جمله، فقط خجالت کشید.
....
صبح...
ات با حال خوبی از خواب بیدار شد.
لباسش را عوض کرد و پایین رفت.
همین که وارد آشپزخانه شد...
کوک آستینهای پیراهنش را بالا زده بود و مشغول درست کردن صبحانه بود.
ات با تعجب لبخند زد.
ات: امروز نوبت توئه؟
کوک بدون اینکه برگردد گفت:
کوک: آره.
ات: امیدوارم مثل من غذاتو شور نکنی.
کوک خیلی خونسرد جواب داد:
کوک: امیدوارم مثل تو قابلمه نسوزونم.
ات خندید.
ات: هنوزم یادته؟
کوک: سخت میشه فراموشش کرد.
...
چند دقیقه بعد...
هر دو سر میز نشسته بودند.
ات لقمهای خورد.
چشمهایش برق زد.
ات: وای...
خوشمزست.
کوک فقط گفت:
کوک: خوبه.
ات: یعنی تو هر کاری بلدی؟
کوک: نه.
ات: مثلاً چی بلد نیستی؟
کوک چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
کوک: حرف زدن زیاد.
ات خندید.
ات: اون که مشخصه.
...
بعد از صبحانه...
هر دو به کتابخانه رفتند.
ات روی نردبان کوچکی ایستاده بود تا کتابی را از قفسهی بالا بردارد.
هرچه دستش را دراز میکرد...
نمیرسید.
ات: آخ...
یکم دیگه...
کوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، نزدیک شد.
بدون حرف...
کتاب را برداشت و به دست ات داد.
ات: مرسی.
اما همان لحظه...
تعادل ات روی نردبان به هم خورد.
ات: وای!
کوک سریع دستش را دور کمر ات گرفت و او را پایین آورد.
ات چند ثانیه در آغوشش ماند.
هر دو بیحرکت بودند.
فاصلهی صورتشان خیلی کم شده بود.
ات آرام گفت:
ات: فکر کنم...
امروز دومین باره نجاتم میدی.
کوک لبخند خیلی کوچکی زد.
کوک: باید بیشتر حواستو جمع کنی.
ات هنوز نگاهش میکرد.
ات: اگه جمع نکنم چی؟
کوک بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، آرام گفت:
کوک: بازم میگیرمت.
ات برای چند لحظه هیچ جوابی نداشت.
فقط قلبش محکم میکوبید.
کوک آرام دستش را رها کرد.
انگار خودش هم فهمیده بود که چند ثانیه بیشتر از همیشه نزدیک مانده است.
هر دو کمی دستپاچه شدند.
ات برای عوض کردن فضا گفت:
ات: خب...
اون کتابو بده ببینم.
کوک کتاب را به دستش داد.
کوک: حواست باشه.
ات: باشه...
ولی اگه دوباره افتادم...
کوک این بار قبل از اینکه ات حرفش را کامل کند، گفت:
کوک: میگیرمت.
ات لبخند زد.
این بار...
دیگر از شنیدن این جمله، فقط خجالت کشید.
....
- ۱۴۵
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط